هزاران قطره آب توي هوا معلق است، توي هر قطره اشکي گم شده و مهي سياه همه چيز را در بر گرفته است. قطره ها را آرام با دستهايم پس مي زنم و جلو تر مي آيم، نخي مي بينم بلند و سيب سرخي که از آن آويزان شده و روي هوا ميان آن همه اشک مي چرخد. دستم را دراز مي کنم، سيب را از نخ جدا مي کنم، قطره ها سر جايشان هستند اما چيزي آرام آرام فرو مي ريزد...
رد پايي نزديک مي شود، مي ترسم و قطره ها چه معصومانه نگاهم ميکنند... دنبال زمين مي گردم، تکيه گاهي، کسي... اما زير پايم هيچ نيست! دستي دوباره سيب سرخ را به نخ گره مي زند، سيب مي چرخد، رد پا دور مي شود و صدايي آرام زمزمه مي کند: سيب سرخ عشق را هيچگاه نبايد چيد...
مي خواهم نفس بکشم اما گم شده ام.
همه چيز دوباره مي ايستد و فقط سيب است که مي چرخد...
کسي از دور نزديک مي شود، انگار مي خواهد سيب را از نخ جدا کند و من در سکوت قطره اي شده ام پر از اشک و چه معصومانه نگاهش مي کنم........

 

گفتم نگاه مردم اين‌جا عجيب نيست؟ گفتي: فقط نگاهِ شقايق غريب نيست!... حالا كه عطر لاله و گل هم تقلّبي‌ست.... احساس لمس عاطفه غير از فريب نيست... وقتي خدا هم از دل خود ناله مي‌كند ....شب‌لرزه‌هاي گرية آدم عجيب نيست ....ديگر براي شوكتِ دريا غزل نباف! موجي كه در هواي تو يخ زد نجيب نيست.... بس كن عزيز!... فاجعه از جاي ديگر است ....تحريمِ زندگي فقط از ننگِ سيب نيست.... مي‌خوانم از نگاهِ پر از اضطراب تو حتّي براي كشتنمان هم صليب نيست

ستاره

و کرورها ستاره فقط يک دانه ازش هست براي احساس خوشبختي همين قدر بس است که نگاهي به ان همه ستاره بيندازد و با خودش بگويد گل من يک جا يي ميان ان ستاره هاست...

دل

به دلم مي گويم مدتي هست دعا مي خوانم مدتي هست نگاهم به تماشاي خداست مدتي هست اميدم به خداوندي اوست نغمه اشک مرا گوش خدا مي شنود شايد اين قفل دروغين که به بغضم زده ام با سر نيشترخاطره اي باز شود شايد اين گريه آرام فغاني بشود نيمه شبي مرغ جانم هوس رنگ پريدن دارد ومن بندي روياي زمين قفسي جنس قناعت برو ساخته ام به دلم مي گويم قفسم کم رمق است شايد اين دخمه بي پنجره در هم شکند شايد اين عمر قفس گونه به پايان برسد  نيمه شبي ......

عشق...
شاد بودن در شادي ديگران
و محزون در غم ديگران
با هم در روزهاي خوش
و با هم در دوران دلتنگي
عشق سرچشمه توانايي است.
عشق
رسيدن به درکي چنان کامل است که خود را پاره اي از ديگري بداني
او را بپذيري آن گونه که هست و نه به گونه اي که خود تو مي خواهي
عشق سرچشمه پيوند است.
عشق
آزادي در پي گيري آرزوها
و تقسيم تجربه ها با ديگران
باليدن من و تو با هم و در کنار هم
عشق سرچشمه کاميابي است.
عشق
هيجان تدارک کارها در کنار هم
هيجان پيش بردن کارها دست در دست يکديگر
عشق سرچشمه آينده است .
عشق
خشم طوفان
آرامش رنگين کمان
عشق سرچشمه شور است.
عشق
ايثار است و دريافت
بردباري است در نيازها و خواسته يکديگر
عشق سرچشمه سهيم کردن است
عشق
اصمينان از آن است که ديگري هميشه و در همه حال با توست
گر چه در فراق دوست , او را خواهاني ,
اما در دل هميشه با توست,
عشق سرچشمه امنيت است.
آري عشق خود سرچشمه حيات است

و اي عزيز بدان که :
عشق چيره نمي شود
عشق مي پرورد
عشق توان آن دارد
که در يک لحظه آن کند
که رنج به سختي مي تواند در يک عمر فراهم آورد
از اين که در کنار هستي بسيار شادمانم
بودنت ياريم مي کند که دريابم
جهان تا کجا زيباست

اي عشق...

گريه کن که اينجا

تيشه فرهاد را

در قلب زندگي

چه شيرين شکسته اند!

و تو رفتي تنها
آخر قصه ي ما اينجا بود
خداحافظ همان کلامي بود
که تو در پشت خنده ها کشتي
( و در آن لحظه هيچ حرفي نيست )
نازنينم خداحافظ
پشت سر هيچ نگاهي به هرچه مانده مکن
شب و روز من با تنهايي
مثل يک برگ زير پاي بي تفاوتي است
تو برو
ماندن من مرگ من است ...
نازنينم خداحافظ
تو خودت شاخه اي از فاصله را هديه ام آوردي
تو خودت خواستي که دور از هم
شعله خاطره ها را به دست باد دهيم
و من ميان بهت و غرور
حرف آخر را زدم ...
نازنينم خدافظ

شايد آخرش يک روز ديوانه شوم و بروم وسط جاليز بايستم. درست مثل يک مترسک . آري اينطوري شايد دوستي پرنده ها را بخرم يا شايد هم دشمني شان را!
اما نه ؛ من بارها ديده ام پرنده ها روي بازوهاي مترسک مي نشينند .
مي داني چيست ؟ آنها از نگاه مترسک ها نمي ترسند . آري ، فکر خوبيست . شايد يک روز بروم و ميان يک دنيا گل بايستم تا دوست گنجشک ها شوم.
چه آسوده خاطر و بي تکلف، در فضايي باز و راحت، دستانت را صد و هشتاد درجه مي گشايي. حتي مي تواني دهانت را نيز باز کني و نفس هاي عميقي بکشي که هيچگاه پيش از اين نتوانسته اي . چقدر لذت بخش است .
بعد گنجشک ها از راه مي رسند. يکي يکي، دوتادوتا و دسته دسته دورت مي چرخند. در آغاز کمي مي ترسند، اما پس از چند لحظه با هم ريز ريز مي خندند .
روي بازوها، دستان و کلاهت مي نشينند و پس از مدتي نوک زدن، موهايت را پريشان مي کنند.
گاه خورشيد با نورش مي تابد به تو و نشاطت مي بخشد. باران غمهايت را مي شويد و باد نوازشت مي دهد.
گل ها به تو مي نگرند چونان نگاهباني نالايق که با دشمنان دوستي مي کند. شايد هم در دادگاهشان تو را به جرم خيانت محکوم به مرگ کنند.
اما تو فقط به همه لبخند مي زني، به گل ها و گنجشک ها، به آفتاب، به باران، به باد، به ابر، به خورشيد و ماه ... آه، به روي همه مي خندي.
هر روز پيرتر و پيرتر مي شوي. لباس هايت پاره تر مي شوند و موهايت آشفته تر.
خورشيد گاه گاهي سربه سرت مي گذارد و بي رحمانه مي تابد، آفتاب لباس هايت را بي رنگ مي کند و تو ناچار مي سوزي و مي سوزي...
ابر مي گريد و مي بارد، بي مدارا به سر و رويت مي کوبد و تو با او بي دريغ مي باري و مي باري...
باد مي وزد و موهايت را پريشان مي کند و لباس هايت را به رقص وا مي دارد و تو بي پروا دست در دست باد مي رقصي ...
فصل ها را پشت سر مي گذاري و پير مي شوي.
خورشيد و ابر و باد،
مي تابند و مي بارند و مي وزند و تو همچنان استوار ايستاده اي و به روي همه لبخند مي زني.
مي ايستي و مي خندي و مي ايستي و مي خندي،
تا روزي محو شوي،هيچ شوي
همچنان مي ايستي و مي خندي
و دوستي ات تنها به ياد گنجشک ها مي ماند

شوريده حال گشته ايم وبحث فال نيست * در سرزمين عشق دگر شور وحال نيست

مجنون وار در پي ليلي زديم چرخ * ديگر براي گفتن اين ره مجال نيست

فرهاد وار مرده ايم از خسروان دهر * ديگر توان گفتن جنگ وجدال نيست

ازبس كه تيرغم به جسمم شده نشان * دانم مرا تحمل روز زوال نيست

فرهاد اگر به كوه زده نقش عشق را * برپيكرم كشيده اند دردش خيال نيست

فرهاد اگربه كوه زده نيش تيشه را * تيشه به ريشه ام زدو مارا به قال نيست

مجنون اگر زتيغ رهانيد صيد را * عابد بگفت در اين دشت يك غزال نيست

دوسه روزيست که ايمان مرا دزديدند........سفره باز است ولي نان مرا دزديدند

جرمم ابن بود که هي تکيه به باران دادم............بي سبب نيست که از چشم خودم افتادم

خودم از پنجره ديدم که مرا مي بردند ..............خوره ها روح مرا چنگ زنان مي خوردند

شاخه اي نور بدستم بده تا سير شوم ...........پر نمانده ست که من نيز زمين گير شوم

تنها يکروز در سراسر حيات کافيست
نگاه از گذشته برگير و بر آن غم مخور چرا که از دست رفته است
در غم آينده نيز مباش چرا که هنوز فرا نرسيده است
زندگي را در همين لحظه بگذران
و آن را چنان زيبا بيافرين که ارزش به ياد ماندن را داشته باشد ....

 

بچه های ناز نازی

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

ميداني
مي خواهم بروم تا ابر
مي خواهم برم تا ته دريا
تا ته بي تابي

به خريد لذت مهر
يک وعده آفتاب
قول يک تنگ جديد

حسرت يک نور تميز
هديه يک قطره نگاه
به نرمي دستي لطيف

آه خريد اين همه توشه راه
براي يک فرشته تکيده تنها
سخت دشوار است

مي داني قيمت يک شال لطيف
يک دامن تور
يک سنجاقک نور

قيمت يک دمپايي
قيمت يک اسب سپيد
يک چتر زلال از عمق ظهور

قيمت يک همراه
يک آفتاب
قيمت بال فرشته دل

براي اين حوري رنجور
اين دختر ماه
خيلي زياد است سخت و گران

اما مي داني فاصله را بايد رفت
خط کشي رابايد گذشت
پرچين را رد شد

باران راچشيد
زخمها را بست
پرتگاه را بايد رفت

مي داني
فرق دل ماه و ماهي
فرق تاب و بي تابي
فرق يک فرشته و آدم چيست

فرق در رسواييست
فرق در ويرانيست
فرق در بي تابيست

ماه از نورش رسواست
تاب از لرزش دلش بي تاب است
و آدم فرشته بي بال است

من تمامي اين کوله بار رسوا را
به زخمه ويراني ام به قيمت آدميتم
در بي تابيم تاباندم

من نترسيدم از رسوايي نورم
از ويراني ظهورم
از زخم نشسته بر دامان

با پاهاي رنجور
دستان پر از زخم
قلب خسته ام . با دل رسوا

من مي روم اين راه
من عشق مي پويم
در افقي که اين نزديکيست

بالهايم به پهناي يک دشت
به بلندي آسمان است
من نمي ترسم از افتادن

قدرتم ضربه به يک توده از هستي اوست
مي آيم آرام
با پاهاي ايستاده در نور

ويران و سيال
در هواي هستي ات
مي کوبم بال

من فرشته بالدارم

وقتی...

وقتي آمدي همه چيز لبريز از تهي بود... وقتي آمدي نگاهم خاکستري ميديد ... وقتي آمدي .... وقتي آمدي... وقتي آمدي گندمک ساقه اش شکسته بود... ناگهان برقي زد... نگاه سبزي شد تنها روشنايي... شد جاودانه... در دل ناباورم چيزي روييد... چيزي شبيه جوانه اي جوان... حسي مثل زندگي در رگهاي ترک خورده ام غلتيد... عشق آمده بود و بي خبر بودم انگار... ديگر نگاهم خاکستري نبود... ديگر حتي کابوسهايم رنگ ديگري گرفت... ديگر گندمک عاشق شد... واي... نميداني دشت سبز نگاهت چه کرد با اين دل وحشي... انگار در دلم پروانه رقصيد... انگار در روحم شقايق روييد... واي... نميداني دست يخ بسته ام در مرداد داغ دستانت چه تبي کرد... واي... واي... واي... اين غم شيرين که دلم را ميلرزاند... اين دلهره ي دوست داشتني که نفسم را ميبرد... اين تو که جاودانه مي ماني در دلم... هوا ابريست...

من تازه فهميده ام که آ مدنت
نيمه مرموزي از تمام رفتنت بوده است
وعده ما کنار نميدانم ها ي دوباره آن ماه
که ديگر در آسمان شهر ما نيست




















يه روز تصميم گرفتم بخاطر مشكلم خودم رو از بالاي ساختمان پرت کنم پايين

.................

 

 طبقه دهم زوجي رو ديدم که عاشقانه يکديگر رو در آغوش گرفته بودند

 www.isfahan4u.com

 طبقه نهم پيتر رو ديدم که مثل هميشه تنها بود و گريه مي کرد

 

طبقه هشتم مردي رو ديدم که نامزدش با بهترين دوستش هم خواب شده بود

 طبقه هفتم دختري رو  ديدم که قرص هاي ضد افسردگي روزانه اش رو مي خورد

 

 طبقه ششم شخص بيکار رو ديديم که هفت تا روزنامه خريده بود و نا اميدانه دنبال کار مي گشت

 


طبقه پنجم آقاي وانگ رو ديدم که داشت لباش خانمومش رو مي پوشيد ؟؟

 

 طبقه چهارم رز رو ديديم که مثل هميشه با دوست پسرش جر و بحث مي کرد

 


طبقه سوم مرد پيري رو ديدم که اميدوارانه منتظر بود تا کسي زنگ خونه اش رو بزنه و به ديدنش بياد

 


طبقه دوم ليلي همچنان غصه شوهر گم شده اش رو که از يک سال و نيم پيش نا پديد شده بود را مي خورد

 

 قبل از اينکه خودم رو از ساختمان پرتاب کنم فکر مي کردم من بد شانس ترين فرد دنيا هستم


 


 

الان مي دونم که هر کسي مشکلات و نگراني هاي خودش رو داره بعد از اينکه تمام اينها رو ديدم به اين موضوع فکر کردم که من اونقدر ها هم بد بخت نبودم

همه اون آدم هايي که ديديم الان دارند به من نگاه مي کنند


و حتما پيش خودشون فکر مي کنند که اونقدر ها هم بدبخت نيستنند

خيلي خوبه که آدم مهم باشه ولي مهم تر از همه اينه که آدم خوب باشه و هر مقامي هم كه باشه مغرور نباشه.
 
اين داستان کوتاه رو به تمام دوستانتون بفرستيد و بهشون ياد آوري کنيد که زندگي با مشکلاتش زيباست و واقعا ارزشمند است.

شادی

هرگز روي رنگين کماني راه نرفته ام.
هرگز به آسماني نرسيده ام.
هرگز دو دست فرشته اي را به دست نگرفته ام.
هرگز حلقه نوراني تقدسي را بالاي سرم نديده ام.
هرگز چيزي جز آدمی روي زمين نبوده ام.
اما بگذار برايت بگويم.
بگويم و بخواهم که بفهمي.
همين جا که هستم روي زمين
در همين شهري که هيچ نيست جز تکراري خاکستري رنگ
زير همين آسماني که از اينجا تا يک وجبش بيشتر پيدا نيست
و آويزان بر همين چوب رختي انسان بودن
خوشبخت و شاد بوده ام.
تو هم باش......هميشه

اندیشه

گاه مي انديشم.....
به ترانه هاي عاشقانه ايي که تا ابد ناسروده خواهند ماند
به دفتر گرد گرفته ايي که دگر هيچکس،حتي براي يک بار برگهايش را ورق نخواهد زد
وبه هم آغوشي با غمي سرد،در شبهاي گرم و تب آلود تابستان
گاه مي انديشم....
به روزهايي که دگر هرگز باز نخواهند گشت.....
وبه خاطره هايي که سخت تر از سنگ،بر روي کتيبه هاي کهن ذهنم نقش بسته اند
گاه مي انديشم.....
به تپش سرد پنجره که روز به روز،رو به خاموشي مي گيرد
وبه دلتنگي پرنده هايي که شوق پروازي دوباره را در غربت قفس خويش به خاک سپرده اند
و مي انديشم.....
به قاصدک هايي که با پيغامي عاشقانه بدست باد سپرده شدند و هرگز به مقصد نرسيدند
و به نامه هاي ناخوانده ايي که در شب سرد چشمانم....به آتش کشيده شدند
......................آري......................
مي انديشم.....
به آرزوهايي که هرگز گرد حقيقت بر پيکرشان نخواهد نشست
وبه آرمان هايي که دگر راهي بسوي تحققشان نيست،و بهانه ايي حتي،تا سرآغازشان باشد
و من همچنان در انديشه ام....
....که چرا....؟؟؟!!!
چرا.......
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ...نه پاسخي هست...و نه گريزي...

________________________________________
________**I**___________****I*** _______
______LOVE*LOVE________LOVE***LOVE _____
_____LOVE****LOVE_____LOVE*****LOVE ____
_____LOVE******LOVE___LOVE*****LOVE ____
_____LOVE*******LOVE_LOVE******LOVE ____
______LOVE*********LOVE*******LOVE _____
_______LOVE******************LOVE ______
_________LOVE**(I-LOVE-YOU)*LOVE _______
____________LOVE***********LOVE ________
_______________LOVE******LOVE __________
_________________LOVE**LOVE ____________
__________________LOVELOVE _____________
___________________**U** _______________
___________________**** ________________
___________________** __________________
___________________*
اگر دبير رياضي بودم ثابت ميکردم که چگونه شعاع نگاهت از مرکز قلبم ميگذرد
و اگر دبير شيمي بودم نام تو را در قلبم پخش ميکردم تا محلول با محبت شود
اگر دبير ديني بودم ميدانستم بعد از خدا تورا ميپرستم
اگر دبير جغرافي بودم ميدانستم خوش اب وهوا ترين جا آغوش گرم توست
اگر دبير زبان بودم با زبان بي زباني ميگفتم عا شقتم

شرمنده ام
گفته بودم
دست بر ديوار دور آن ور دريا مي زنم
و تا هزاره ي شمردن چشم مي گذارم
گفته بودم
غبار قديمي تقويم را
از شيشه هاي شعر و خاطره پاک نمي کنم
گفته بودم
صداي سرد سکوت اين سالها را
با سرود و سماع ستاره بر هم نمي زنم
اما دوباره دل، اين دل درمانده
تو را ميهمان سايه گاه ساکت کتاب و کاغذ کرد
هي
هميشه همسفر حدود تنهايي
بگذار که دفتر دريا هم
گزينه يي از گريه هاي گاه به گاه من باشد

 رازهاي موفقيت هميشه مث يه سايه مي مونند تا بهشون نزديک نشي تا اعتماد نکني تا ريسک توي زندگي ندشته باشي موفقيت به دست نمياد سلام من يه بابا لنگ درازم نه اون جوري توي کارتون ها اما خواستم بهت بگم موفقيت توي ذهن ادما وجود دارخه سعي کن خودت باشي تا يکي مث خودت که لنگه افکار و عقايدت هست و به اون ميگن تفاهم پيدا کني..من توي زندگي فقط يه مامان دارم که خيلي خيلي دوستش دارم و يه جودي که دخترمه من براي خودم دنيااي ساختم و حالا به عنوان يه غريبه برات ارزومي موفقيت ميکنم شاد باش بخند توي دنياي مسخره ايراني ظلم گراني تزوير ريا دروغ سعي کن خودت باشي تا اونچه ديگران ميخوان تو باشي....

زندگي صحنه يکتاي هنرمندي ماست
هرکسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد


دستانم فرمان آمدن را سرودند
و چشمانم امروز قصد رفتن ميکنند

مهربان ديگر برايم چراغي نياور خانه ام امروز از نور بي انتها نوراني است
ديگر هيچ وقت به دنبال نشاني از من نباش
امروز تمام نشاني ها به بي انتها ختم ميشوند


رفتن نرفتن تمام قصه همين بود و بس
ما که رفتين ديگران بمانند و قصه زندگي ما را هجي کنند

زندگي يعني مسيري رو به آب ، زندگي يعني نه بيداري نه خواب
زندگي يعني سراي امتحان ، زندگي يعني در ان عاشق بمان
زندگي يعني کمي و کاستي ، زندگي يعني دروغ و راستي
زندگي يعني صفا ، مهر و وفا ، زندگي يعني ستم ، جور و جفا
زندگي يعني سفر ، راهي دراز ، زندگي يعني جهاني رمز دار
زندگي يعني مهي در پشت ابر ، زندگي يعني بلا و درد و صبر
زندگي يعني دو روزي ميهمان ، زندگي يعني فريب ميزبان .... 


عطر آغوشت را به من ببخش ، من تمام عاشقانه هاي جهان را برايت
خواهم خواند ، نگاهت را به من ببخش ، من تورا به تماشاي رنگين کمان ترانه ها
خواهم برد ، که تو خود رنگين کماني و من تنها مي بايد آينه يي باشم رو به
زيبايي خورشيد ِ رنگيني که شکوهش ، جيوه ي تمام آينه ها را پاک مي کند
مرا صيقل بده ، مي خواهم برايت آينه اي باشم
آينه يي که لياقت انعکاس تصوير تو را داشته باشد.

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد ! نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ! ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يك ريز و پي در پي دم گرم نفس را بر گلويم سخت بفشارد و خواب زندگان خفته را آشفته تر سازد بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم را !!!!! .

همواره به خاطر بياور که در اوجي معين ديگر ابري نيست.اگر زندگيت ابري است به اين دليل است که روحت آنقدر که بايد بالا نرفته است. "

"اوضاع و شرايط بيروني همواره بازتاب حالت ذهني و درونيترين اعتقاد توست.نگذار ترس هدايتگرت باشد . ترس بدترين دشمن توست"

عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعرو ازعطر بهار
عشق يعني يک تمنا يک نياز
زمزمه از عاشقي با سوزوساز
عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو دردست او
عشق يعني ملتهب از يک نگاه
غرق در بوسه تا وقت پگاه
عشق يعني بي تو هرگز پس بمان

پــــرواز خيــــــال
آزاد و سبکبال در آسمان خيالم پرواز مي کنم،تا نقش زيبايت را به خاطر بسپارم.

وقتي پرواز مي کنم ...

رها مي شوم،از بند بي قيدي ...

رها مي شوم، از بند دنيا و زرق و برق آن ...

رها مي شوم،از افکار شوم و بي منتها ...

رها مي شوم، از بندهايي که به جسمم بسته مي شوند.

رها مي شوم ، از بندهاي نامرئي اش ...

که مرا مي شکنند ... که مرا از خود بي خود مي کنند ...

پرواز من زمانيست که مي نويسم ...

زماني که قلم در انگشتانم جاي مي گيرد و من مي نويسم ...

زماني که قلم با حرکت لبانم در صفحه سفيد تقويم مي دود ...

زماني که نگاهم به کلمه ها مي نگرد و چشمانم تر مي شود ...

زماني که به تو مي انديشم و با تو سخن مي گويم ...

آزاد و سبکبالم فارغ از هر بندي ...

پس بگذار بنويسم ، براي تو ...

بگذار رها باشم ، از بندهايي که مرا مي ترسانند ...

اي همراه بهترين روزهاي زندگيم
نبودنت را باور نمي کنم
با اينکه مي دانم محال ترين آرزوي من بوده اي

اي همسفر جاده تنهاييم
ديري است که به اميد با تو يودن نفس مي کشم
و به انتظار ديدار تو زنده ام
با اينکه بارها گفته اي ديگر برنمي گردي

اي هم درد با غصه هايم
هنوز هم شريک لحظه هاي غم و شادي من هستي
و من هنوز هم با کسي جز تو درددل نمي کنم
با اينکه مي دانم در کنارم نيستي

اي هم دل با قلب شکسته ام
قلبم براي تو مي تپد
و تنها تو مي تواني مرهمي بر زخمهاي کهنه اش باشي
با اينکه تو خودت قلبم را شکسته اي

اي هم آغوش شبهاي بي کسي ام
هر شب ياد تو را در آغوش مي کشم تا به خواب روم
و پلکهايم به اميد ديدن تو در رويا سنگين مي شوند
با اينکه تو آنقدر دوري که حتي در رويا هم نمي توانم به تو دست پيدا کنم

اي همزبان بي صداترين فريادهايم
حتي وقتي سکوت تنها حرفي است که براي گفتن دارم
عشق تو را با تمام وجود فرياد مي کشم
با اينکه مي دانم گوشهايت صداي بي صداي دردهايم را نمي شنوند

ولي تو هر چه بي اعتناتر باشي من عاشقتر مي شوم
من هنوز به عهد روز اول دوستي پايبندم
من هنوز هم به اندازه روز اول دوستت دارم
شايد هم خيلي بيشتر...

سلام
زن عشق مي آفريند و عشق غم!
زن تنها دوستي است که خداوند به مرد بخشيده است!
زن فرشته ايست که در ايام طفوليت پرستار ما،در جواني معشوقه ما و در پيري پرستار ماست!

زنان عموما دير باورند بجز در يک مورد و آن وقتي است که تعريف خود را از دهان يک نفر بشنوند!
زنان عاقلتر از مردانند زيرا کم مي دانند و زياد مي فهمند!
زن بزرگترين آژانس خبر گزاري است ،زيرا هميشه دستگاههاي گيرنده(گوش)و پخش کننده(زبانش)کار مي کند!

زن مخزن اسرار خلقت است!
زن دانا به مرد الهام ميدهد و زن زيبا مرد را مفتون خويش ميسازد اما زن مهربان مرد را تصاحب مي کند!
زن کتابي است که خداوند متعال در درست کردن جلد آن هنر نمايي بسيار بکار برده است!

زن مانند غنچه است ،زيرا غنچه در بهار همه را بسوي خود جلب مي کند ولي امان از خارهاي نوک تيزي که در زير گلبرگها دستهاي مشتاق را مي آزارد؟!
زن به مردي که مطيع اراده اوست کمتر علاقه مند مي شود؟
زن بودن کاري چنان عجيب و اسرار آميز و در هم و پيچيده است که فقط زنها از عهده آن بر مي آيند!

زن اگر موافق باشد رحمت الهي است والا بلاي آسماني!
زن نمک زندگي است و صد افسوس به غذايي که نمکش از حد فزون گردد!
دختران حوا از هزاران سال پيش سه راه بسيار خوب را براي مقابله با بحرانهاي خانوادگي آموخته اند،داد و فرياد،تقاضاي طلاق،بهم پاشيدن اثاثيه منزل!!!
و....
(ز حرف حق نشود رنجه زن دانشور )

خدايش با او صحبت كرد ....
خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»

اینجوری مجسمه می سازن!!!

 
 
 
 
 

زندگی

وقتی به دنیا می آییم در گوشمان اذان میخوانند

وقتی از دنیا میرویم بر ما نماز می خوانند

زندگی چقدر کوتاه است!!!

فاصله یک اذان تا یک نماز....

رستخیز

یکی که نمی دانم که بود گفت :

بچه ها راز ملکوت را می دانند ، وقتی می خواهند آنرا بگویند فرشته ای انگشت روی لبانشان می گذارد  و آرام میگوید :

هیس !

چاله بالای لب جای انگشت همان فرشته است ...

خلوتگه راز

امروز تار سیمین دلم شکسته است و احساساتم در خاموشی محض به یاد پاکی از دست رفته ام نغمه می سرایند دلم می خواهد بر سجاده بی ریای خویش در نیمه شب بنشینم  و پژواک ترانه های پردردم تا آن سوی عرش صعود کند...

مقدس ترین

تورا کدام قصه، از اوراق چنین محزون می سازدکه گریه هایت این سان پربرکتند؟ و چشم هایت داغدار ضجه اهورایی است که اینگونه هرصبح و شام سرخ میشود؟

...تو پری از آوازهای عاشقانه مرغان ،تسبیح درختان ، مناجات آب و باد و ...

در تو پروانه ها به نور نزدیکترند و چلچله ها راه خانه را بهتر می یابند و مناره های مسجد به صاحبش نزدیکترند

در تو کوه قله میشود ، درخت میوه میدهد ، گیاه گل می کند و پرنده ها در آغوش تو پرواز را می آموزند.

از من دلگير مي شويد بي انكه من بدانم به كدامين جرم مجازت مي شوم اگر محبت نكنم مي گويي سنگدلم اگر محبت مي كنم مي گويي خيالهاي ديگري دارد خيالهايي كه از خيالم بدور است شاديت شادي من است چون آنقدر در غمها غرقم كه روشنايي را نمي يابم به همين خاطر مي گويم شاديت شادي من است نه بخاطر دروغ و افترا باورم نمي داري از باران بپرس!!!!

به من قول بده كه مي تواني :

باخودت مهربان باشي .

يك لحظه را براي فكر كردن به خودت در نظر بگيري .

شاد و خوشحال باشي .

سه آرزو داشته باشي .

موقع كار وفعاليت متوجه خودت باشي .

به آ ينه نگاه كني و ببيني كه زيبا هستي .

قوي و محكم باشي .

روح و روانت را پرورش دهي .

به دنبال وحي و الهام باشي .

به يك موزيك زيبا گوش كني .

پري داستان ها را باور داشته باشي .

اين واقعيت را درك كني كه بعضي مواقع رويا ها به واقعيت مي پيوندند .

باور داشته باشي كه فرشته اي داري كه از تو محافظت مي كند .

درخشش و گرمي نور خورشيد را به صورت خود احساس كني .

بخندي و در صدد خنداندن ديگران باشي .

همواره اميدوار باشي .

هر آ نچه را دوست داري با تمام وجودت دوست داشته باشي .

و مهم تر از همه اين كه :
به من قول بدهي آن طور باشي كه دوست داري من براي تو باشم............
 منبع : اينترنت

اغلب ما يا نمي رسيم يا خيلي دير مي رسيم.
يا نمي فهميم يا خودمان را به نفهمي مي زنيم.

دوست خوب من انسانها چند دسته اند.

1- کساني که آهسته مثل نسيم صبحگاهي وارد زندگي ما مي شوند وتاثيري متعالي برما مي گذارند و وقتي مي روند ما کمبودشان را احساس نمي کنيم چون ما ديگر اوشديم
2- دسته دوم کساني که به زندگي ما گرد باد گونه وارد مي شوند ولي در آخر هيچي ازآنها باقي نمي ماند و فروکش مي کنند مثل تمام طوفانها
3- دسته سوم کساني هستند که بودنشان را احساس نمي کنيم وحتي به حسابشان هم نمي آوريم ولي نبودنشان خيلي چشمگير است مانند هوا که اگر نباشد برايمان زندگي غير قابل تحمل است.

اما دوست خوب من همه ما يه موقع از هم جدا مي شيم چون هر سلامي خدا حافظي در پي دارد
پس مراقب باشيم که دلي را نشکنيم واشکي را جاري نسازيم چون دنيا بي ارزش تراز آن است که کسي از ما برنجد
وزندگي کوتاه تر از آن که فکرش را مي کنيم چون تا ديروز پشت نيمکتهاي دبستان بوديم وحال در يک چشم بهم زدن اينجاييم وفردا شايد نباشيم به همين راحتي .

پس به قول شاعر : پرواز را به خاطر بسپار چون پرنده رفتنيست
حال که اين فرصت را داريم که از همديگر بياموزيم پس از دستش ندهيم.

ازدواج موقت يا رهبانيت موقت؟

با اينكه اين اولين بار نيست كه پسرك احساس مي‌كند او را دوست دارد ، ولي به نظر مي‌رسد اين بار طور ديگري او را دوست مي دارد . دوست دارد او را در آغوش بگيرد ، ببويد و ببوسد . اما دخترك مدتي است كه رفتارش البته جلوي ديگران با او كمي عوض شده است . ديگر جلوي او روسري سر مي‌كند ، خيلي به او نزديك نمي‌شود و حتي درخواست او براي بازي را رد مي‌كند

نخستين نغمه صريح عشق با فرا رسيدن بلوغ آغاز مي‌گردد و اين تازه اول ماجراست ؛ آغاز يك ماجراي طولاني . احتمالاً آغاز يك رهبانيت موقت !

امروزه پسر يا دختري نمي‌توان يافت كه از بدو بلوغ طبيعي كه تحت فشار غريزه قرار مي‌گيرد ، آماده ازدواج دائم باشد . خاصيت عصر كنوني آنست كه فاصلة بلوغ طبيعي با بلوغ اجتماعي و قدرت تشكيل خانواده ، زياد شده است . اگر پسر يا دختر پس از اتمام دوران تحصيل ، وارد دانشگاه گردد ، با احتساب دو ـ سه سالي كه بتواند سروسامان مختصري براي خود تهيه كند و آماده ازدواج گردد ، حداقل 10 سالي با بلوغ پسر فاصله خواهد داشت ، كه اين سال‌ها شايد براي دختر بيشتر نيز باشد . كاش مي‌شد دوران بلوغ را به تأخير انداخت ، يا حداقل در دوران تحصيل ، غريزه دست از سر ما برمي‌داشت ، يا ... ؟!

***

پسرك اين روزها در مدرسه جوك‌هايي را مي‌شنود كه هنوز معني آنها را به درستي نمي‌داند و شايد حتي لبخندي هم روي لبان او ظاهر نمي‌شود . حتي از برخي حرف‌هاي جدي دوستانش هم سر در نمي‌آورد . اما خيلي دوست دارد معني آنها را بداند . امروز دوستانش كتابي را ورق مي‌زدند و با هم درباره‌اش صحبت مي‌كردند . با اينكه خيلي دوست داشت او هم كتاب را ورقي بزند ، اما با ديدن عكس روي كتاب ، دما و رنگ گوش‌هايش به طرز محسوسي تغيير يافت و ترجيح داد بيش از آن كنجكاوي نكند

نمو ناگهاني موي در قسمت‌هاي مختلف بدن ، توأم با خشونت صدا ، جزء «صفات ثانوي جنسي» است كه به هنگام بلوغ عارض پسر مي‌شود ، اما طبيعت در اين سن به دختران نرمش اطراف و حركات مي‌بخشد

اساس انديشه در ازدواج موقت آنست كه نياز جنسي واقعيتي است غير قابل انكار ، كه بي‌توجهي به آن موجب پيدايش فسادهاي فردي و اجتماعي ، بازداشتن آدمي از تحرك ، و هرج و مرج جنسي خواهد شد . اسلام قائل است كه نياز غريزي انسان بايد به گونه‌اي مشروع برآورده شود . گرچه كه كوشش‌هاي اسلامي متوجه اين مسئله است كه رفع اين نياز از راه ازدواج  دائم باشد ، اما حال كه ازدواج دائم در دوران حاضر ، در فاصله فراوان ميان بلوغ طبيعي تا بلوغ اجتماعي جوان ، به يك شوخي شبيه شده است ، چه بايد كرد ؟ آيا رهبانيت براي همه امكان‌پذير است ؟

***

ذهن پسرك پر است از كلماتي كه تصاوير مشخصي از آنها در ذهن او نيست و لحظه به لحظه علاقه‌اش براي دانستن بيشتر مي‌شود . او خيلي چيزها را شنيده است ، و حالا دوست دارد خيلي چيزها را ببيند . امروز دوست صميمي‌اش او را به ديدن چند عكس كه در كامپيوترش بود ، دعوت كرد . هر دو مضطرب بودند اما او خيلي بيشتر . بالاخره اولين بارش بود كه مي‌خواست ... كاش آنها را نديده بود . احساس گناه عجيبي تمام وجودش را فرا گرفته بود . افت درسي ، انزوا ، پرخاشگري ، خيالپردازي ، خواب‌هاي عجيب و غريب ، سؤال ، سؤال ، سؤال

سرتاسر اين دورة بلوغ همه شگفتي است . هيچوقت جهان اينهمه بيگاننه و اينهمه زيبا به نظر نمي‌رسد . سن بلوغ ، بهار قدرت‌ها و فصل بذرافشان خرمن‌هاست . همه عواطف و احساسات پاك ، غذاي خود را از اين سن مي‌گيرند و مي‌توان آن را رنسانس زندگي ناميد . پس اين نيروي شگرف چيست كه جوان را با ترس و لرز به جلو مي‌راند و دختر را وادار مي‌كند كه از ديده براند و از دل بجويد؟

هدف از ازدواج موقت ، پيروي از هوا و هوس نيست . هدف تسكين غريزه به گونه‌اي مشروع و رفع نياز جنسي است . در ازدواج موقت طرفين داراي آزادي بيشتري در انعقاد شرايط هستند . حقوق طرفين اغلب الزامي نيست و بستگي زيادي به قرارداد فيمابين دارد . در سايه قرارداد حتي ممكن است حق آميزش هم از ميان برود و رابطه جنسي ممنوع اعلام گردد و بهره‌مندي‌ها تنها در تمتعات ديگر باشد

***

دنياي دور و بر پسرك هر روز در حال تغيير كردن است. حال، دختراني كه هر روز خيلي عادي در خيابان از كنارش رد مي‌شدند ، براي او آن دختران هميشگي نيستند . امروز پسرك بعد از مدت‌ها دوباره دستان دختر را لمس كرد . تمام وجودش گرم شده بود . داغ داغ و يك احساس شيرين : احساس خالي شدن و كاش مي‌توانست ... اما مي‌دانست كه همين قدر هم زياده‌روي كرده است . چيزي از درون آزارش مي‌داد . هنوز خيلي چيزها بود كه مي‌خواست در مورد او بداند . دختري كه از كودكي با هم بزرگ شده‌اند . ولي... كاش هيچ‌وقت بزرگ نمي‌شد

«سلول‌هاي مايه‌اي بدن با نشاط تمام در حركت  و شكفتگي مي‌آيند . گوئي مي‌خواهند براي حفظ اين ثروت جديد بر هر كوششي فائق آيند . تمام بدن خلش اين قدرت جلوگيري شده و اين گسترش بي‌آرام حيات را حس مي‌كند ، و دل آگنده از غمي شيرين و سنگين است . گوئي خود را ناقص مي بيند و تشنة وصول به كمال است.»

ازدواج موقت حتي مي‌تواند به صورت نامزدي مطرح گردد و تمرين خوبي باشد براي زندگي آينده جواناني كه دير يا زود تن به تشكيل خانواده خواهند داد . بر اثر آن ، زن و شوهر آينده در دوران نامزدي به خلق و خوي هم آشنا شده و راه و فكر همديگر را تشخيص مي‌دهند . اگر زمينه براي حركت مشتركشان فراهم نبود ، لااقل تن به عروسي و زناشوئي نخواهند داد .
آنكس كه تن به ازدواج موقت مي‌دهد ، همانند كسي است كه مسافرخانه يا هتلي را براي اقامت محدودش در شهري در اختيار مي‌گيرد . شك نيست كه آدمي از همان آغاز مي‌داند كه اين هتل جاي اقامت دائم نيست . محبت و طرز تلقي از آن نيز در حد اقامت چند روزه است . گرچه كه در ازدواج موقت در صورت رضايت طرفين مي‌توان پيمان زناشوئي را تجديد و يا تبديل به دائم كرد.

***

امروز اولين روزي است كه وارد دانشگاه شده است . بالاخره فتحش كرد . احساس رهايي مي‌كند . رهايي از خيلي چيزها. و اينجا البته پر است از دختران و پسراني که بي هيچ دغدغه اي با هم معاشقه مي کنند؛ با حرفهايشان، نگاه هايشان، با راه رفتن هايشان و حتي با درس خواندن هايشان

حال روزهاي جفت جويي فرا مي رسد که خوشترين دوران زندگي انسان است؛ جفت جويي  در خدمت مقاصد حيات است. او عشق را به کمال بهتر و برتري بر مي انگيزد و به انتخاب اصلح که بالابرنده تدريجي کيقيت حيات است فرصت مي دهد. آداب جفت جويي در بزرگسالان عبارتست از حمله براي تصرف ئر مردان و عقب نشيني براي دلبري در زنان. چون مرد طبعا جنگي و شکاري است، عملش مثبت و تهاجمي است؛ زن براي مرد همچون جايزه اي است که بايد آنرا بربايد و مالک شود، جفت جويي جنگ و پيکار است و ازدواج تصاحب و اقتدار

آيا دوران تجرد بايد براي جوان ، دوران احساس گناه و وجدان‌درد باشد؟ آيا تكرار گناهان ناخواسته و براثر فشار غريزه، عاملي براي عادي شدن گناه براي جوان و جامعه نخواهد شد؟ آيا مي‌توان در مقابل موج عوامل تحريك در جامعه ايستادگي كرد؟ آيا طبيعت حاضر است از ايجاد عوارض رواني سهمگين و خطرناكي كه اثر ممانعت از اعمال غريزة جنسي پيدا مي‌گردد، صرفنظر كند؟ آيا مي‌توانيم كمونيسم جنسي را بپذيريم و به پسر اجازه دهيم از صدها دختر كام برگيرد و به دختر كه با دهها پسر رابطه نامشروع داشته باشد؟ آيا مي‌توان جوان را عقيم كرد يا حتي براي او اجازة خودارضايي صادر كرد؟ پذيرش قانون [متكامل] اسلام كه روابط نامشروع و كمونيسم جنسي را تحت كنترل و ضابطه‌اي درآورده و اجازه نداده كه يك فرد با هركس و در هر محيط آلوده‌اي سر كند، با فحشا برابر است؟

The journey starts here in Hebron
 
 
The children starting their day going to school to be
 
faced with a checkpoint
 
 
Jaraghe Group --> Foadi83@yahoo.com
 
 
 
The soldiers prevent them from passing and give
 
them orders to go home
 
 
Jaraghe Group --> Foadi83@yahoo.com
 
 
Children try to challenge the soldiers and pass the
 
checkpoint
 
 
Jaraghe Group --> Foadi83@yahoo.com
 
 
 
Even younger ones try but in vain
 
 
 
Jaraghe Group --> Foadi83@yahoo.com
 
 
!!!They end up having their classes in the street by
 
the checkpoint

 
Jaraghe Group --> Foadi83@yahoo.com
 
 
What an amazing spirit

 
Jaraghe Group --> Foadi83@yahoo.com
 
 
Jaraghe Group --> Foadi83@yahoo.com
 
 
Jaraghe Group --> Foadi83@yahoo.com
 
 
The boys try a little bit harder but they got shot at,
 
and some arrested
 
Jaraghe Group --> Foadi83@yahoo.com
 
 
Jaraghe Group --> Foadi83@yahoo.com
 
 
Yet in their eyes you see determination
 
and dignity
 
 
  If you have a heart at all you will pass this on to all
 
your friends and MAYBE someone will realize what
 
Palestinians & Lebanese go through everyday
 

علی مولا

علی عشق

علی یعنی تمام آفرینش

میلاد با عظمت مولی الموحدین علی ابن ابی طالب بر تمام مسلمین بالاخص محبان آن بزرگ مبارک

عشق گوهر گرانبهائيست البته اگر با متانت و پاكي همراه باشد.
----------------------------------------------------
هركه را از دست ميدهيم بي آنكه بخواهيم پاره اي از وجود ما را ميبرد پس سعي كن كمتر از دست بدهي تا وجودت صد تكه نشود.
----------------------------------------------------
راستي با ارزشترين چيز در وجود انسان است،اجازه بدهيد كمي از آن استفاده كنيم.
----------------------------------------------------
برايه پيدا كردن دوست بايد يك چشم را بست و براي نگه داشتن او هر دوچشم را ببند.
----------------------------------------------------
تو ميگويي زمان ميگذرد،ولي افسوس زمان ثابت است ما ميگذريم و پير ميشويم و از گردونهء زمان كمكم خارج ميشويم،پس بگذار با نامي خوب از اين گردونه خارج شويم.
----------------------------------------------------
رهرو آن نيست كه گه تند و گه آهسته رود،رهرو آنست كه آهسته و پيوسته رود.
----------------------------------------------------
گفتم دوستت دارم اخم كرد،
گفتم عاشقت هستم خودش را گرفت،
گفتم همهء زندگي من هستي ناز كرد و رفت..............داشت ميرفت كه در آخر گفتم از تو بيزارم،
برگشت مهربان نگاهم كرد
و
عاشقم شد

الهی

الهي ما را دلي ده به بيکرانگي درياي رحمتت که در افزوني طاعتت بکوشيم و ديده اي به وسعت تمام هستي ات که در جستجوي حقيقت وجودت باشيم و زباني که لحظه لحظه هاي زندگيمان را به تسبيح و عبادت تو بگذرانيم
الهي ما را حياتي ده در کمال سلامت و رزقي به نهايت جود و کرامت و فرزنداني صالح که شکرانه اش را دمادم بر قبله گاه عشقت به سجده بنشينيم
الهي به بزرگواري و بخشايشت به قدرت و جبروت نا منتهايت ما را قرين سعادت و نيکبختي فرما و توفيق بندگي خالصلنه ات را بر ما ارزاني دار

انسانها در يك چيز مشتركند ان هم در متفاوت بودن .
نيچه مي گويد :
عادت كن كه به هيچ چيز عادت نكني .
زمين به آدم هايي كه منيت مي كند فرياد مي زند اي آدمها كمي بخود آئيد مرا نگاه كنيد ... آسمان از آن بالا فرياد مي زند و مي گويد : نه ! زمين زشته .... به من نگاه كنيد اينجاست كه قهر زمين زياد ميشه مي گه انتقام مي گيرم انتقام و انتقام اونم در اينه كه جسم بي روح تو رو در آغوش مي گيره ....

پنج

پنج وارونه چه معنا دارد
خواهر كوچكم از من پرسيد
پنج وارونه چه معنادارد
من به اوخنديدم
كمي ازرده وحيرتزده گفت
روي ديوارودرختان ديدم
بازهم خنديدم
گفت ديروزخودم ديدم مهران پسرهمسايه پنج وارونه به مينو ميداد
انقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد
بغلش كردم وبوسيدم وباخودگفتم
بعدهاوقتي بارش بي وقفه درد سقف كوتاه دلت راخم كرد
بي گمان مي فهمي پنج وارونه چه معنادارد

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار مي توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زنگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...
او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش دوزکي را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسي که هزار سال زيسته بود!

* به ياد داشته باش که امروز طلوع ديگري ندارد . ( دانته )

* حتي آنگاه که بدون اميد زندگي مي کنيم هم آرزوهايي داريم . ( دانته )

* بهشت نيز در تنهايي ديدني نيست . ( دانته )

* چيزي عوض نمي شود ماييم که دگرگون مي شويم . ( هنري ديويد تورو )

* مهم نيست اگر زمين بخوريد ، مهم دوباره برخاستن است . ( وينسنت لمباردي )

* ذهن مثل چتر نجات است ، وقتي عمل مي کند که باز شده باشد .

* وقتي باانگشت کسي را نشان مي کنيم ، به ياد داشته باشيم که سه انگشت ديگر به طرف خودمان برگشته .

* با زبان خوش و ملاطفت ، مي توانيد فيلي را با يک تار مو به دنبال خود بکشانيد . ( امثال الحکم )

* مهمترين چيز بعد از حل کردن يک مسئله يافتن اندکي طنز در آن است . ( فرنک آکلارک )

* دو گوش داريم ويک زبان ، براي اينکه بيشتر بشنويم و کمتر بگوييم . ( ديوژن )

* آدمها فقط در يک چيز مشترکند ، متفاوت بودن . ( رابرت زند )

* کسي به حساب مي آيد که ديگران را به حساب آورد . ( مالکم س . فوربي )

* انسان همان است که خود باور مي کند . ( آنتوان چخوف )

* دانش هميشه از پي ناداني مي آيد ، از همين رو بايد از آنچه نمي دانيم به شوق آييم .

* نخستين گام به سوي دانايي اين است که بدانيم نادانيم . ( لرد ديويد سيسيل )

* بي مصرف ترين روزها روزي است که در آن نخنديده باشيد . ( چارلز فيلد )

* وقتي در ديگران خوبي بجوييد ، بهترين را در خودتان خواهيد يافت . ( مارتين والش )

* بعضي مردم با سرشان احساس مي کنند و با دلشان فکر مي کنند . ( جي کي ليختنبرگ )

* خوشبختي ، ميان پرده بدبختيهاست . ( دن مارکي )

* عاشق بودن يعني خوشبختي خود را با خوشبختي ديگري توأم کردن . ( گرتنريد ويلهلم نن لوبريست )

* مادام که کسي بتواند عشق بورزد و لذت ببرد ، جوان خواهد ماند . ( پابلو کازاف )

* بادا که همه روزهاي عمرتان را زندگي کنيد . ( جاناتان سويفت )

* بعد از فعل عاشق شدن ، ياري دادن زيباترين فعل جهان است . ( کنتس برتا فون سوت نه )

* دوست که تقاضا مي کند ، فردا وجود ندارد . ( ضرب المثل قديمي )

* زبان دوستي واژه نيست ، معناست . ( هنري ديويد تورو )

* بهترين پاره زندگي آن است که همواره رو به فراز دارد و در تکاپوي رسيدن به نيکوتر ها . ( جيمز . آر . ميلر )

* در تکاپو ، تا بهتر از آن باشيم که هستيم . بهتر از اين شيوه اي براي زيستن نيست . ( سقراط )

* بگذار هر روز ، رويايي باشد در دست ، عشقي باشد دردل ، دليلي باشد براي زندگي ( کلودياآدرين گراندي)

* بيش از آنکه برنده باشيم بايد بازنده باشيم . ( آن ديويس )

* اگر پيوسته بکوشي و ايمان داشته باشي،در پايان پيروزي از آن تو خواهد بود .(آن ديويس )

* به هر کاري که اراده کنيم تواناييم اگر آن گونه که سزاوار است پيگير باشيم . ( هلن کلر )

* آنچه صادقانه باورداري > نادرست نخواهد بود . ( دي اچ لارسن )

* کسي که راهي را با عشق مي پيمايد ، هرگز راه را تنها نپيموده است . ( سي تي ديويس )

* نيکوست که ثروتمند باشي و پرتوان ، اما نيکوتر آن است که دوستت بدارند . ( اورپيدوس )

* دوستت دارم نه تنها براي آنچه که هستي ، بلکه براي آنچه که هستم ، هنگامي که با توام .

* کاميابي تنها در اين است که بتواني زندگي را به شيوه خود سپري کني . ( کرستوفر مورلي )

* آنانکه آفتاب را به زندگي ديگران ارزاني مي کنند ،نمي توانند خود از آن بي بهره باشند .( سرجيمزباره)

* براي آن کس که ايمان دارد ، ناممکن وجود ندارد . ( انجيل )

* اگر آفتاب را به نظاره بنشيني، سايه را نتواني ديد . ( هلن کلر )

* آرزومند آن مباش که چيزي غيرازآنچه هستي باشي ،بکوش درکمال آنچه هستي باشي . (سنت فرانسيس دي سلز)

* حرمت اعتبار خود را هرگز در ميدان مقايسه با ديگران مشکن . ( نانسي سيمس )

* هر روز همان روز را زندگي کن و بدينسان تمامي عمر را به کمال زيسته اي . ( نانسي سيمس )

* همه چيز در آن لحظه به پايان مي رسد که قدمهاي تو باز مي ايستد . ( نانسي سيمس )

* تا از قلب دشواريها گذر نکني هر گز توان و قدرت نيابي . ( کولين مک کارتي )

* پيروزمندان نيز از شکست مي ترسند اما عنان خويش به وحشت نمي سپارند . ( نانسي سيمس )

* تنها تو مي تواني که آرامش را در اندرون خويش سکنا دهي . ( مارتيناري کوک )

* هر آنچه را که داري غنيمت شمار از زياده خواهي در گذر . ( کتلين . ا . برين )

* غرور خود را نگهدار ، اما براي او زيست نکن . ( کارن استيونس )

* خود را از آنچه مانع مي شود آني شوي که خواهي رها ساز . ( ادموند اوينل )

* آن باش که هستي و آن سو که توان بودنت هست . (رابرت لويي استيونسون )

* هرگز از شنيدن آنچه شرافتمندانه انجام داده اي شرم نداشته باش ( شکسپير )

* بايد ترسيد آنگاه که مستبدان مهربان مي شوند . ( شکسپير )

* آنانکه پيروز مي شوند همان هايي هستند ک ه از مشورت دوستان بهره مي برند. ( شکسپير )

* به همه عشق بورز، به تعداد کمي اعتماد کن و به هيچ کس بدي نکن . ( شکسپير )

* عده اي بزرگ زاده مي شوند،عده اي بزرگي را بدست مي آورند و عده اي بزرگي را بدون آنکه بخواهند با خود دارند . ( شکسپير )

* احساس شرم کمتر ، نتيجه گناهي بزرگتر است . ( دانته )

* به آنچه که کرده اي غم خوردن بي فايده است . ( شکسپير )

* اگر شرافتم را از دست بدهم ، وجودم را از دست داده ام . ( شکسپير )

* شرافت مرا از من بگيرو بنگر که چگونه زندگي من تباه مي شود . ( شکسپير )

* عادل باش و هراسي به دل راه نده . ( شکسپير )

* ساده باشيم ؛ چه در باجه بانک چه در زير درخت

آموخته ام

بهترين كلاس درس دنيا محضر بزرگترهاست
وقتي عاشق مي شوم ، عشق خودش را نشان مي دهد
وقتي سعي مي كني عملي را تلافي كرده و حسابت را با ديگري صاف كني،
تنها به او اجازه مي دهي بيشتر تو را برنجاند.
هيچ كس كامل نيست مگر اينكه در دام عشق او اسير شوي.
هر چه زمان كمتري داشته باشم ، كارهاي بيشتري انجام مي دهم.
اگر يك نفر به من بگويد ،“ تو روز مرا ساخته اي” روز مرا ساخته است.
وقتي ، به هيچ طريقي قادر نيستم كمك كنم ، مي توانم براي او دعا كنم
هر چقدر آدمي نسبت به جبر زمانه اش جدي باشد ، اما هميشه نياز به دوستي
دارد كه بتواند بدون تكلف و ساده لوحانه با او بر خورد كند.
گاهي اوقات همه ان چيزي كه انسان نياز دارد ، دستي براي گرفتن و قلبي
براي درك شدن است.
بايد شكر گزار باشيم كه خداوند هر انچه را كه از او مي طلبيم ، به ما نمي دهد
زير ظاهر سر سخت هر انساني فردي نهفته ، كه خواهان تمجيد و دوست داشتن است.
زندگي سخت است اما من سخت ترم.
وقتي در بندر غم لنگر مي اندازي ، شادي در جاي ديگر شناور است.
همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند ، اما همه شاديها و پيشرفتها
زماني رخ مي دهند كه در حال صعود به سوي آن هستي.
پند دهي فقط در دو برهه از زمان جايز است ، زماني كه از تو خواسته مي شود.
و هنگامي كه خطري زندگي كسي را تهديد مي كند.

هميشه غمگين ترين و رنج آورترين لحظات زندگي انسان توسط همان كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و به ياد ماندني ترين لحظات را براي انسان ساخته است.