هبوط

مرا كسي نساخت، خدا ساخت؛


نه آنچنان كه" كسي مي خواست"


كه من كسي نداشتم.


كسم خدا بود ،كس بيكسان.


او بود كه مرا ساخت آن چنان كه خودش مي خواست.


نه از من پرسيد و نه از آن "من ديگر"م


من يك گل بي صاحب بودم.


مرا از روح خود در آن دميد.


وبر روي خاك و در زير آفتاب ،


تنها رهايم كرد.


"مرا به خودم وا گذاشت".


دكتر علي شريعتي  


امید

گفت: اين شبها اصلآ خوابم نمي بره کابوس مي بينم مدام پلک که می ذارم رو هم انگار لختم می کنن ميونِ جمعيت، جمعيتی که زُل زدن به من و سنگ تو دستاشونِِِِِ
گفتم: توّهم زده شدی
گفت:روزها سرم گيج ميره و تا شب مَنگم.
گفتم: با خودت کنار بيا زندگی کن
گفت: به زبون ساده است، تنهائی، که حتی نتونی بگی تنهام!
گفتم: چرا نمی گی بهش؟
گفت: چيزی رو عوض نمي کنه. پر انرژی اومدم، دوام نياوردم.کسی مقصر نیست!
گفتم: صبور باش
گفت: صبورم، می بينی که. بعضی وقتا شب که میشه نيمه شب، آروم می رَم کنار پنجره گاهی تا سپيده به خيابونا و چراغا نگاه می کنم. به ماشين هائی که رد می شن. به همه چيز فکرم گره می خوره که زير هر سقفی چی می گذره؟ که زندگی چه مسخره شده! که واسه اين چند سال عمر گذرا چرا بايد حرص بخورم؟ که دوست داشتن کجاست؟ معنی اش گم شده.
گفتم: با خودت اينجوری نکن اون دوسِت داره
گفت: دوست داشتنش هم يه جور ديگه است. دوست داشتن منطق نمی شناسه. عشق،اما و چرا نداره!
مات موندم که چی بگم!
گفت: بعضی وقتا که تنها می مونم نمی فهمم ساعتها چه جوری می گذره، گاهی چند ساعت خيره مِشم به يه نقطه يا خوابيدم و چسبيدم به سقف. دو تِکه ميشم و از بالا مي بينم که جسد بی جونم داره جون ميده رو تخت.وول می خوره و عذاب می کشه
گفتم: بزن بيرون راه برو بهترت می کنه،يا باهاش برو بيرون، نمون تو خونه
گفت: اون تنها باشه راحت تره، حضورِ من آئينه دقِ واسَش، يا تُند می رم، يا کُند. حوصله اونو سر ميبرم، مثل يه مزاحم.حالا منم تنها باشم راحت ترم، ديگه دارم عادت می کنم. تو شلوغی ها، تو مهمونی ها غصه ام ميگِره، ارتباطم با جمع کم شده
گفتم: اينجوری نبودی!
گفت اینجوری شدم.جرات و جسارت رو از دست دادم . خندیدن و تو آئینه تمرین می کنم یادم نره.

گفتم چی تو رو نگه داشته ؟

ساکت شد و خیره به زمین نگاه کرد و گفت: امید

کو؟

از اول شروع نمی کنم ٬ تنها این ۳۶۵ برگه آخر را ورق می زنم ٬ چیزی نیست ٬ !چرا چیزی پیدا نمی کنم ! ؟کجای این کاغذهای سیاه و سپید و  بعضا رنگی گم شده اند ؟ کجای این رخوت باید به دنبالشان بگردم ؟ نیستند !!
بر سر چهارراه خاطرات غبار گرفته به انتظار بنشینم یا به پلیس یادهای فراموش شده پناه ببرم ؟
آرزوهای بزرگ من نیستند !!
کجا به دنبالشان بگردم ؟؟ آرزوهای بزرگ من آنقدر کوچک بودند که هیچ کس آنها را ندیده ! آنها گم شده اند !
غریبه ای می گفت آنها را دیده است ٬ می گفت :
بادبادک آرزویم بالای پشت بام خانه شما اسیر مانده و هیچ بادی از اسارت رهایش نمی کند٬...اسیری که آز یاد رفته و قصه تکراری صید ٬ صیاد رفته !
...باید « او » را بخوانم ٬ از او بپرسم ٬ آخر مرجع تمام آروزهای بزرگ من  به « او » برمی گردد !
تمام آرزوهای بزرگ من برای « او » حقیر وکوچکند ... چرا او آرزوهای بزرگ من را همیشه با خط قرمز پررنگ خط می زند!؟
آرزوهای بزرگ من کجا گم شده اند ؟

خاطره

باران به تنهایی


خاطره ساز یک روز نمی شود،


بوسه ایی لازم است


و خدایی


با چشمان کاملا بسته

بوسه

 

بوسه يعنی وصل شيرين دو لب


بوسه يعنی خلسه در اعماق شب


بوسه يعنی مستی از
مشروب عشق


بوسه يعنی آتش و گرمای تب


بوسه يعنی لذت از دلدادگی


لذت از
شب , لذت از ديوانگی


بوسه يعنی حس طعم خوب عشق


طعم شيرينی به رنگ
سادگی



بوسه آغازی برای ما شدن


لحظه ای با دلبری تنها شدن


بوسه سرفصل
کتاب عاشقی


بوسه رمز وارد دلها شدن



بوسه آتش می زند بر جسم و جان


بوسه
يعنی عشق من , با من بمان


شرم در دلدادگی بی معنی است


بوسه بر می دارد اين
شرم از ميان



طعم شيرين عسل از بوسه است


پاسخ هر بوسه ای يک بوسه
است


بهترين هديه پس از يک انتظار


بشنويد از من فقط يک بوسه است



بوسه
را تکرار می بايد نمود


بوسه يعنی عشق و آواز و سرود


بوسه يعنی وصل جانها از
دولب


بوسه يعنی پر زدن , يعنی صعود



ایثار

 

 

روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم..

 ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم.

 سريع از کنار مرداب دور شدم.

حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم

 که از تنهايي نميرم

و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست

اون خودشو وقف مرداب کرده

وقتی دلم می گیرد

 

 

نرم و آرام می‌رسی مدام در پی گام‌های خسته‌ام
انگار می‌دانی رهوار نفسهايم بی تو در دم می‌ميرد و نمی‌آيد باز

من در آستان نگاهت بی‌ سايه پی تکرار آيه عشقم
کعبه‌ای از نور تا به محراب وسجودم بر خاک
و چه غوغايی ای از آب و رنگ رسته ايستاده آينه رو در آينه
نزديکتر از آنی که بگويم نگاهم فرسنگ‌ها فرسنگ سنگفرش‌ها را تا شمار قدمهايت پاييد
تو اينجايی حتی نزديکتر و نزديکتر، نزديکتر از يک يک يادگارهايت

خيسم از شبنم نور‌خورده بلورآگين تنت
نفسم پيچيده در آشفتگی خيال انگيز هر رشته مويت
پيدايم و گمشده در تقدس چشمانت
دلباخته‌ام
مست...

عشق

عشق يعني اين  که
مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند. آنها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواش تر برو, من مي ترسم.
مرد جوان: نه, اينجوري خيلي بهتره.
زن جوان: خواهش ميکنم, من خيلي مي ترسم.
مرد جوان: خوب, اما اول بايد بگي که دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم, حالا ميشه يواش تر بروني.
مرد جوان: منو محکم بگير.
زن جوان: خوب حالا ميشه يواش تر بري.
مرد جوان: باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو برداري و روي سر خودت بذاري,
آخه نميتونم راحت برونم. اذيتم ميکنه.
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سيکلت با ساختمان حادثه آفريد.
در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد, يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت. مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود.
پس بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت
و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

دمي مي آيد و بازدمي ميرود.
اما زندگي غير از اين است
و ارزش آن در لحظاتي تجلي مي يابد
که نفس آدمي را مي برد

 


عقل و بخت

در زمانهاى قديم، عقل و بخت با هم اختلاف پيدا كرده بودند. اختلاف آنها بر سر اين بود كه كدام يك لازمه زندگى انسانها هستند.
بخت مى گفت: «انسانها بيشتر به من نيازمند هستند.»
عقل مى گفت: «نه، انسانها به من نياز بيشترى دارند.»
آنها براى ثابت كردن حرفهايشان دست به كار شدند. بخت رفت و بر سر پسر تنبلى نشست. در همان لحظه عقل از سر پسر پريد. يك روز وزير آن پسر را ديد و چون فرزندى نداشت، او را به فرزندى قبول كرد و به خانه اش برد. وزير از اينكه صاحب فرزندى شده بود، خيلى خوشحال بود و از شادى در پوست خود نمى گنجيد و هر چه از دستش برمى آمد، براى پسر انجام مى داد. پسر نه از خوراك كم داشت و نه از پوشاك. از صبح تا شب هم به بازى و تفريح سرگرم بود.
روزى از روزها وزيردست پسرش را گرفت و براى گردش به باغ پادشاه رفتند. پادشاه كه از پسر وزير خوشش آمده بود، يك سيب درشت به دست او داد.
پسر همانجا فورى سيب را گاز زد و خورد. پادشاه وقتى ديد پسر با چه عجله اى سيب را گاز زد و خورد، خنده اش گرفت. وزير از كار پسرش خيلى ناراحت و از خجالت سرخ شد.
در راه برگشت به خانه، وزير رو به پسرش كرد و گفت: «پسرم! وقتى پادشاه چيز خوردنى به دستت داد، نبايدهمان موقع و با عجله آن را بخورى! اول آن را بوكن و در بغلت بگذار و بعد آرام آرام بخور.»
پسر گفت: «باشد پدر! از اين به بعد هر وقت پادشاه چيز خوردنى به من داد فورى آن را نمى خورم.»
چندروز از اين ماجرا گذشت. وزير بازدست پسرش را گرفت و براى گردش به باغ پادشاه برد. آنها مدتى در باغ گردش كردند و سپس در گوشه اى به استراحت پرداختند. پادشاه دستور داد، ناهارش را به همان جايى كه آنها نشسته بودند، بياورند. نوكران ناهار را آوردند. پادشاه، وزير و پسر شروع به خوردن كردند. پادشاه لقمه چرب بزرگى به دست پسر وزير داد. پسر وزير لقمه چرب را با احترام گرفت. اول آن را بو كرد و بعد زير بغلش گذاشت.
از اين كار پسر، پادشاه خنده اش گرفت و قاه قاه خنديد.
صورت وزير از ناراحتى سرخ شد. ولى در حضور پادشاه، چيزى به پسرش نگفت.
در راه برگشت به خانه رو به پسرش كرد و گفت: «آه! پسر چقدر احمقى! مگر نمى دانى گوشت چرب را زير بغل نمى گذارند؟!»
پسر خيلى ناراحت شد. وقتى به خانه آمد با خود گفت: «اينكه نشد زندگى! هى اين كار را بكن، آن كار را نكن! مرگ بهتر از اين زندگى است.» بعددويد روى پشت بام خانه تا خود را از آنجا به زمين پرت كند. در اين لحظه بخت التماس كنان به عقل گفت: «اى عقل! به دادم برس. پسر وزير دارد از دست مى رود.»
عقل زود رفت و روى سر پسر وزير نشست. پسر كه حالا عاقل شده بود، از خودكشى دست برداشت و به زندگى ادامه داد و در اين مبارزه عقل بربخت پيروز شد.

 باز كن پنجره را ،

 

 من تو را خواهم برد ؛

 

به سر رود خروشان حيات ،

  

 آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز ؛

 

 بهتر آن است كه غفلت نكنيم از آغاز

  

 باز كن پنجره را ! صبح دميد ! 

 

 گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت  يادگاران تواند .

  

 رفتهاي اينك و هر سبزه و سنگ  ،

 

در تمام در و دشت  ،

 

سوگواران تواند .

  

 دردلم آرزوي آمدنت مي ميرد  ،

 

رفتهاي اينك ،  

 

اما آيا بازبرميگردي؟

 

چه تمناي محالي دارم

 

خنده ام مي گيرد !

 

و چه رؤياهايي ! كه تبه گشت و گذشت .

 

 و چه پيوند صميميتها ،

 

كه به آساني يك رشته گسست .

  

چه اميدي ،  چه اميد ؟  

 

چه نهالي كه نشاندم من و بي بــر گرديد .

  

دل من ميسوزد . كه قناريها را پر بستند . كه پر پاك پرستوها را بشكستند

  

و كبوترها را - 

 

 آه ،  كبوترها را  …...

  

و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد .

  

در ميان من و تو فاصله هاست .

 

گاه مي انديشم ، ميتواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري !

  

 تو توانايي بخشش داري .

 

دستهاي تو توانايي آن را دارد ؛ 

 

كه مرا ، زندگاني بخشد .

  

چشمهاي تو به من مي بخشد  ،

 

 شور عشق و مستي

  

و تو چون مصرع شعري زيبا ،

 

سطر برجسته اي از زندگي من هستي.

 

 (حميد مصدق)

همه مي پرسند چيست در زمزمه مبهم آب ؟

چيست در همه دلكش برگ

چيست در بازي آن ابر سپيد                                           

 روي اين آبي آرام بلند

كه تو را مي برد اينگونه به ژرفاي خيال          

چيست در خلوت خاموش كبوترها

چيست در كوشش بي حاصل موج

چيست در خنده جام

كه تو چندين ساعت مات ومبهوت به آن مي نگري

نه به ابر                  

نه به آب. 

نه به برگ نه به اين آبي آرام بلند

نه به اين خلوت خاموش كبوترها

نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام

من به اين جمله نمي انديشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل يخ را با باد

نفس پاك شقايق را در سينه كوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاينده هستي را در گندمزار

گردش رنگ و طراوت را د رگونه گل

همه را مي شنوم مي بينم

من به اين جمله نمي انديشم !

به تو مي انديشم

اي سراپا همه خوبي

تك و تنها به تو مي انديشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم

تو بدان اين را تنها تو بدان

تو بيا

تو بمان با من تنها تو بمان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب

من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند

اينك اين من كه به پاي تو در افتم باز

ريسماني كن از آن موي دراز

  تو بگير

 تو ببند

 تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در رگ ساغر هستي تو بجوش 

                             من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است                              

                                 أخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

داستان

سلام

اين داستان واقعا محشره ، وقتي اونو ميخونم به فكر فرو ميرم و به دنيايي كه الان توش زندگي ميكنيم و اينكه چقدر با اون چيزي كه بهش ميگن دنياي آرماني ، فاصله داره ، اميدوارم شما هم ازش خوشتون بياد.

 

روزي بود و روزگاري بود. مردي بود به اسم يوسف كه از اول جواني شيفته و شيداي پول بود و چندان طول نكشيد كه پول و پله اي به هم زد. روز به روز كسب و كارش بيشتر رونق گرفت و ثروتمندترين مرد شهر شد. اما, به جاي اينكه ثروت براش آسايش بياورد, برايش غم و غصه به بار آورد؛ چون نمي دانست با آن همه مال و منالي كه گرد آورده بود چه كار كند و چطور روزگار بگذارند.

يوسف تصميم گرفت بار سفر ببندد. به سفر برود و راه و رسم خوش گذراندن را از مردم دنيا ياد بگيرد. اين طور شد كه با خود خورجيني پر از طلا و جواهرات پربها برداشت. بر اسب بادپايي نشست و رو به بيابان راه افتاد.

خرد و خمير از رنج سفر به قهوه خانه اي رسيد و خوشحال از اينكه جايي براي استراحت پيدا كرده از اسب پياده شد. اسبش را به درختي بست و به قهوه خانه رفت.

هنوز يك فنجان چاي نخورده بود و خستگي راه در نكرده بود كه همهمه اي به راه افتاد و غوغايي برپا شد. همه سراسيمه از قهوه خانه بيرون دويدند و يوسف هم به دنبال آن ها بيرون دويد و ديد تمام جك و جانورها سراسيمه دارند از سمت بيابان به طرف آبادي مي دوند و گردباد بلندي از دنبالشان پيش مي آيد و هر چه را كه در سر راهش قرار دارد نابود مي كند.

در اين حيص بيص يوسف شنيد مردم با ترس و لرز مي گويند «مرغ توفان! مرغ توفان!»

يوسف از پيرمردي كه بغل دستش بود پرسيد «چه شده؟»

پير مرد جواب داد «مرغ توفان است! خدا به دادمان برسد كه به هيچ كس رحم نمي كند.»

مرغ توفان دم به دم آمد جلوتر تا به قهوه خانه رسيد.

يوسف كه تازه مي خواست راه و رسم خوشگذراني ياد بگيرد و نمي خواست جانش را از دست بدهد, جلو مرغ توفان به خاك افتاد, دست هايش را به طرف او بلند كرد و گفت «رحم كن! هر چه بخواهي مي دهم. حاضرم تمام ثروتم را بريزم به پاي تو؛ به شرطي كه جانم را نگيري.»

مرغ توفان گفت «معلوم است كه جانت را خيلي دوست داري. من به يك شرط حاضرم به التماست گوش كنم.»

يوسف گفت «هر شرطي بگذاري از دل و جان اطاعت مي كنم.»

مرغ توفان گفت «اگر مي خواهي به تو رحم كنم و جانت را نگيرم بايد قبول كني هيچ وقت پسرت را داماد نكني تا نسل تو از روي زمين بر چيده شود و اگر اين شرط را بشكني روز دامادي او مثل اجل معلق سر مي رسم و به جاي جان تو, جان پسرت را مي گيرم.»

يوسف كه حابي به هچل افتاده بود و در آن موقع در بند چيزي جز جان خودش نبود, شرط را پذيرفت. مرغ توفان يوسف را رها كرد و با سر و صدا به هوا بلند شد. گردبادي راه انداخت و رفت.

مدت ها بود كه يوسف از سفر برگشته بود و خوش و خرم روزگار مي گذراند و براي اين و آن از همة چيزهاي عجيب و غريبي كه در سفر ديده بود تعريف مي كرد, الا از مرغ توفان و هيچ معلوم نبود شرطي را كه با مرغ توفان بسته بود به ياد داشت يا آن را به كلي فراموش كرده بود.

سال ها گذشت.

محسن, پسر يوسف, قد كشيد؛ جوان برومند شد و گل جهان دختر يكي از خان هاي ثروتمند را براي او خواستگاري كردند و عروسي آن ها بر پا شد. سي شب و سي روز جشن گرفتند. تا شب سي و يكم, درست در همان دمي كه ملا مي خواست خطبة عقد را بخواند, ساز از صدا فتاد و مهمان ها از آواز خواندن و رقصيدن دست كشيدند و همه جا ساكت شد. فقط نغمة بلبل خوش آوازي شنيده مي شد كه يك دفعه صداي ترسناكي به گوش رسيد.

يوسف از دور صداي مرغ توفان را شنيد و به خود لرزيد و طولي نكشيد كه مرغ توفان از آسمان آمد پايين و وسط حياط نشست به زمين.

مهمان ها كه از ترس خشكشان زده بود و بي حركت ايستاده بودند مرغ توفان را به شكل جانوري مي ديدند كه نصف بدنش مانند الاغ است و نصف ديگرش مثل پرنده اي غول پيكر كه نوك درازي دارد و دست هاش به صورت بال هاي بسيار بزرگي درآمده.

مرغ توفان با صداي بلند فرياد زد «يوسف! قرار و مدارت را فراموش كردي. من آمده ام جان پسرت را بگيرم.»

مهمان ها خيلي دلشان به حال محسن سوخت. گريه و زاري راه انداختندو التماس كردند كه جان محسن را نگيرد.

مرغ توفان گفت «حالا كه اين طور است من حاضرم به جاي جان محسن, جان يكي از نزديكان او را بگيرم!»

اولين كسي كه داوطلب شد يوسف بود كه رفت جلو و گفت «بيا جان من را بگير. پسر من نبايد بميرد!»

مرغ توفان با بال هاي ترسناكش او را گرفت. محكم فشار داد و دو بار به قلب او نوك زد.

يوسف طاقت نياورد و شروع كرد به آه و ناله كه او را رها كند.

دومين كسي كه حاضر شد به جاي محسن بميرد مادر بزرگ محسن بود كه رفت جلو و به مرغ توفان گفت «من طاقت ندارم زنده بمانم و مرگ نوة عزيزم را ببينم.»

اما همين كه مرغ توفان او را بين بال هاي ترسناكش گرفت و به قلبش نوك زد, او هم طاقت نياورد و افتاد به التماس.

خلاصه, همة نزديكان و آشنايان يكي يكي آمدند جلو كه به جاي محسن بميرند؛ ولي هيچ كس طاقت نياورد. حتي گل جهان كه محسن را خيلي دوست داشت نتوانست طاقت بياورد.

مرغ توفان هم نه به زيبايي عروس رحم كرد و نه به جواني داماد.

داماد با رنگ پريده و تن لرزان ايستاده بود و با اينكه دلش نمي خواست بميرد؛ با غرور سرش را بالا گرفت و رفت پيش مرغ توفان.

مرغ توفان جيغ ترسناكي كشيد. چشم هاي خونخوارش برق زد و بال هايش را بلند كرد كه ناگهان دختري كه گيسوان بلندش به زمين مي رسيد و چشم هاي قشنگش از زور گريه ورم كرده بود دوان دوان از راه رسيد و فرياد كشيد «صبر كن!»

و خودش را انداخت طرف مرغ توفان.

دختر لباس كهنه اي كرده بود تنش؛ ولي در همان لباس كهنه و رنگ و رو رفته به قدري زيبا بود كه همه بي اختيار از ته دل آه كشيدند.

مرغ توفان پرسيد «تو كي هستي؟»

دختر گفت «من ظريفه دختر نوكر يوسف هستم. من و محسن با هم بزرگ شده ايم و وقتي بچه بوديم همديگر را خيلي دوست داشتيم؛ تا اينكه ما را از هم جدا كردند و حالا اگر تو او را بكشي من هم مي ميرم. پس بيا جان من را بگير.»

مرغ توفان او را بين بال هاي بزرگش گرفت و به قلب او نوك زد. ظريفه از درد به خود پيچيد؛ ولي گريه و زاري راه نينداخت و التماس نكرد.

مرغ توفان او را محكمتر فشرد و باز به قلب او نوك زد. ظريفه ناله اي كرد, ولي اين دفعه هم التماس نكرد. پرندة غول پيكر با تمام زورش دختر را فشار داد و براي بار سوم به قلبش نوك زد. دختر جوان از زور درد فرياد كشيد؛ اما باز هم به التماس نيفتاد.

در اين موقع نفس در سينة مرغ توفان گرفت. بال هاي نيرومندش آويزان شد و با صداي گرفته گفت «در تمام دنيا هيچ كس نتوانسته بعد از ضربة سوم من زنده بماند. اي دختر! در قلب تو نيرويي وجود دارد كه من را شكست داد و آن نيرو نيروي محبت است كه حتي مرگ در برابر آن چيزي به حساب نمي آيد.»

مر غ توفان اين چيزها را گفت و غيبش زد و از آن به بعد هيچ وقت در آن نواحي ديده نشد.

بعد از اين ماجرا, محسن فهميد كه خوشبختي او در ثروت و ناز و غمزة گل جهان نيست, بلكه سعادت او در فداكاري و محبت ظريفه است. با او عروسي كرد و تا آخر عمر با مهرباني و شادكامي زندگي كردند.

سال ها به خوشي مي آمدند و مي رفتند و هر سال در همان باغ و در همان روز و ساعتي كه محسن و ظريفه عقد كرده بودند, بلبل خوش آواز مي آمد مي نشست و براي محبتي كه مرگ را هم شكست داده بود, آواز مي خواند.

 

راز

 

 

ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد!


...گل داد... سرخ سرخ...


گلها انار شدند... داغ داغ...


هر اناري هزارتا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، توي انار جا نمي شدند... انار کوچک بود...


دانه ها ترکيدند... انار ترک برداشت...


خون انار روي دست ليلي چکيد...


ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد...


مجنون به ليلي اش رسيد...


خدا گفت: راز رسيدن همين بود!

مزار

بر مزار ناباوریهای ذهنم نشسته ام...
ساعتها گریسته ام بدون اشک....
چیزی از دلم دارد آرام آرام سفر میکند...
چیزی در دستم دارد قطره قطره ذوب میشود و از لابه لای انگشتان لرزانم میگریزد...
نگاهم دیگر به سوی کسی نیست...

به زمین مینگرم و رد پایم...
چند روزیست که دیگر سایه ام را به دنبال خود نمیبینم...
انگار سایه ام از خستگی جان داد و من نفهمیدم...
چقدر زود دیر میشود...

دوست

 

بيا اي دوست تا در شهر رويا


ميان کوي شادي خانه سازيم


هزاران نغمه بر لب مي نهد عشق


بيا تا ساز دل را خوش نوازيم


 


بيا اي دوست تا تالاب غم را


درون آبشار نغمه ريزيم


ميان اشک خون آلوده خفتيم


بيا تا از دل لبخند خيزيم


 


بيا اي دوست تا همريشه باشيم


بيا عطر گل انديشه باشيم


نهال عشق رويد از دل ما


درخت دوستي را ريشه باشيم


 


 


بيا اي دوست تا در مکتب مهر


ز دانشمند دل سرمشق گيريم


بياموزيم فن و دانش عشق


از او تعليم يکرنگي پذيريم


 


بيا اي دوست همدم باش با من


مرا تابان کن اي فرداي روشن


طلوع دوستي را صبحدم باش


بهار عشق را گل باش و گلشن

نوازش

به خدا گفتم :
- میشه لمست کنم ؟
هوا ابری شد و
بارون گرفت ...
...

خدا جون , گرمی دست آدما , دروغیه
خدا جون , چشمای من , اسیر این شلوغیه
خدا جون , رنگو وارنگن آدما , جور واجورن
خدا جون , قولای این آدما کشک و دوغیه
من می خوام , دست نوازش بکشی روی سرم
من می خوام ترانه هاتو بشنوه , گوش کرم
خدا جون می خوام یه عاشقی باشم برای تو
که تو دستامو بگیری که دیگه هیچ جا نرم
خدا جون من پر از اشتباهمو و پر از بدی
چرا پس راه درستو , تو نشونم نمی دی ؟
خدا جون , گم شدم اینجا , نکنه ندیدمت ؟
آخ خدا جون , من دارم میشم شبیه خط خطی
من دارم حل میشم اینجا , دارم عادت می کنم
من دارم به هر کسی , عرض ارادت می کنم
این مترسکا دارن , قلبمو , آتیش می زنن
آره من دارم , همین ها رو زیارت می کنم
خدا جون , نمی کشی دست نوازش رو سرم ؟
پس چرا بهم نمی گی که کنارشون نرم ؟
آخه عشقی , که دارن این آدما , قلابیه
شایدم گفتی بهم , من نشنیدم , که کرم ...
کاشکی بارون , منو میشستو و میبرد از رو زمین
من می خوام تازه بشم , خب تازگی , یعنی همین
خدا جون , چیز زیادی دارم از شما می خوام ؟
خدا جون , تورو خدا , یه کم با من حرف بزنین ...

قصه آدم


این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره .
خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت
یه پوست نازک بود رو دلش .
یه روز آدم عاشق دریا شد .
اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا.
پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخ تو دریا .
موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی .
خدا ... دل آدمو از دریا گرف و دوباره گذاش تو سینش .
آدم دوباره آدم شد .
ولی امان از دس این آدم .
دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد .
دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد میون جنگل .
باز نه دلی موند و نه آدمی .
خدا دیگه کم کم داشت عصبانی میشد .
یه بار دیگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سینه اش .
ولی مگه این آدم , آدم می شد .
این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داش هیچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد .
همه اخم و تخم خدا یادش رفت و پوست سینه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد میون آسمون .
دل آدم مثه یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا .
نه دیگه ... خدا گف ... این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه .
آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمین افتاده بود.
خدا این بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود یه قفس کشید روش که دیگه آها دیگه ... بسه .
آدم که به خودش اومد دید ای دل غافل ... چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده .
چقد اون پوست لطیف رو سینش سفت شده .
دس کشید به رو سینشو وقتی فهمید چی شده یه یه آهی کشید ... یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درس شد .
و این برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درست شد .
بعد هی آدم گریه کرد هی آسمون گریه کرد .
روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخ .
آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخ رو زمین و شکل مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون .
تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره .
اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد .
ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که .
خلاصه یه شب آدم تصمیم خودشو گرفت .
یه چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد .
دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته ... دلشو دید که اون زیر طفلکی مثه دل گنجشک می زد و تالاپ تولوپ می کرد .
انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داشت اونو کند .
آخ .. اونقد دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد .

....

خدا ازون بالا همه چی رو نیگا می کرد .
دلش واسه آدم سوخت .
استخونو برداشت و مالید به دریا و آسمون و جنگل .
یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصید و رقصید .
چرخید و چرخید .
آسمون رعد زد و برق زد
دریا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن .
همون تیکه استخون یواش یواش شکل گرفت و شد و یه فرشته .
با چشای سیاه مثه شب آسمون
با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل
اومد جلو و دس کشید روی چشای بسته آدم .
آدم که چشاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید
هی چشاشو مالید و مالید و هی نیگا کرد .
فرشته رو که دید با همون یه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد .
همون قد که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود .
نه ... خیلی بیشتر .
پاشد و فرشته رو نیگا کرد .
دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود .
خواس دلشو دربیاره و بده به فرشته .
ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمیومد .
باید دوسه تا دیگه ازونا رو هم میکند .
تا دستشو برد زیر استخون قفس سینش فرشته خرامون خرامون اومدجلو .
دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد .
سینشو چسبوند به سینه آدم .
خدا ازون بالا فقط نیگا می کرد با یه لبخند رو لبش .
آدم فرشته رو بغل کرد .
دل آدم یواش و یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم .
فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نیگا کرد .
آدم با چشاش می خندید .
فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست .
آدم یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید .
اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد .
خدا پرده آسمونو کشید و آدمو با فرشتش تنها گذاشت .
ماهم آدمو با فرشتش تنها می ذاریم .
خوش به حال آدم و فرشتش .

اندوه

هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم. اندوه من مانند همه ی چیز های زنده بالا گرفت و نیرومند شد، و سرشار از شادی های شگرف. من و اندوهم به یکدیگرمهر می ورزیدیم، و جهان گرداگردمان را دوست می داشتیم. زیرا که اندوه، دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.

هر گاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم، روزهامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند، زیرا که اندوه زبان گویایی داشت، و زبان من هم از اندوه گویا شده بود. هر گاه من و اندوهم با هم آواز می خواندیم، همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند، زیرا که آواز های ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ هامان پر از یاد های شگفت. هر گاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم، مردمان ما را با چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند.بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند، زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سر فراز بودم. ولی اندوه من مرد، چنان که همه ی چیزهای زنده می میرند، و من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم.

اکنون هر گاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند.

 هر گاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند.

هر گاه هم در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند.

فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دلسوزی می گویند :

(( ببینید، این خفته همان مردی است که اندوهش مرده است ))

(جبران خلیل جبران)

 

 

بعضي چيزا تو دل آدما يادگاري مي مونن!و آدما به اون خاطرات تعلق خاطر پيدا مي كنن....گاهي آدما يه قولي ميدن تا به بعضي ها كمك كنن ...واسه سر اون قول موندن هركاري مي كنن...اما يه روز مي رسه كه مي فهمن اون كسي كه فكر مي كردي دلش پاكه و يه روزي خيلي مهربون بوده حالا خيلي عوض شده.....آدما خيلي زود عوض ميشن و چقدر اين تغيير مي تونه مسبب تغييراته ديگه اي باشه!

 خودمم دارم فكر مي كنم هدف و منظور حرفايي كه مي نويسم چيه؟اما فقط خودم مي فهمم پشت اين جمله ها يه دنيا حرفه كه هميشه تلگرافي و از پشت يه پرده بغض و كلي تلميح و استعاره بيان كردم...هميشه تغيير رو دوست داشتم اما هيچ وقت فكر نمي كردم تغيير آدما اين قدر آزارم بده!....آدما گاهي تغييراته بدي پيدا مي كنن كه هدف تو رو هم زير سوال مي برن!...حتي احساسات و باورهاتو!....

 گاهي يه فرشته ي نگهبان ميشي براي كسي و همه جوره هواشو داري و نمي ذاري هرگز بفهمه....هرگز هيچ خبري از تو نداره!...يه روز مي رسه كه مي فهمي خيلي چيزا عوض شده....!دوستم هميشه مي گفت چتري باش براي بقيه اما هرگز نذار بفهمن چرا زير بارون خيس نشدن!......

 

 

خدایا...

بارها كم آوردم...بارها خسته شدم...زمين خوردم ...اما باز بلند شدم

 ايستادم نفس عميقي كشيدم و به اميد خدا و به ياد بودن با تو ايستادم!

براي اينكه هرگز از راه نترسيدم از هزاران پستي و بلندي راه زندگيم

نترسيدم!لبخند زدم و گفتم خدايا:به اميد تو!

 

خودم

به هر دری که زدم سری شکسته شد
به هر جا که سر زدم دری بسته شد
نه دگر در زنم به سری نه دگر سر زنم به دری
که روح در به درم از سر و در زدن
خسته شد ........

آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهایم گذاشت , کاش در تنهاترین تنهاییش, تنها کس تنهاییش تنهایش نگذارد .
سادگی هایم را فروختم به پشیزی که ندانستم از کجا می آیند و مرا با خود به کدام دیار ناآشنا میبرند!


        

انسانیت

 

روزت را دریاب

       با آن مدارا کن

              این روز از آن توست

                               ۲۴ ساعت کامل

به قدر کفایت فرصت هست تا روزی بزرگ شود

                                             نگذار هم در پگاه فرو پژمرد

نان پختن        نان شکستن       نان قسمت کردن         نان بودن

ساده است ستایش گلی  چیدنش و از یاد بردن که گادان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی        دوست داشتنش بی احساس عشقی

اورا به خود وا نهادن

                                و

                                   گفتن که دیگر نمی شناسمش

احمد شاملو                           ا

امید

 

اگر توده ای ابر، آسمان را پوشاند

اگر توفان، دوباره غوغا کرد

ز فر و جاهِ عظیم شما،  نخواهد کاست

به ماندگاری خورشید و برقراری ماه،

به پایداری عشق،

مدار دائِم منظومه ها، همیشه به جاست

و صاف خواهد شد، مدار گردش عشق

و باز خواهد گشت، قرار بر دریا

و آب خواهد شد ، یخ ، در التهاب حضور

وداع خواهد گفت به چشم ها ، تشویش

سلام خواهد گفت به سینه ها، امیّد

و نقش خواهد بست، به چهره ها ، لبخند ....

ای خدا ، اگر واقعاً چنین باشد ، من از همیشه تا هنوز هم،  صبر خواهم کرد به انتظار دمیدن دوبارهء خورشید و بارش باران عشقی تازه و سِتَروَن ! (آری در دل، بگویید من دیوانه ام، واحمق و دلباخته اما نگویید آخر، فراموش کرد و عادت شد، این نیز مثل گذشتگان و آیندگان ... )

فانوسی در شب

 

از لغزش روايت صبح‌هاي مرمرين بر گونه داغ و تبسم مي‌گويم، از باران، از تو. چشم‌هاي عريانم راوي اين حقيقت‌اند تا رهايي را يادآوري دگر شوند، آري به دل بايد رفت و به ديده پنهان، حقيقتي است نهان در گرو تجربه‌ي فرازها و نشيب‌هاي نارفته و پا نهادن بر پهنه شگرف خيال‌انگيز در عالمي جدا از وهم و مجاز.


بوي تو تا ناكجاي دلم رسوخ كرده و چنان نزديكي كه حتي نفس اندام هاي اين اتاق نم باران گرفته، در تكرار نگاهت خاموشي چراغها را از ياد برده‌ام و اكنون در شبي چونين بيدارتر از همه صبحگاهان با فانوسي روشن از تو پا در راه نهاده‌ام فراسوي تك تك سايه‌هايي كه شانه به شانه هم پير مي‌شوند و زمان را در ساعت جيبي‌شان از ياد مي‌برند، تو را مي‌خوانم، تو را اي بهار جاودانه من، در پي دستانت تا  سلام نماز تو مي‌‌مانم و لبان منتظرم را به ذكر تو مي‌نشانم.

تاريخ تكرار مي شود:

 

موفقيت در 4 سالگي يعني خيس نكردن شلوار
موفقيت در 12 سالگي يعني پيدا كردن دوست
موفقيت در 18 سالگي يعني داشتن گواهينامه
موفقيت در 20 سالگي يعني امكان ازدواج
موفقيت در 35 سالگي يعني پول داشتن
موفقيت در 50 سالگي يعني پول داشتن
موفقيت در 65 سالگي يعني امكان ازدواج
موفقيت در 70 سالگي يعني داشتن گواهينامه
موفقيت در 75 سالگي يعني پيدا كردن دوست
موفقيت در 80 سالگي يعني خيس نكردن شلوار
 
 
 زندگي 3 ايستگاه داره 1. تولد 2.عشق 3.مرگ... آقا ايستگاه دوم نگه دار
 
 
خانه‌اي با تماميِ امكانات: سونا خشك، سونا بخار، استخر، جكوزي، سالن كنفرانس، سالن بدن‌سازي، لابيِ بزرگ، 5 خوابه، 450 متر زيربنا، دوبلكس ( يعني كلا 900 متر )، در بهترين نقطة بالايِ شهر، پنت‌هاوسِ يه برجِ 40 طبقه، با ديدِ عالي متعلق به اينجانب ميباشد! دل همتون بسوزه
 
 
ميگي گل رو دوست داري ولي ميچينيش... ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش... ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش... چه جوري ميتونم نترسم وقتي ميگي دوستم داري؟؟؟
 
 
ميازار موري که دانه کش است که جان دارد و جانم به قربانت ولي حالا چرا عاقل کند کاري که باز آيد به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزي ز سر سنگ عقابي به هوا خواستن توانستن است
 
 
دنيا ديگه مث تو نداره؛ نداره نميتونه بياره؛ ميدونی چرا؟ چون نسل دايناسورها منقرض شده
 
 
-..::....::: :--.::::- -:..:: .-..::...:.. :: .-..::....:: ::--.:::: --:..:: .-..::...:.. :: .-..::....:: ::--.:::: --:..:: .-..::...:.. :: .-..::....:: ::--.:::: --:..:: .-..::...:.. :: .-..::....:: ::--.:::: --:..:: .-..::...:.. :: .-..::....:: ::--.:::: --:..:: .-..::...:.. :: .-..::...:.. :: .-..::....:: ::--.:::: --:..:: .-..::....:: ::..:: .-..::...:.. :: .-..::....:: ::--.:::: -   (نفهميدي چيه...؟ آي كيو در حد... اخرين شعر رسيده از مريم حيدرزاده بود ديگه)
 
 
راه هاي شناخت يك جواد: 1) اگه ديدي گوشيش 6600(66 دوخز) بدون كه طرف..... 2) اگه ديد يارو پي كي رو اسپورت كرده بدون كه طرف .... 3) اگه ديدي عشق تايتانيكه بدون كه.... 4) اگه دييد وقتي كه جنيفر رو ميبينه از حال ميره بدون كه طرف... 5) اگه ديدي كسي لاك قرمز زده بدون كه طرف... 6) اگه ديدي يكي اين اس ام اس رو ميخونه بدون كه طرف....
 
 
انسان با 3 بوسه تكميل ميشود: 1)بوسه ي مادر كه با آن پا به عرصه خاكي ميگذارد 2) بوسه ي عشث قكه با آن يك عمر زندگي ميكند 3)بوسه خاك كه با ان پا به عرصه ابديت ميگذارد
 
 
 موقعي كه خدا پنجره ي بهشتو باز كرد منو ديد ازم پرسيد امروز چه آرزويي داري؟؟ گفتم خدايا هميشه مواظب اوني كه الان داره اين نوشته رو ميخونه باش چون برام خيلي عزيزه
به یک دختر خانم جـــــوان و تحصیلکرده مســـلط به زبان فرانسه, خوش برخورد و خوش بیان با ظاهری آراسته و آشنا با موسیقی کلاسیک و تبحر در نواختن پیانو , جهت نظافت منزل نیازمندیم 
 
دل به تو دادم تو به من قلوه دادي!   نه! به من ساندويچ دلمه دادي!
دل به تو دادم که برام ناز کني               نه بري براي من جيگرکي باز کني!!
 
چرا عاقل کند کاري که بعداً خود به خود گويد خودم کردم که لعنت بر خودم بادا بادا مبارک بادا
 
خواستي قاتل بشي همه رو بكش، چون اگه يه نفرم زنده بگذاري مي آد و انتقام بقيه رو ازت مي گيره... اگه خواستي عاشق بشي، صبر كن تا خود طرف اينو بفهمه چون اگه تو بهش بگي بهت مي گه لوس احمق نفهم... اگه خواستي پولدار بشي حتما از راه خلاف وارد شو چون اينجوري هيچ چي بهت نميدن... اگه خواستي دوست دختر پيدا كني يه كم خوشتيپ باش، يه كم خرج كن يه كم خر شو!!! يه كم بوس كن!!!... و بالاخره اگه خواستي علاف بشي يه بار ديگه از اول بخون
 
عشق نمی پرسدکه تو کی هستی فقط میگه که تو مال منی، عشق نمی پرسد اهل کجایی فقط میگه که تو قلب من زندگی میکنی، عشق نمیپرسد که چکار میکنی فقط میگه که باعث میشی قلب من به ضربان بیفته، غشق نمی پرسد که چرا دور هستی فقط میگه که همیشه با منی، عشق نمیپرسد دوستم داری فقط میگه که دوستت دارم 
 
 سوال: يه مورچه زير چرخ تريلي له ميشه ولي نمي ميره چرا؟ جواب: دعاي خير پدر و مادر پشت سرش بوده
 
اگه چشمات پرسيد بگو نديدمشاگه گوشات پرسيد بگو نشنيدم * اگه دستات لرزيد بگو مال
سرماست * اگه پاهات سست شد بگو مال ضعفه اما اگه دلت ريخت بهم به خودت دروغ نگو
 
 
 مراقب گرماي دلت باش تا کاري که زمستان با زمين کرد زندگي با دلت نکند
 
 
اگر بهترين دوست نيستي اقلا بهترين دشمنم باش . اگه غمخوارم نيستي اقلا بزرگترين غمم باش . هرچه هستي هميشه بهترين باش جون بهترينها هميشه در ياد خواهند ماند . پس در بدترين خاطراتم بهترين باش
 
 
ازم پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگيتو * خوب منم راستشو گفتم و گفتم زندگيمو * نپرسيد چرا ! گريه کردو رفت * اما نميدونست که زندگيم اونه
 
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش

دبی در سال 1960

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

شوخی با ماهی

 
 
 
 
 
 
 
 

یک سريال ديدني از شيطنت مدل اس ام اسي!!

سلام دوستان خوبم

تصاویر زیر رو  خانم فرشیده  (یکی از دوستان خوبم ) برام ارسال کرد

حیفم اومد شما هم نبینین .

 

 

SMS !! بزار ببينم كيه!!؟

نميحوام شايد يكي باشه كه نخوام ببيني!!

نه!! مارمولك بده بينم....

www.Marshal-Modern.net

 

 

 

آها حالا شد قريون مرامت ... !!

اشكال نداره جوك هست ميتوني ببيني!!

www.Marshal-Modern.net

 

 

 اونجا چه خبره يابو ‌!!؟؟؟

www.Marshal-Modern.net

 

 

پاشو پاشو ببينم جمع كنيد كاسه كوزه رو‌! يالا!!

www.Marshal-Modern.net

 

 

خانم شما چي كاره اي؟ كارت شناساييت رو بده بينيم!

www.Marshal-Modern.net

 

www.Marshal-Modern.net

 

 

يالا جمع كنيم بريم كلانتري تا معلوم شه اينجا پارك هست يا ..... !؟

www.Marshal-Modern.net

 

 

آقا جون جد اندر جدت بي خيال!! بابا يه اس ام اس اومديم تو فضاي باز بخونيم!!

تو غلط كردي بي شعور!! تو اين دور ور رو ببين كسي مثل شما اشاعه فحشا ميكنه يا نه بي حياي جلف!!!؟

www.Marshal-Modern.net

 

و......

......

....

...

..

.

.

دقايقي بعد در همان مكان !!

www.Marshal-Modern.net

 

لوووووول !!

 

 

 

نتيجه گيري مارشاليزم حجوانيزم :

1. ‌مشكل اصلي جوونا اس ام اس است !!

2. اگر خوش لباس يا بهتر بگيم خوش ركاب باشيد در هر وضعيتي ميتونيد اس ام اس چك كنيد!

 

قطار الهی

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟



قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .


و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .


 
اعضاي تيم ملي ووشوي بانوان
 
 
البته اصولا ورزش محدوديت‌بردار نيست؛ مثل اين بولينگ.
 
 
صرفه‌جويي در پرداخت هزينه وانت‌بار!

 
اين عكس را هم ببينيد كه ثواب داره (به اندازه تقريبي 188 دقيقه!)
 
 
اين هم چند تا از نماينده‌هاي مجلس در حال انجام وظيفه.
 
 
 
 
 
خب البته اگه به فيگور باشه، من كه بهتر فيگور مي‌گيرم.
 
 
 
فستيوال زيباترين سگ در فلوريدا.
 
 
توضيح مهم: اون دو تا خوشگل‌ترها سگ هستند و آن دو تاي ديگر، صاحبان آنها.
 
 
 

دوستی

 

من گمان ميکردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چارفصلش همه آراستگيست

من چه ميدانستم هيبت باد زمستانی هست

من چه ميدانستم

سبزه میپژمرد از بی آبی

سبزه يخ ميزند از سردی دی

من چه ميدانستم دل هر کس دل نيست

اه...

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از ياد من ان سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خيال دهنت

به جفای فلک و غصه دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند

تا ابد سر نکشد وز سر پيمان نرود

هرچه جزبار غمت بردل مسکين من است

برود از دل من وز دل من ان نرود

انچنان مهر توام در دل وجان جای گرفت

که اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذور است

درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان

دل به خوبان ندهد وز پی ايشان نرود

دلم تنگيده هيچ رقم باهام راه نمياد نميدونم چه مرگشه .اين بارون هم که بند نمياد

ببار ای بارون ببار...

 

داره بارون مياد از اون بارونايی که پشت خونه هاجر ميومد و عروسی و اينا بود نيستا همينجوری يه بارون نم نم مياد که از حسش دلت خنک ميشه که احساس بودن ميکنی دلت ميخواد بری بيرون و همراه آسمون ريز ريز اشک بريزی و بعد بخندی و رنگين بشين هم تو هم دل آسمون .که آسمون ديگه ناله و فرياد نکنه و بغضش نياد

ببار ای بارون ببار

ببار

ببار

 

شبی گيسو به صبح روی او ريخت         

دل من زين پريشانی فرو ريخت

بسی گوهر مرا از روزن چشم

بياد لعل گوهرزای او ريخت

                                   شد از موج حوادث نقش بر اب

                                   دلم هر بار نقش ارزو ريخت

                                   متاب ای افتاب از جام کامشب

                                  صراحی خون درين بزم از گلو ريخت

پوچ

 

نگرانیم .. نه از عمر رفته  ...

نه از جهره در هم شکسته و چروکیده !

 از زشتی این دستهای فرسوده  ام هم....شرم نخواهم کرد ....

نگرانیم... این هم نیست که ناتوانی دستهایم وزن تصویرت را بر نتابد ...

 و عکست بر زمین افتد.

که از آن لحظه بر تصویرت به سجده خواهم افتاد.

ببین  اشکهایم هر لحظه چگونه رنگهای تنها یادگارت را با خود می برند !

نگرانی ام..... این ست .....

آنروز که رنگهای تصویرت به تمامی به میهمانی سیلاب اشکهایم رخت می بندند....

 

به کدامین بهانه ؟

کوچه باغ های رخسارم را .....

 آب پاشی کنم ؟

فقط مي دونم بايد بنويسم تا يه مقداري آروم بشم ،نمي دونم چي بايد بنويسم...امشب شب آراميست.. لاکن دل من پر از آشوب‌ ٫ پر از دلهره و پر از عذاب


دیوانه

 

لحظه ديدار نزديک است
بازمن ديوانه ام؛مستم
باز مي لرزد؛دلم؛دستم
بازگويي درجهان ديگري هستم
هاي!نخراشي به غفلت گونه ام را؛تيغ!
هاي نپريشي صفاي زلفکم راباد!
آبرويم را نريزي؛دل
لحظه ديدار نزديک است!

گمشده

دنبال یه چیزی میگردم که دیگه توی من من  نیست...نمیدونم کجای راه جا گذاشتمش....حس ممکن بودن هر چیز...حس ممکن کردن هر چیز.......یه چیزی..نمیدونم مثل....یه حس خنک ..یه حس پر رنگ با رنگای زرد و نارنجی .....حس نترسیدن...حس تموم نشدن... حس هیچ وقت از دست ندادن.....یه چیزی که همه چی رو تو ی خودش جا میداد ..یه چیزی که میشد پشتش قایم شد..یه چیزی که فاصله ها رو کم میکرد....یه چیزی توی برق چشمام ...نمیدونم کجاست..نمیدونم چی شد...کی رفت؟ ... ...کجای راه جا گذاشتمش؟ ....


خانه دوست كجاست؟

 

 

خانه دوست كجاست؟

در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت

به تاريكي شنها بخشيد

و به انگشت نشان داد

سپيداري و گفت

نرسيده به درخت

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبيست

مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر به در آرد

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي

دو قدم مانده به گل

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني

و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد

در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي

كودكي مي بيني رفته از كاج بلندي بالا

و از او مي پرسي:

خانه دوست كجاست؟

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
.
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه هایِ تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگاني،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترینِ زندگان بودند.
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست

آري فقط با صداي تو آشناست پس بخوان بنام عشق...

                                   
))                                                        احمد شاملو))

نامه عاشقانه پسري عرب به يک دختر ايراني

 

يا ایـــها المــعشوق , بعد از السلام و الاحوال پرســی انـا امیـدوارم که مزاجک عين الصحت و السلامت بوده باشد . و اگر انـــت از احـوال انا خواســته باشـی لاملال لنا سوای فراقــک , کـــه ان هم انشــــــا الله تعالی فی همـــين ايام ديدارنا و مرادنا حاصلوننـا .

 

باری يا ايها العزيز انا فــی آتش العـشق کمثـل الماهيتابه میـــسوزم! و جلز و ولزنا درآمده. فی کـــل شبها که انا ســرم را علی المتــــــــکا ميگذارم , اشــــــــــــــــــکنا کمثل الرودخـــــانه جاريه" علی البـــستر و آه سوزاننی بســـــــــــــــوی آسـمان صعودن !

 

الهی انا قربـــــــــان انت بروم . انا قسم ميخورم بجاننی و بجانک که فی کـــل شبها ابدا" خواب فـــــــــــی چشماننا لا داخـــــلون و اغـــلب الی صبح بیــــدارون و گریـــــه زارون فی هجرک .

 

انا قربان چــــشم و ابرويت بروم و جـــــــــان ناقابل الحقــير فدای بدن ابيضت بشود ! بـخدا رنگم من هجرانک کمـــــثل الزردچوبه اصفر شــــــده و قلبنــــــا کمثل الآلبالـــو احمر گرديده .

 

" آه ... آه ياويلنا کــه هــــــــــــر نصفه شب بيادکم يوقوقو ! يعنـــی وق وق ! میـکنم و هرچه نامه جات لعاشقانه بسوی انت ارسالون هيچ لاجـــوابون گويا انا را آدم لا حسابون !!! "

 

به جان انت که از جان الحقير عزيزتر است قلبنا فی فراقک مـــجروح و لباب قلبنا بروی انت مفتوح !

 

انا نميدانم که چرا از من فرارون ! در صورتی کـــــــه انا من العشـقک بيقرارون گويا لارحم فی قلبک !!!

 

انــــــــــــــا هستم واحد جوان الباسواد و صاحب المعلومات الکثيره . بــا تــــــــــمام اين احوال حاضرم حلقه

العبوديت و الچاکری ترا فی الگوشم آويزاننا!

 

رحـــــم .... ارحم ! يعنی رحم کن نگذار من(men) جفائک خودم را با اربـــع نـخود ترياک يقتلون !!! انا دیـــــگر طاقت الفراغ ندارم و به وصالک مشتـاقون ولـی خداوند به قدر مثقال ذره وفا فی وجودک لا آفريده !!!

 

انــــــــــــــا تا ثلاث ماه ديگر مرتبا" فی هر هفته واحد نامة العاشقانة بـرای انـت مينويسم ! تا بحال زارنا متــــفکرون و چنانچه باز هم بر درد دلـم لا يرسون آنــقدر اشکنا مـــن الچشمنا سرازیرون تا جـــــــــــان آفرين تسليمون !!!

 

آنکه من الفراقک زردا" و لاغرون الجوان الضعيف الخفيف الکثيف !

رمز آرامش در 60 گام

 

گام1: فهرستی از موفقیت هایی را که تا کنون نصیبتان شده را تهیه کنید.

گام2: هر چند وقت یک بار به میان طبیعت بروید و در محیطی سبز و سرشار از آرامش قدم بزنید.

گام3:وان حمام را پر از آب گرم و صابون کنید ، داخل وان بنشینید و تمام تنش ها را با تنفس عمیق و استراحت از خود دور کنید.

گام4: هر روز به جمله های زیر و جملاتی از این قبیل فکر کنید.

·       تا زمانی که خودتان نخواهید ، هیچ کس نمی تواند تحقیرتان کند.(تئودور روزولت)

·       روزی شخصی بودایی را فحش و ناسزا میداد ، بودا به وی گفت:از تو به خاطر این هدیه عالی تشکر میکنم!اما متاسفم که نمی توانم هدیه ات را بپذیرم ، راستی اگر کسی به من هدیه ای دهد و من هدیه را قبول نکنم به چه کسی تعلق خواهد داشت؟

·        خواه فکر کنید کاری را میتوانید انجام دهید ، خواه فکر کنید که از انجام کاری ناتوان هستید ، همیشه حق با شماست.(هنری فورد)

·       عشق از آن جهت در ما به ودیعه گذاشته شده که آن را به دیگران ببخشیم.

·       قلمرو خداوند درون ما انسانهاست.

·       هر کاری را که دوست داری انجام بده پول خود به دنبال آن می آید.

·       به دنبال رستگاری و سعادت خود باش.

·       از صمیم قلب خودت را دوست داشته باش.

گام5: در تعطیلات آخر هفته ، فقط به تفریح و استراحت بپردازید.

گام6: تلاش کنید همیشه مثبت بیندیشید.

گام7: به خاطر داشته باشید که هر گاه در کاری سرگردان می مانید ، در حال آموختن نکته ای جدید هستید.

گام8: تا آنجا که لازم است خودتان را به مبارزه بطلبید ، نه بیش از اندازه.

گام9: در هفته یک شب تلویزیون خود را خاموش نگه دارید تا مغزتان استراحت کند.

گام10: در روز عشق(والنتاین)برای خودتان کارت تبریک بخرید.

گام11: هر چند وقت یک بار به یک مکان مقدس بروید و با خدا راز و نیاز کنید.

گام12: هر چند وقت یک بار بیرون از خانه غذا بخورید.

گام13: با کسی که از صمیم قلب دوستش دارید تلفنی صحبت کنید.

گام14: خود را در آیینه نگاه کنیدو از دیدن زیبایی هایتان لذت ببرید و خدا را به خاطر این نعمت شکر گذار باشید.

گام15: اهداف خود را بنویسید و با آنها زندگی کنید.

گام16: در هدف گذاری واقع بین باشید.

گام17: وسواس را از زندگی خود حذف کنید ، در این صورت هیچ کاری نمیتوانید انجام دهید.

گام18: برای خود تعهد مشخص کنید و به آن وفادار باشید و تا می توانید برای آن حرکت و تلاش کنید ولو آن که نتیجه دلخواه شما نباشد.

گام19: همیشه لبخند بزنید.(لبخند و خنده تفاوت دارند)

گام20: تاخیر در انجام کاری بهتر از انجام ندادن آن است.

گام21: هنر سوال کردن را بیاموزید.

گام22: برای خودتان یک مشاور برگزینید و از راهنمایی های او استفاده کنید.

گام23: شرقی ها اعتقاد دارند که آب جاری منبع انرژی های مثبت است و ضروری در زندگی است.پس هر چند روز یک بار زیر دوش بروید و بگذارید جریان آب تمام عضلات را ماساژ بدهد.

گام24: ده بار تنفس عمیق بکشید.

گام25: هنگام راه رفتن و نشستن سرتان را بالا بگیرید و قوز نکنید.

گام26: گاهی اوقات تند تند راه بروید.

گام27: وقتی در کاری موفق می شوید،با خریدن یک هدیه برای خودتان موفقیتتان را جشن بگیرید.

گام28: استفاده از فرصت ها را بشناسید.

گام29: برای خودتان گل بخرید.

گام30: هر وقت احساس تنش کردید ، به موسیقی مورد علاقه تان گوش دهید.

گام31: تکرار عبارات تاکیدی را فراموش نکنید.برخی عبارات تاکیدی مهم در زیر آمده است.

·  هر روز هر قدمی که بر می دارم بهتر و بهتر می شوم.

·  من این وضعیت را به عشق الهی می رسانم و به بهبود آن اعتماد کامل دارم.

·  نعمت های کائنات بی شمار هستند از این رو همواره احساس وفور نعمت کرده و می دانم به تمام خواسته های بر حق خود می رسم.

·  من کسانی را که در حقم بدی کرده اند می بخشم و آزاد می شوم.

·  من مسئول تمام اتفاقاتی که برایم می افتد هستم.

·  من آرام هستم و می گذارم تا همه اتفاقات خوب و شگفت امگیز برایم رخ دهند.

·  امروز، کنترل زندگی خود را در دست می گیرم.

·  اهمیت ندارد که چه اتفاقی رخ می دهد،نور درونم از من حمایت می کند.

·   من عاشق زندگی هستم و زندگی نیز عشقش را نثار من خواهد کرد.

با هر دم و بازدم خدا را شکر میکنم.

گام32: به هر آهنگی که دوست دارید گوش دهید و با آن برقصید.

گام33: نعمت سلامتی خود را قدر بدانید.

گام34: هنر نه گفتن را بیاموزید.

گام35: هنگامی که کودکان بازی می کنند در آنها دقیق شوید.

گام36: هر چند وقت یکبار خانه تکانی کنید.

گام37: آمدن بهار را جشن بگیرید.

گام38: کارهایی را که باید در طول روز انجام دهید مرور کنید.

گام39: هر روز، به بازنگری کارهای همان روز بپردازید.

گام40: از کسانی که شما را مورد ستایش قرار می دهند، تشکر کنید.

گام41: خودتان را مورد تحسین و ستایش قرار دهید.

گام42: سعی کنید روزهای تعطیل کمی بیشتر استراحت کنید و بخوابید.

گام43: گاهی اوقات تنها ماندن را تجربه کنید.

گام44: حیوانات اهلی و دست آموز را نوازش کنید.

گام45: باغچه کوچکی برای خود درست کنید و هر چه دوست دارید در آن بکارید.

گام46: به یک دوست قدیمی زنگ بزنید.

گام47: به پارک رفته و چرخی بزنید و گلها را بو کنید.

گام48: زمانی که زیر دوش می روید آواز بخوانید.

گام49: سالی دو مرتبه خون بدهید.

گام50: نامه ای بنویسید و در آن از خود انتقاد کنید.

گام51: هر روز چند واژه جدید بیاموزید.

گام52: شکر گزار باشید.

گام53: هر از گاهی به گورستان بروید این کار باعث می شود که دید شما نسبت به زندگی عوض شود و زیستن در الان جاودان را بیاموزید.

گام54: مدتی از وقت خود را به کتابخوانه بروید و کتاب بخوانید.

گام55: یک روز در هفته گیاه خواری کنید.

گام56: قبول کنید که انسان جایز الخطا است.

گام57: یک مهارت جدید بیاموزید.

گام58: به اطرافیان اثبات کنید که برایشان ارزش قائل هستید.

گام59: برای بهبود وضعیت خود تلاش کنید.

گام60: توجه داشته باشید که چه زمانی باید در نگرش ها تغییر ایجاد کنید.

 منبع : اینترنت

پیشگویی فال بسته شیرینی  

«هیچ شگفتی سحر آمیز تر از آن نیست که دریابیم دوستمان دارند، که این محبت انگشت خداست بر روی شانه انسان»
                                                                                                                چارلز مورگان
 
 
    پیش از اینکه هفت ساله شوم سه بار عروسی کردم . گری برادر بزرگترم مراسم را در زیر زیمن ما انجام می داد. گری با فکرهای خلاقانه اش در سرگرم کردن بچه های اقوام و همسایه ها خیلی خوب بود.از آنجا که من جوانترین پسر گروه بودم اغلب نظرهای خلاقش به من ختم میشد. آنچه بیش از همه درباره آن عروسی ها به خاطر دارم این است که دختر ها دست کم پنج سال از من بزرگتر بودند و همه شان چشمانی زیبا داشتنند که به هنگام خندیدن میدرخشیدند.آن عروسیها به من آموخت که در نظر مجسم کنم یافتن همتایم یک روزی چگونه ممکن خواهد بود و مطمئن باشم که او را از چشمان زیبایش خواهم شناخت
بلوغ دیر به سراغ من آمد.وقتی پانزده ساله داشتم هنوز از جنس مخالف هراسان بودم. با وجود این هر شب برای دختری که قرار بود با من ازدواج کند دعا می کردم و از خداوند می خواستم که در مدرسه به او کمک کند تا شاد و پر انرژی باشد.هر که هست و هر کجا که می خواهد باشد
   وقتی بیست و یک سال داشتم برای نخستین بار دست دختری را گرفتم.از آن زمان به بعد با دختر های زیادی آشنا شدم ولی در جستجوی دختری بودم که در نوجوانی از خدا می خواستم و هنوز اطمینان داشتم که او را از چشمهایش خواهم شناخت
روزی تلفنم زنگ زد . مادرم بود که گفت :" می دانی با تو درباره خانواده آدیسن که همسایه ما شده اند صحبت کرده اموخوب کلارا آدیسن مرتب از من تقاضا می کند شبی تو را به منزلشان ببرم که ورق بازی کنید."
" متاسفم مادر من در آن شب قراری دارم "
مادر بالحنی آکنده از خشم پاسخ داد :" چطور این حرف را می زنی ؟ من حتی به تو نگفته ام چه شبی است ."
" وقتش مهم نیست . مطمئنم خانواده آدیسن افراد خوبی هستنند ولی من برای آشنایی با کسانی  که دختر مناسبی ندارند یک شبم را تلف نمی کنم."
این نمونه نشان می دهد که چقدر لجباز و یکدنده بودم . سالها گذشت من بیست و شش ساله بودم و دوستانم کم کم در مورد آینده ام نگران می شدن. آنان قرار ملاقات های سنجیده ای را برای من در نظر داشتند.بسیار از این قرار ملاقات ها بی نتیجه بودند و داشتنند در زندگی من مزاحمت ایجاد می کردند.از این رو چند تا قاعده درباره قرار ملاقات های نا مشخص درست کردم :
- قرار ملاقات هایی را که مادرم پیشنهاد می کرد رد می شود زیرا مادر ها عامل جاذبه جنسی را درک نمی کنند
- قرار ملاقات هایی را که یک زن پیشنهاد می کند رد شود زیرا آنان زیاد در مورد هم سخت نمی گیرند
- قرار ملاقات هایی را که یک دوست مجرد پیشنهاد می کند رد شود زیرا اگر او خیلی جذاب است چرا خودش با او قرار ملاقات نمی گذارد
     با این سه اقدام ساده نود درصد از تمام قرا ملاقتهای نا مشخص خود را حذف کردم. از جمله یکی از آنها که شامل پیشنهادی بود از جانب دوست قدیمی ام دختری به نام کرن .او شبی تلفن زد که به من بگوید ب دختری زیبا دوست صمیمی شده  و درابره من با او حرف زده است . او گفت می داند که ما رابطه خوبی با هم خواهیم داشت. گفتم :" ببخشید شما با قاعده شماره 2 از بازی حذف می شوید."
او گفت :" دان تو دیوانه ایی ! قواعد احمقانه ات دختری را رد می کند که تو در انتظارش بودی ول مطابق میل خودت عمل کن فقط نام شماره تلفن او را یادداشت کن و وقتی نظرت تغییر کرد به او تلفن بزن ."
برای اینکه کارن رو آروم کنم و دیگه مزاحم من نشود گفتم باشد و نام او را که سوزان ماریدی بود یادداشت کردم.  درست چند هفته بعد به کافه تریای دانشگاه نزد رفیق خود "تد" رفتم . گفتم : " تد ! به نظر میرسد مثل اینکه در آسمان ها پرواز می کنی ."  او در حالیکه می خندید گفت :" نمی توانی ستارگان را زیر پاهای من ببینی حقیقت این است که تازه شب گذشته نامزد کرده ام . " " خوب تبریک می گم ." او گفت :" بله در سی دو سالگی داشتم از خود می پرسیدم آیا کسی مرا می خواهد ." آنچه در دست داشت نواری کاغذی از یک فال شیرینی بود که بر روی آن این جمله نوشته شده ود " شما در عرض یک سال ازدواج می کنی " گفتم این چرند است آنها معمولا چیزی می گویند که به درد هر کسی می خورد مانند این جمله که شما شخصیت جذابی دارید. آهنها در حقیقت با این کار دست به خطر می زنند. او گفت : " شوخی نیست ."
    چند هفته بعد هم اتاقیم چارلی و من در یم رستوران چینی غذا می خوردیم که من این داستان فال شیرینی تد و جریان نامزدی اش  رو برای چارلی تعریف کردم درست بعد از آن پیشخدمت شیرینی حاوی فال پس از غذای ما آورد و وقتی که به داخل شیرینی خود نگاه کردیم تا ورقه فال را ببینیم چارلی از آن تصادف یکسان خنده اش گرفت در فال او نوشته شده بود " شما با یک دوست نزدیکتان در عرض یک ماه عروسی می کنید" و در فال من نوشته شده بود :" شما شخصیت جذابی دارید." گونه ای سرد بدنم را فرا گرفت واقعا عجیب بود.چیزی به من گفت از چارلی تقاضا کنم که آیا می توانم فال او را نگه دارم و او آن را با تبسمی به دستم داد
از آن روز خیلی نگذشت که همکلاسی ام برایان گفت او می خواهد مرا با خانم جوانی به نام سوزان ماریدی معرفی کند.مطمئن بودم این اسم رو قبلا هم شنیدم ولی نتوانستم به یاد بیاورم کجا و چگونه . از آنجا که برایان ازدواج کرده بود پس قاعده شماره 3 را نقض نمی کردم. بنابراین پیشنهادش را برای ملاقات با سوزان پذیرفتم.
      من و سوزان با تلفن با یکدیگر گفتگو کردیم و یک برنامه دوچرخه سواری و غذا خوردن بیرون منزل ترتیب دادیم .سپس یکدیگر را ملاقات کردیم. وقتی او را دیدم قلبم شروع به تپش کرد و از تپش باز نمی ایستاد.چشمان درشت سبز او با من کاری کرد که نمی توانم توضیح دهم.ولی جایی در درونم می دانستم که آن اولین دیدار عشق است. پس از آن شب جالب به خاطر آوردم این نخستین بار نیست که کسی سعی کرده است مرا با سوزان آشنا کند.همه چیز به یادم آمد نامش را برای زمان درازی همه جا شنیده بودم . از این رو با دیگر فرصتی داشتم با برایان تنهایی حرف بزنم و درباره آن از او پرسیدم. او به خود پیچید و سخن را عوض کرد. من پرسیدم "برایان جریان چیست ؟" او گفت که تو باید با سوزان صحبت کنی
همین کار را کردم . او گفت :"می خواستم به تو بگویم ف می خواستم به تو بگویم . "
"زود باش سوزان به من بگو موضوع چیست ؟ نمی توانم بلا تکلیف بمانم "
او گفت :" سالها بود من عشاق تو بودم و از زمانی شروع شد که برای اولین بار تو را از پنجره اتاق نشیمن خانواده آدیسن دیدم. بله، من بودم که که آنها قصد داشتنند به تو معرفی کنند ولی تو نگذاشتی کسی مارا به یکدیگر معرفی کند. تو حرف کارن را که می گفت ما یکدیگر دوست خواهیم داشت قبول نکردی. گمان می کردم هرگز تو را ملاقات نکنم."
قلبم از عشق آکنده شده بود و به خودم می خندیدم و گفتم :" کارن حق داشت قوانین من احمقانه بود "
او پرسید "آیا احمق نیستی؟"
گفتم شوخی می کنی ! من تحت تاثیر قرار گرفته ام. حالا من فقط یک قاعده برای رار ملاقاتهای نا مشخص دارم و نگاه عجیبی به من انداخت و گفت آن چیست ؟ گفتم " دوباره هرگز" و دستهای گرمش را نوازش کردم
ما هفت ماه بعد ازدواج کردیم . سوزان و من معتقد بودیم که یک روح هستیم در دو بدن . زمانی که پانزده سال داشتم و برای زن آینده ام دعا می کردم . او چهارده سال داشت و برای شوهر آینده اش دعا می کرد.
پس از چند ماهی که از ازدواج ما گذشته بود ، سوزان به من گفت :" می خواهی چیز عجیبی را بشنوی ؟" من گفتم : البته ! من چیز های عجیب را دوست دارم . " او گفت :" خوب حدود ده ماه پیش قبل از اینکه تو را ملاقات کنم به اتفاق دوستان در این رستوران چینی بودیم و .. سپس یک تکه کاغذ فال شیرینی از کیفش بیرون کشید که روی آن نوشته شده بود : " تو در عرض یکسال ازدواج می کنی ... "
 
دان بوهنر
کتاب سوپ جوجه برای زن و شوهر ها

زندگی

 

 

در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد  استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .

 

استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر  شده است ؟  همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .

 

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده
 است .

 

استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است .

 

استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت  ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند .

 

در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف كنيد كه واقعا اهميت دارند . همسرتان را براي شام به رستوران ببريد . با فرزندانتان بازي كنيد . و به دوستان خود سر بزنيد . براي نظافت خانه يا تعمير خرابي هاي كوچك هميشه وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگيتان برسيد . بقيه چيزها حكم ذرات شن را دارند.

 

 

برگرفته از كتاب : عشق بدون قيد و شرط

حکایت

خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌. زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌، سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند.
هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد.

درد دل

صداكن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است.
صداكن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين مي دهد.
صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا.
نشسته ام تاشايد نگاهم كني، نگاهم كني ومحبت بي دريغت را نثارم نمايي.

خدايا! خدايا كسي كه روبه سوي تو داردنزديكترين راه رابرگزيده، ياريم كن تااينگونه باشم.

خدايا! تورادوست دارم كه سرچشمه دوستي تويي وبه توعشق مي ورزم كه منبع عشق تويي.

خدايا! توراسپاس مي گويم كه به كساني هم كه به تو، توجهي ندارند نعمت مي دهي .

خدايا! توراسپاس مي گويم، به خاطر نعمت هايت كه رحمان ورحيمي .

اي خداي ارض وسماء! تكيه گاه ابدي من باش. كمكم كن آنگونه باشم كه تو مي خواهي .
پروردگارا! به من بياموز به ديگران نيكي كنم ودروجودم جز خوب بودن ونيكي كردن قرار نده.

اي خالق ستاره هاي نوراني هميشه ماه وستاره هاراشنونده دل تنگي هاي شبانه ام قرار بده!

اي خدا من عاشق تو هستم و مي دانم که تو هم عاشق مني.

 

قول

مث اون موج صبوري كه وفاداره به دريا
تو مهي مثل حقيقت مهربوني مث رويا
چه قدر تازه و پاكي مث ياساي تو باغچه
مث اون ديوان حافظ كه نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخي كه گذاشتم لاي دفتر
مث اون حرفي كه ناگفته مي مونه دم آخر
تو مث بارون عشقي روي تنهايي شاعر
تو همون آبي كه رسمه بريزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمي توي يك قاب شكسته
مث پرواز واسه قلبي كه يكي بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبي كه ميآد آخر هفته
مث اون حرفي كه از ياد دل و پنجره رفته
مث پاييزي وليكن پري از گل هاي پونه
مث اون قولي كه دادي گفتي يادش نمي مونه

سادگی

با تو بودم

از همان ابتدای سادگی

از همان لحظه های کودکی

شاد و راضی

درهیاهوی بازی

قهر و آشتی

فصل آشنایی

 

با تو هستم

زیر چتر دلدادگی

حس زیبای پروانگی

سرمست از هوای عاشقی

دنیای بی ریا و آبی

 

با تو می مانم

همیشه و ابدی

در کنار تو

مهربان و آبی

 

ولی

ولی اگر گاهی

در مسیر راهی

پایم لغزید

یا دلم ترسید

بدان که عشق تو

در سردی دلم لرزید

غم عشق

 
 
 
رندي را گفتند . درد بي درمان چيست


 

گفت . غم عشق


 

پرسيدند . غم عشق چگونه طاقت فرسا شود


 

گفت . در فراق يار


 

گفتند . فراق يار چگونه جلوه گري کند


 

گفت . با آه جگر سوز


 

پرسيدند . جانکاه تر از غم عشق و فراق يار وسوز جگر


 

گفت . آن است که عاشق از ابراز عشق به معشوقش درماند


 

گفتند . چه سازد عاشقي که به اين درد مبتلا ست


 

گفت . تنها بماند و بسوزد و بسازد


 

پرسيدند .حاصل سوختن و ساختن


 

گفت . مرگ جان و حيات جسم . . . بميرد قبل از آنکه بميرد


 

گفتند . چگونه


 

گفت . درموت جسم فاني شود و روح باقيست..


 

اما عاشق سينه سوخته ناتوان را روح بميرد و جسم در حيات


 

پرسيدند . اگر في الحال خرقه تهي کند


 

گفت . جاودانه در بهشت خواهد ماند


 

گفتند . نقري که برازنده سنگ مزارش باشد


 

گفت .


 

بر سر تربت ما چون گذري همت خواه


 

که زيارتگه رندان جهان خواهد شد

مسلخ

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم

بانگی به گوش خواب سکوتم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق

مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من ِ بیگانه نیستم

وز خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت