بی قرار

بیقرارم
می خواهم سرم را به تنه ی این خیال خاردار
بکوبم
تا اسب نبض لکنتم جاری شود.
بیقرارم
در این قفس بی کرکس جوانه می زنم
و التهاب
دستهایم
ناشی از لمس عمق یک لبخند باران است.
بیقرارم
می خواهم پروانه ها را جمع کنم
و در گوشه ای از این چهار دیواری
بی سقف و بی آینه
تا ته بودن کودکیم پرواز کنم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر ۱۳۸۶ ساعت توسط هومت زرین رخ
|