پوچ

نگرانیم .. نه از عمر رفته ...
نه از جهره در هم شکسته و چروکیده !
از زشتی این دستهای فرسوده ام هم....شرم نخواهم کرد ....
نگرانیم... این هم نیست که ناتوانی دستهایم وزن تصویرت را بر نتابد ...
و عکست بر زمین افتد.
که از آن لحظه بر تصویرت به سجده خواهم افتاد.
ببین اشکهایم هر لحظه چگونه رنگهای تنها یادگارت را با خود می برند !
نگرانی ام..... این ست .....
آنروز که رنگهای تصویرت به تمامی به میهمانی سیلاب اشکهایم رخت می بندند....
به کدامین بهانه ؟
کوچه باغ های رخسارم را .....
آب پاشی کنم ؟
+ نوشته شده در شنبه ششم آبان ۱۳۸۵ ساعت توسط هومت زرین رخ
|