نگرانیم .. نه از عمر رفته  ...

نه از جهره در هم شکسته و چروکیده !

 از زشتی این دستهای فرسوده  ام هم....شرم نخواهم کرد ....

نگرانیم... این هم نیست که ناتوانی دستهایم وزن تصویرت را بر نتابد ...

 و عکست بر زمین افتد.

که از آن لحظه بر تصویرت به سجده خواهم افتاد.

ببین  اشکهایم هر لحظه چگونه رنگهای تنها یادگارت را با خود می برند !

نگرانی ام..... این ست .....

آنروز که رنگهای تصویرت به تمامی به میهمانی سیلاب اشکهایم رخت می بندند....

 

به کدامین بهانه ؟

کوچه باغ های رخسارم را .....

 آب پاشی کنم ؟