پدر روزنامه م‍ي خواند، اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد. حوصله پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را - كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد - جدا و قطعه قطعه كرد وبه پسرس داد و گفت:
" بيا كاري برا يت دارم. يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم، ببينم مي تواني آن را دقيقا همانطور كه هست بچيني ؟ "
و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت ، مي دانست پسرس تمام روز گرفتار اين كار است. اما يك ربع بعد ، پسرش با نقشه كامل برگشت.
پدر گفت:" مادرت به تو جغرافي ياد داده است؟ "
پسرجواب داد: " جغرا في ديگر چيست؟!؟ اتفاقأ پشت همين صفحه ، تصويري از يك آدم بود. وقتي توانستم آن آدم رابسازم، دنيا را هم دوباره ساختم!

باد
بوي عشق را لابه لاي شاخه هاي بيد
دميده بود
،
قناري
كه تازه از قفس رهيده بود
صداي عشق را
لابه لاي برگ
گلي شنيده بود
،
و تنها عاشق بود
كه بي توجه به عشق
زير درخت تنهايي خود
لميده بود...

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است:
با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

اگه سربزیر و متفكر و توي خودش باشه، ميگن: افسردگي داره‌، روانيه، سيماش قاطيه!

اگه بگو و بخند و شاد و شنگول باشه، ميگن: جلفه، دلقكه، هجوه!

اگه چاق و اضافه وزن داشته باشه، ميگن: شكموئه، پرخوره، مال مفت تور كرده!

اگه لاغر و جمع و جور و ميزون باشه، ميگن: كنسه، نخوره، حمال وارثه!

اگه از حقش دفاع كنه و زير بار زور نره، ميگن: جنجاليه، با همه دعوا داره، خروس جنگيه!

اگه از حقش بگذره و گذشت كنه، ميگن: بي عرضه‌س، حيف نون و دست و پا چلفتيه!

اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه، ميگن: اينو، واسه ما شده آقاي مطالعه!

اگه با عيالات متحده‌ش مشكلي نداشته باشه، ميگن: زن ذليله، زن نگرفته، شوهر كرده!

اگه مرد سالار و حرف، حرف خودش باشه، ميگن: انگار كلفت آورده!

اگه دست به جيبش خوب باشه و به مردم كمك كنه، ميگن: پول پارو مي‌كنه، اهل بند و بسته!

اگه اهل بريز و بپاش و ولخرجي نباشه، ميگن: پولهاشو انبار مي‌كنه، جون به عزرائيل نمي‌ده!

اگه زبون باز و متملق و چاخان باشه، ميگن: معاشرتيه، فوق‌العاده‌س، دوست داشتنيه!

اگه راست و درست و بي‌كلك باشه، ميگن: هيچي نمي‌شه، به درد لاي جرز مي‌خوره!
 

متولدين اين ماه فهميدن و درك كردن آدم ها زياد مشكل نيست چرا كه اغلب داراى حس ششم قوى هستند و گاه همين حس به آنها يارى مى دهد تا از حوادث و بلايا به دور باشند. نگاهى به زندگى زناشويى متولدين اين ماه خبر مى دهد كه آنها با همين امتيازات در انتخاب همسر معمولاً دچار اشتباه نمى شوند ولى گاه بدليل احساسات و قلب پاك و رئوف دچار اشتباه نيز مى شوند.

ارديبهشت ماه: بسيارى از متولدين اين ماه بدليل اقدامات و حوادث گذشته زندگى خود دچار نوعى پشيمانى و سرخوردگى هستند، درحالى كه در بسيارى از آن رويدادها، اين گروه نقشى نداشتند. در زندگى زناشويى زوجها بهتر است گاه از لجبازى و بگومگوها دست بكشند، چون همين اخلاق سبب به هم ريختگى زندگيشان مى شود.

خرداد ماه: بدگويى هاى عده اى، متولدين اين ماه را دچار خشم ساخته، چون خود اصلاً خوش قلب و مهربان هستند. هيچگاه نمى خواهند زندگى و روابط آدمها را به هم بريزند. از اين گروه ها نيز نفرت دارند. حتى اگر وابسته شان باشند. اغلب متولدين متأهل اين ماه بدليل تفاهم، عاقل بودن، سياست داشتن، هيچگاه در زندگى شان اختلاف و درگيرى وجود نداشته است. هميشه آرامش در فضاى خانه و خانواده برقرار بوده.

تيرماه: متولدين اين ماه، خصوصاً خانم ها و دخترخانم هاى زيبا بايد بدانند كه گروهى از مگسان دور شيرينى هميشه بدنبال آنها روان هستند، مرتب زمزمه هاى عاشقانه و وسوسه انگيز دارند چون خلاقيت هاى اين گروه سبب حسادت و حساسيت و يا نظرتنگى هاست. تا هفته آينده صبر كنيد.

مردادماه: بدگويى ها و غيبت هاى دو سه نفر سبب گرديده روابط صميمى گروهى از متولدين اين ماه با دوستان و فاميل و گاه همكاران دچار تيرگى شود. براى حل اين مشكل ابتدا بايد اين آدمهاى مسموم را شناسايى و رسوا نمود و سپس با توضيح و برقرارى پل هاى تازه اجازه چنين دخالتها و سمپاشى هايى را نداد. متولدين اين ماه اغلب انسانهاى خلاق و پر كار و در عين حال در كار نيز مبتكر هستند. جوان ترها در تحصيل و كسب تجربه موفق مى باشند.

شهريورماه: :به متولدين اين ماه توصيه مى شود به احترام و توجه و مراقبت از بزرگترها، از پدر و مادرها ادامه دهند. آنها را زير چتر حمايت خود بگيرند و در حدامكان خود به آنها روحيه بدهند. با فرزندان خود دوست و صميمى و نزديك باشيد. خيلى از مجردهاى اين ماه براى ازدواج و نامزدى در حال تصميم گيرى هستند.

مهرماه: روحيه فداكارى متولدين اين ماه در مورد خانواده و فاميل نشان از قلب پاك و مهربان شان دارد و كاش همه آنها قدر مهربانى و فداكارى اين عده را بدانند. اگر حتى جوابگو نيستند حداقل سبب آزارشان نشوند. در حال بايد اين گروه بدانند كه هيچ حادثه و عكس العمل منفى نبايد روحيه و اخلاق شان را تغيير بدهد. خستگى ها و بى خوابيها براى گروهى از متولدين اين ماه دردسر ايجاد نموده است.

آبان ماه: براى خيلى از متولدين اين ماه كه بدلايلى از زندگى مشترك خسته و كسل شده اند وسوسه هايى پديد آمده كه تن به جدايى برسد. اين گروه بايد با بررسى زندگى خود امتيازات و كمى و كاستى ها تصميم نهايى را بگيرند چرا كه در بازگشت به زندگى مجردى و آن درگيرى هاى قبلى براى خيلى از متاهلين امروز ديگر كارساز و دلچسب نيست و بهتر است از اين وسوسه ها بدور باشند و يا ترتيب مسافرت ها، صحبت هاى منطقى در حل مسائل بكوشند.

آذر ماه: با رفت و آمدهاى جديد، آشنايان تازه، بگومگوها و بحث و جدلهاى تازه نيز در زندگى متولدين اين ماه بوجود خواهد آمد. مسلماً تفاهم، دوستى و مقاومت و خوش قلبى سبب مى شود اين رويدادها خيلى زود حل شود. در غير اين صورت ادامه و گسترش آن سبب به هم ريختن زندگى ها مى شود.

دى ماه: خيلى از متولدين اين ماه در رسيدن به خواسته ها و آرزوهاى خود عجول هستند. همين روحيه سبب شده گاهى براى كسب موقعيت ها به بيراهه بروند و يا از مسير پرفراز و نشيب و سختى عبور كنند و گاه به بن بست برسند. همين روحيه در زمينه بدست آوردن ثروت نيز برخى از اين عده را دچار دردسر مى سازد.

بهمن ماه: اگر به متولدين اين ماه امكانات مالى داده شود معمولاً از بعضى كارها اعجاز مى آفرينند و يا به قولى با خلاقيت ها و توانايى خود از هيچ همه چيز مى سازند. به همين جهت به متولدين صالح و مطمئن اين ماه بايد ميدان داد. در زمينه شراكت معمولاً متولدين اين ماه آدم هاى منطقى تر و روراست ترى هستند ولى در پايان نيز هميشه ضربه ها را بدوش مى كشند تا به اصطلاح ديگران دل شكسته نباشند.

اسفند ماه: بعضى حوادث و رويدادهاى اخير سبب شده روحيه شاد و آرام خيلى از متولدين اين ماه كسل و عصبى و نا اميد شود. معمولاً در اين ميان برخى آدمهاى نه چندان خوش قلب و يا حداقل بدبين به همه چيز و همه كس سبب ساز هستند و با رفتار و كردار و حرفهاى خود بروى اطرافيان تأثير منفى مى گذارند. خوشبختانه متولدين اين ماه آدمهاى قاطع و مقاوم و سنت شكنى هستند و خيلى زود مى توانند از اين گونه آدم هاى منفى دور شوند.

 

يه روز در بازار جلوي مغازه كفش فروشي بودم و داشتم مردم را تماشا ميكردم كه يك دفعه چشمم به يه پسر بچه افتاد كه در حالي كه دسته گل براي فروش آورده بود به كفشها زول زده بود جلوتر رفتم وكفشهايي كه به پا داشتم درآوردم چون من احتياجي به كفش ندارم وبه پسر بچه دادم پسرك خوشحال شد ودر حالي كه داشت كفشها را به پا ميكرد داشتم به پسرك نگاه ميكردم پسرك يك دفعه كفشها را درآورد وبه من داد وقتي علت را پرسيدم پسرك گفت : من در حسرت كفش بودم كه تو كفشهايت را به من دادي ولي توبا حسرت به پاهاي من نگاه ميكردي ومن نميتوانم آنها را به توبدهم پسرك اين را گفت واز من دور شد فكر نميكنم ديگر پسرك پسرك حسرت كفشي را بخورد

مجسمه








عشق بزرگترين هديه خداست . هنر آن را بياموز . آواز آن ،جشن آن را
بياموز . عشق نيازي قطعي است. درست همانگونه كه جسم بدون غذا نميتواند زنده بماند، بدون عشق روح را ياراي زنده ماندن نيست . عشق غذاي روح است‌، آغازگر همه چيزهاي با شكوه است ، عشق درب بارگاه ملكوتي است

در اين دنيا سراب محکوم است به پوچي... پرستو محکوم به کوچ کردن... شمع محکوم به اشک ريختن... خارها محکوم به تنهايي... روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسيدن... قلب با همه ي پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن وچه محکوميتي شيرين تر و دلپذير تر ازاين است؟ اما اي کاش همه ي اين محکوميتها زيبا را مي پذيرفتند. اي کاش...؟

 

 

از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،
خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم!

 

 

دشتها آلودست!در لجنزار گل لاله نخواهد روييد!!
در هواي عفن آواز پرستو به چه کارت آيد؟!!!
گل گندم خوب است!!!گل خوبي زيباست....
اي دريغا که همه مزرعه ي دلها را علف کين پوشاندست...!!!
هيچ کس فکر نکرد در مزرعه ي ويران شده ديگر نان نيست!!!
و همه مردم شهر بانگ برداشته اند: که چرا سيمان نسيت؟!!!
وکسي فکر نکرد که چرا ايمان نيست؟!!!
و زماني شده است که به غير از انسان هيچ چيز ارزان نيست......


 
کاش ميدانستي که درون قلبم خانه اي داري تو که هميشه آنرا با شفق مي شويم و با آن ميگويم که تويي مونس شبهاي دلم کاش ميدانستي باغ غمگين دلم بي تو تنها شده است و گل غم به دلم وا شده است کاش ميدانستي که درون قلبم با تپشهاي عشق هم صدا هستي تو .کاش ميدانستي که وجود تو و گرماي صدايت به من خسته و آشفته حال زندگي مي بخشد کاش ميدانستي....... کاش مي دانستي
 

من پذیرفتم شکســــــــت خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد اشنه دیوانه است
میروم از رفتن من باش شــــــــــــاد
از عذاب دیدنم ازاد باش
گر چه تو زودتر از من میـــــــــــروی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
ارزو دارم بفــــهـــــمی درد را
تلخی برخورد های سرد را....

 

 

عروس داماد

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 


Jaraghe Group © Mobin_s2004@yahoo.com

دارم قنات ميكنم تو دلِ صخره هاي سخت
قدم قدم چشمه ميشم تو اين كويرِ بي درخت
دارم قنات مي كنم رو اين زمينِ پُر تَرك
همبوسه ي دريا بشه لباي خشكِ
ابرا رُ مهمون ميكنم تو غربتِ هواي دشت
تا تشنگي پر بكشه از لبِ لاله هاي دشت
تا بغضِ خاكُ بشوره بارون بي دريغِ اشك
ميخوام زمين دريا بشه ، لحظه ي افتادن مشك
دارم قنات ميكنم براي فصل تشنگي
تا آسمون گريه كنه براي نسل تشنگي
دارم قنات ميكنم براي اين كوير ترين
فقط كمي طاقت بيار لب تشنه ي بي سرزمين
ميخوام به شب نشون بدم خورشيد سر بريده رُ
تا چشم فردا ببينه حسرت پر كشيده رُ
سرخي اين حماسه رُ از لب نيزه ها بگم
بغض هزار تا گريه رُ به چشماي خدا بگم
قلب زمينُ ميدرم براي رويش گياه
دنبال رد پاي ابر تو عمق اين خاك سياه
دارم قنات مي كنم تو اين كوير بي درخت
شايد جوونه بزنه تو چشماي سربي درخت


Jaraghe Group © Mobin_s2004@yahoo.com

 

رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم
بی تو من اسیر دست آرزوهای محلالم
یاد من نبودی اما من به یادتو شکستم
غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم
هم ترانه یاد من باش؛بی بهانه یاد من باش
وقت گل کردن مهتاب؛عاشقانه یاد من باش

 



لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.
روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود…کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري کرد. وقتي کارش تمام شد گدا، که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم!
"مي توان گفت: نيکي و بدي يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کي سر راه انسان قرار بگيرند."

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت
حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟
زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم
پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داريد

 

 

خداوندا! مرا شايسته آن كن تا به همنوعانم كه در سراسر دنيا در فقر و گرسنگي به دنيا مي آيند و ميميرند ؛ خدمت كنم

خدايا! امروز با دستهاي ما روزي عشق ،‌آرامش و سرور به آنها ببخش

خدايا! مرا معبر آرامش كن ؛‌
تا آنجا كه نفرت هست ، عشق جاري سازم
آنجا كه خطا هست ، بخشايش بگسترم
آنجا كه جدايي هست ، وصل بيافرينم
آنجا كه لغزش و دروغ هست ، حقيقت بياورم
آنجا كه ترديد هست ، ايمان بياورم
آنجا كه ظلمت هست ، نور بتابانم
و آنجا كه اندوه است ، شادي منتشر كنم

خدايا! مرا موهبت آن عطا كنم تا به جاي آسودن به ديگران آسايش بخشم.
و بجاي آنكه ديگران دركم كنند ، دركشان كنم
و بجاي آنكه عشق دريافت كنم ، عشق بورزم
زيرا با فراموش كردن خويش است كه مي توان به هرچيز رسيد
با بخشايش است كه بخشوده مي شويم
و با مردن است كه زندگي ابدي ميابيم

فرشته بیکار

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!

 

خدايا ! مرا وسيله اي براي صلح و آرامش قرار ده.
بگذار هرجا تنفر است ، بذر عشق بكارم.
هرجا آزردگي است ، ببخشايم . هرجا شك حاكم است ، ايمان و هرجا يأس است ، اميد . هرجا تاريكي است ، روشنايي و هرجا غم جاري است ، شادي نثاركنم.
الهي ! توفيقم ده كه بيش از طلب همدردي ، همدردي كنم .
بيش از آنكه مرا بفهمند ، ديگران را درك كنم .
پيش از آنكه مرا دوست بدارند ، دوست بدارم ، زيرا در عطا كردن است كه
مي ستانيم و در بخشيدن است كه بخشيده ميشويم و در مردن است كه ، حيات ابدي مي يابيم.

 

 



  

 


 فقط یک گام دیگر

فقط يك گام ديگر مانده تا پاي بلند دار
كمي آهسته تر شايد...نه محكم تر قدم بگذار

به شدت خسته ام از خود، به شدت خسته ام از تو
بيا اي جان بي ارزش، بيا دست از سرم بردار

خدا مي داند اي مردم، دلم چون ساقة گندم
نمي رقصد بجز با گل، نمي ميرد مگر با خار

نه با جن نسبتي دارم، نه از اقوام انسانم
مرا از من بگير و دست موجودي دگر بسپار

خودت بنشين قضاوت كن اگر تو جاي من بودي
چه مي گفتي به اين مردم، چه مي كردي به اين ديوار؟

خدايا گر چه كفر است اين ولي يك شب از اين شبها
.فقط يك لحظه - يك لحظه - خودت را جاي من بگذار

 

 

هو

کوچه میعاد

بي تو چون شب ها ديگر
امشب آرامي ندارم
در سكوت كوچه تو
نيمه شب ره مي سپارم

آن زمان اين كوچه هر شب
كوچه ميعاد ما بود
بر لب ما تا سحرگه
قصه فرداي ما بود

اين زمان افكنده برما
سايه، ديوار جدايي
اي خدا آخر كجا رفت
روزگار آشنايي

اي كوير سينه من
بوته هاي آتشت كو
در شب سرد جدايي
شعله هاي سركشت كو

Jaraghe Group © Mobin_s2004@yahoo.com


اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد

سحر بلبل حکایت با صبا کرد
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد
غلام همت آن نازنینم
من از بیگانگان دیگر ننالم
گر از سلطان طمع کردم خطا بود
خوشش باد آن نسیم صبحگاهی
نقاب گل کشید و زلف سنبل
به هر سو بلبل عاشق در افغان
بشارت بر به کوی می فروشان
وفا از خواجگان شهر با من

 

که عشق روی گل با ما چه​ها کرد
و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد
که کار خیر بی روی و ریا کرد
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
که درد شب نشینان را دوا کرد
گره بند قبای غنچه وا کرد
تنعم از میان باد صبا کرد
که حافظ توبه از زهد ریا کرد
کمال دولت و دین بوالوفا کرد