| بهار غریب | ||
|
|
شیشه شکسته
برشیشه شکسته بدیدن چه فایده
ازدردوغم ناله کشیدن چه فایده دایم به چشم من غم واشک وسکوت ودرد
لبخند را به چهره دمیدن چه فایده هرشام درد من سحری را به برنداشت
بیهوده انتظارکشید ن چه فایده با من نشد قسمت وتقدیرهمسفر
چشم امید به رهه نشستن چه فایده ویرانه گشت کلبه دل ازغبار غم این کلبه را دوباره شکستن چه فایده |

I sit on the edge of the bed
And watch you sleep
I love you so much
I wish all troubles,
away from you, I could keep

Are your dreams happy
Is your mind filled with bliss
Sometimes, very quietly
I give you a gentle kiss
When you are sound asleep
You don't know that I'm there
I'll stroke your cheek
or touch your hair

I wish I had the power of an angel
to take you far away
To love you and care for you
each and everyday
You have learned
to live with disappointments
Nothing seems to work out
So many things
have happened in your life
You live with so much doubt

You know it's true
I wish I had this power
I would hold you in my arms
With each passing hour
I wish it were within my strength
To remove the sadness
from your mind
Then every time you searched
your memory
No sadness could you find

I wish I could
make up for all the years of pain
Take each one of those years,
rewrite the script
Only the happy words would remain
What I wish, cannot be done
I feel so helpless in what I can do
These thoughts go through my mind
as I sit here watching you

I hope from the moment
you found me
There are only memories
of happiness inside your heart
Because that is what you have
given to me,
right from the start
From everyday worries
I try so hard to distract your mind
I may act a little silly,
from time to time
But I do love you
Never sadness,
do I want you to find

Yes.....
I wish I had the power of an angel
to take you far away
To love you and take care of you
each and everyday
These are the thoughts
going through my head
Watching you sleep
As I sit here on the bed
|
عکس: محمدرضا شکاری |
لمس نرمه ی برف. حس نوازش گلبرگ.
آن لحظه که در تمام وجودم رخنه کردی
چه سبک به پرواز در آمدم.
همانند پری بی پروا.خود را به نسيم گرم کلماتت سپردم.
غرق در آوای سنگينت.
هر چند کوچ کوتاه لحظه ها تو را به خاطر نمی آورد.
اما تو و لمس خياال تو مرا زنده نگه داشته.
دگر بر صفحه رویم نمی خوانی پشیمانی
تو از افلاک می آیی و من در قعر دنیایم
هزاران بار می گویم به دور از حدس و امکانی
من از رگبار می آیم من از برف و زمستان ها
تو اما آبی و گرمی شبیه یک تب آنی
به احساسم گره خورده حضورت چون غمی شفاف
غمی در عمق خواهش ها ، به پشت خنده ، زندانی
تو را من دوست می دارم ، تو را با عمق احساسم
بیا بر شام غمگینم هر از گاهی به مهمانی
میدونید بدترین درد چیه ؟
بدترین درد این نیست که عشقت بمیره ، بدترین درد این نیست که به اونی که دوستش داری نرسی !!!
بدترین درد این است که ...
عشقت !! بهت ناروووووو بزنه !!
بدترین درد هم این هم نیست که عاشق یکی باشه و اون ندونه !!
بدترین درد اینه که ....
یکی بمیره اون وقت بدونی که دوستتون داشته ، چیکار میکنی ؟
اون وقت هر آهی که بکشی دلتو بدرد میاره چون دیگه برنمیگرده
و اون وقته که آدم میفهمه بدترین درد چیه ؟
اگه میگم بدترین درد ناروووو خوردنه ؟ یعنی خیلی بدتر از اونی هستش که بشه بیان کرد ...
کسانی که این درد رو کشیدن و این تجربه رو کردن میفهمن که چی میگم ،،، تو را به جون جگرگوشه هاتون , اونهایی که دوستشان دارید نذارید این تجربه رو بقیه هم ببینن !!!
وقتی همه زندگیتو حاضری بهش ببخشی ، حاضری سخترین کارها رو به خاطرش انجام بدی ، وقتی همه امید و هدفت .......
بهت ناروو میزنی ، وقتی حتی نمیتونی نفرینش کنی ، تو هم عذابش بدی ، چون که دوستش داری و نمی خواهی و نمی تونی ناراحت ببینیش
فقط و فقط میشینی و با ترانه های غمگین کنج اتاقت یا تنهایی در هر گوشه ای خاطراتت رو مرور میکنی ......
اما ماحصلش فقط چند قطره ای خواهد بود بر گونه های خودت و ....
اون وقته که می بینی دیگه نمی تونی کس دیگه ای رو دوست داشته باشی ، وقتی که می بینی دیگه دلتو نمی تونی به کسی بدی ، وقتی که دیگه غمهاتو نمی تونی با کسی تقسیم کنی وقتی نمی تونی گریه هاتو با غنچه لبخند دلش تقسیم کنی . اون وقته که می گی حالا چیکار کنم ؟
اون موقع است که میفهمی بدترین درد چیه ؟
آري منم!
آري همان همسفر ديوانه منم ، آري همان عاشق بيچاره منم!
همان فرياد بي صدا منم ، همان غروب سحرگاه منم!
آن مجنون قصه ها اينجاست منم ، آن ساده با وفا اينجاست منم !
آري همان شب بي ستاره منم ، آري آن نواي غمگين دوباره منم!
آن پرنده پر بسته منم ، آن كه در قفس نشسته منم!
آن چشمهاي گريان چشم من است ، آن دستهاي لرزان مال من است!
آري كوير تشنه و بي چاره منم ، آن بركه خسته و بي قراره منم!
آن عاشق دل شكسته اينجاست منم ، آن ساكت بي چون و چرا
اينجاست منم!
آري باران داغ و بي سرانجام اينجاست منم ، آري ابر سياه و سرگردان
آسمان اينجاست منم!
آن گل خشكيده و تشنه منم ، آن پنجره رو به دشت دل شكسته منم!
آن صحنه تلخ زندگي بازيگرش منم، نقش اولش بدون شك ، آري منم!
او كه در سياهي خانه دارد منم ، او كه دلي سياه و ويرانه دارد منم!
آن همسفر جاده هاي بي كس منم ، كسي نيست كه سرم بر روي
شانه هايش بگذارم!
آن ساحل بي صدف منم ، آن شاخه بي ثمر منم!
آن شمع هميشه خاموش منم ، آن مرد هميشه سيه پوش منم!
آري پايان ماجرا منم ، آغاز غصه ها منم!
آن قصه بي فرجام منم ، آن نامه بي نام و نشان نيز منم!
او كه گداي قلم و كاغذ است منم ، او كه در حسرت طلوعي دوباره
است منم!
اين دفتر خيس مال من است ، خيسي آن به خاطر گريه هايم است!
او كه از عشق مينويسد منم ، هر كه ميخواند بداند عشق ماتم است!
اين دفتر كهنه و پوسيده مال شماست ، متنهايش از ته دل سوخته ماست.
ثانيه ها را بنگر که چه محزون موسيقی تنهايی را می نوازد....

باران ؛
شيشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤيای فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
حميد مصدق
گزارش تصويري از بازي هاي ورزشي زنان كشورهاي اسلامي











تو که از هر تکه ابر سفید باران شعر می ساختی حالا چرا بی نوشته هستی؟!
به یادت هست ردپای دلتنگی هایمان را؟!
هر دو با هم بودیم. نشانی کودکی احساساتمان را به خاطر داری؟!
شانه به شانه. گاهی چشم در چشم.
دست در دست. قدم به قدم.
هر دو با هم بودیم. هر دو اما با یک قلب.فقط یک قلب در ما می تپید.
اما حالا آهنگ شکستن شیشه ی عمر عشقمان در لحظه لحظه ی خیال من به گوش می رسد.
خاطره های گرم و شیرین چه شد؟!
چه شد آن قصه های شبانه که در گوش هم زمزمه می کردیم.؟!
کدام موج سهمگین قلعه ی شنی زندگیمان را با ساحل پر امتداد غم یکی کرد؟!
شاید تو وداع ما را هم به خاطر نیاوری.اما گوشه گوشه ی لحظه هایم پر شده از" تو".
از "تو" که نه. از خاطرات گرم تو....
بی توجه به تمنای نگاه من تو
بی صدا بی امان در گذرن
گاه در نقطه ایی از معبر خویش
نقطه ایی کز فوران دل وآرام درون
سر به یک صخره فرو می کوبد
آهی از سینه برون میراند
اشکی از دیده فرو میریزد
ناگهان سنگ بلورین سکوت
به طنینی نقش میشکند
وصدایی غمگین میگوید
آه ایام گذشت
دگر آن سلسله پا بر پا نیست
پس از امروز دگر فردا نیست
نوری از آن روزنه شب پیدا نیست
این سپیدی که تو نورش می خوانی
برف ایام زمستان تن است
اثراز کهنگی پیرهن است
اقبال هفته از شنبه 9 مهرماه
ارديبهشت ماه: از افسردگى بپرهيزيد؛ خصوصاً خانم هاى اين ماه بايد به روحيه شاد و تفريح خود بيش از پيش بها بدهند. در قضاوت هاى خود هم منصف تر باشيد. اين نكته قبلاً مطرح شده براى اين رعايت انصاف كافى است همه جانبه نگر باشيد و سعى كنيد اصلى و صحبتى و رفتارى از چشم شما دور نماند.
خردادماه: كدورت هايى كه گاه از سر چشم و همچشمى براى شما حاصل مى شود به راحتى قابل رفع است، البته گاهى اين چشم و همچشمى شكل حسادت به خود مى گيرد كه البته در آقايان متولد اين ماه كمتر است. پيوندهاى دوستى خود را دراين هفته محكم تر كنيد و صبر و تحمل مقدمه تصميم هايى باشد كه در اين هفته خواهيد گرفت. در كنار اين صبر و تحمل، تفكر را فراموش نكنيد.
مردادماه: به تبادل نظرات و اطلاعات با اطرافيان بهاى بيشترى بدهيد. باور كنيد رابطه هايى كه چنين حاصلى را در متن خويش ندارند، تنها يك دور باطل هستند پس هيچ عقل سليمى حركت روى يك دوران بى حاصل را توصيه نمى كند. در كنار اين تبادل، مشورت و بهره مندى از تجربه ديگران هم براى شما حاصل خواهد شد كه صحبت در باب مزيت آن، مثنوى ۷۰ من مى طلبد.
شهريورماه: تنهايى و دلتنگى برخلاف تصور كه «زمان»، كمرنگشان خواهد كرد، هرچه مى گذرد بيشتر بر شما چيره مى شود. به اطرافيان بسيار صميمى هم بى اعتماد شده ايد چرا كه رفتار صادقانه اى كه مرتبط به آنها مى شده، از سوى آنان اتفاق نيفتاده است. تنها مى شود گفت صبر كنيد و بسازيد و به آغازهاى حتى مكرر دل ببنديد. منتظر يك اتفاق تا دو سه هفته ديگر هستيد ولى بعيد است كه بيفتد.
آذرماه: دوراهى هاى زندگى، مطمئن باشيد كه زيبايى مى آفرينند. مشورت كه مطرح شده است؛ نكته مهم ديگر در برخورد با اين ترديدها، صبر و جلوگيرى از كسلى و رخوت و افسردگى است. اگر دچار ضعف هاى وجودى شويد،همه مشكلات بر شما چيره خواهند شد. روحيه مقاوم خود را حفظ كنيد و مثل هميشه از نعمت «تعقل پراحساس» بى بهره نمانيد.
دى ماه: قدر لحظه هاى به دست آمده را بدانيد و اساساً قدرشناسى، بهره هاى آدمى را از آفرينش بيشتر مى كند. به اعمال و رفتار خود بيشتر فكر كنيد. صميميت هاى شما با بى توجهى به رفتارهاتان دچار تيرگى خواهند شد. گذشته خود را فراموش نكنيد بيشتر از باب اينكه آينده را دچار اختلال نكند.
بهمن ماه: با فصول تازه زندگى چه مى كنيد؟ مطمئناً هر تغيير و تحولى به ظاهر اگر خمودگى و رخوت در خود دارد، باطنى سراسر جلو رفتن و پيشرفت را در خود پرورده است. فصل هاى تازه كه گاهى هم به اجبار براى انسان اتفاق مى افتد به شناخت و آگاهى احتياج دارد كه خود و قابليت هاى خود را خوب بشناسيد تا بتوانيد بيشترين بهره را از آنها ببريد.
اسفندماه: از غرورهاى كاذب دست برداريد. بى شك افق هاى تازه هر چند كوچك در زندگى شما شكل مى گيرند. بهره مندى و استفاده از آنها به ظرفيت ها و عكس العمل هاى شما بر مى گردد. هديه اى دريافت خواهيد كرد يا به طور كلى اتفاق خوشحال كننده اى برايتان خواهد افتاد. خود را مهيا كنيد.
آیا می دانید؟
وي ماشيني در سال 1790 به ثبت رسانيد كه كارش بسيار شبيه به دوخت زنجيره اي زمان ما بود
البته هدف از ساخت اين ماشين بيشتر دوختن چيزهاي چرمي بود
اما هرگز اين وسيله مورد استفاده قرار نگرفت و مخترع اين اثر از اختراع خود سودي نبرد
تا اينكه در سال 1830 يك خياط فرانسوي فقير كه " بارتلمي تيمونيه " نام داشت موفق شد با ذوق و ابتكار خلاقانه خود چرخ خياطي را بسازد كه بسيار شبيه چرخهاي خياطي امروزي بودبعدها اين وسيله در فرانسه مورد استقبال مردم قرار گرفت ولي گروهي از كارگران كه وجود اين اختراع را باعث كسادي كار خود مي ديدند شبانه به كارگاه بارتلمي حمله كرده و همه چرخهاي خياطي او را نابود كردند و بارتلمي از غصه و فقر جان خود را از دست داد
همزمان با اين اتفاق مرد ديگري در نيويورك بنام " والترهنت" چرخ خياطي ديگري را ساخت
اين چرخ داراي سوزني بود كه همانند سوزنهاي امروزي چرخ خياطي سوراخي كوچك در نوك خود داشت كار اين سوزن ، زدن كوكهاي رز بود
يعني با نخ حلقه اي ميان پارچه مي زد و سپس حلقه ديگري آمده در حلقه اول مانند زنجير قفل مي شد
با همه اينها هنت هرگز موفق نشد كه اين اختراع خود را به ثبت برساند
د تا روزگاري كه افتخار ثبت نخستين چرخ خياطي نصيب "الياس هاو" شد
د همچنين "آيزك سينگر" نيز يك چرخ خياطي را در كشور آمريكا به ثبت رسانيدآنگاه دعواي مفصلي بين سينگر و الياس هاو بر سر اين موضوع كه حق تقدم با چه كسي است درگرفت
د سرانجام هاو توانست در اين نزاع پيروز از ميدان بيرون رفته و از هر چرخ خياطي كه به بازار مي آمد حق امتياز به سود خود دريافت نمايد
نطفه كم كم تبديل به جوجه مي شود
جوجه كه پوسته را مي شكند، از همان لحظه نفس مي كشد ؛ اما آيا قبل از آن هم در حال نفس كشيدن بوده
ظاهرا" جواب اين پرسش نه ميباشد از لايه محكم پوست تخم مرغ ، چطور ممكن است هوا رد شود و جوجه بتواند تنفس كند
اما در واقع پاسخ بله ميباشد ،اما چگونه؟لايه داخلي پوسته تخم مرغ، در واقع شبكه اي از الياف مسطح شده پروتئين است كه منفذ دارد و اين منفذها امکان ورود هوا به داخل تخم مرغ را فراهم ميکند
اما اين همه ماجرا نيست
پوست تخم مرغ نه تنها امكان نفس كشيدن را براي جوجه فراهم مي سازد ، بلكه به ايجاد اسكلت و استخوان بندي او نيز كمك مي كند
بخش عمده پوست تخم مرغ از كربنات كلسيم ساخته شده است ، ماده اي كه در استخوان هاي حيوانات و صدف حلزون يافت مي شود ، با رشد جوجة داخل تخم مرغ، استخوان هاي جوجه، مقداري كلسيم از پوسته تخم به دست مي آورد و به اين ترتيب پوست تخم ، در اسكلت بندي جوجه نيز دخالت دارداين ها دو وظيفه اصلي پوست تخم مرغ بود ، اما پوست ، وظيفه مهم ديگري نيز بر عهده دارد
اين وظيفه ، نگهداري از جوجه داخل تخم مرغ است
لايه داخلي پوسته داراي برآمدگي هايي از جنس كلسيت است كه غشايي را كه در اطراف جنين قرار دارد ، نگهداري مي كند
پايه هاي برآمدگي هاي كلسيتي پوست تخم مرغ ، ديواره خارجي منفذ داري را تشكيل مي دهد كه تبادل حياتي اكسيژن و دي اكسيد كربن را امكان پذير مي كند
اما شيشههاي گلخانه اجازه نميدهند كه اين هواي گرم از گلخانه خارجشودجو يا هوايي كه در اطراف ماست، شبيه يك گلخانه است
گازهاي گلخانهاي در جو درست مثل شيشههاي گلخانه عمل ميكنند
نور خورشيد پس از عبور از لايههاي گازهاي گلخانهاي وارد جو زمين ميشود. زماني كه نور خورشيد به سطح زمين ميرسد، مقداري از انرژي گرمايي آن توسط خاك، آب و ساير موجودات جذب ميشود. مقداري هم در جو زمين ميماند و باقيمانده آن به فضا برميگردد. اگر مقدار گازهاي گلخانهاي در جو از حد طبيعي آن بالاتر باشد، انرژي كمتري به فضا برميگردد، در نتيجه جو زمين گرم تر ميشود و به دنبال آن دماي كره زمين بالا ميروداثر گلخانهاي، كره زمين را به اندازهاي گرم نگه مي دارد كه ما انسان ها بتوانيم بر روي آن زندگي كنيم
اما اگر اثر گلخانه اي شدت يابد، ممكن است دماي زمين به قدري زياد شود كه ما و بقيه گياهان و جانوران نتوانيم گرماي آن را تحمل كنيم
د سيگار كشيدن غيرفعال عبارتست از استنشاق دود غير مستقيم، وقتي با يك فرد سيگاري در يك مكان قرار مي گيريم در اين حالت بطور غير ارادي يا غير فعال سيگار مي كشيم
د هفده درصد موارد سرطان ريه در غير سيگاريها را مي توان به قرار گرفتن در معرض دود سيگار نسبت داد چـــــــــــرا بايد در اين مورد نگران باشيم؟
دود غير مستقيم سيگار تهديدي جدي براي سلامتي به حساب مي آيد، اين دود حاوي مواد شيميايي سمي است كه سبب بروز بيماريهاي قلبي، ريوي و برخي از سرطانها مي شود
د دود غير مستقيم چند روز در فضا باقي مي ماند حتي اگر ديده نشوددود سيـــــــگار چه اثري بر كودكان دارد؟
احتمال بروز عفونتهاي ريوي، سرماخوردگي مكرر، برونشيت، عفونت گوش و آسم با وجود دود غير مستقيم سيگار افزايش مي يابد
آيــــــــا در معرض بودن براي مدت كوتاه مضر است؟
حتي تماس گهگاهي با هزاران ماده شيميايي و سرطانزاي موجود در دود غير مستقيم سيگار مي تواند بطور چشمگيري خطر ابتلا به سرطان ريه و بيماريهاي قلبي را افزايش دهد
تنفــــــس دود غير مستقيم سيگار چه تشابهي با سيگار كشيدن دارد؟
دو ساعت حضور در يك محيط شلوغ دودآلود برابر با كشيدن 4 نخ سيگار مي باشد
چــــــه كنيم تا كمتر در معرض دود غير مستقيم سيگار قرار گيريم؟
ديگران را تشويق به ترك سيگار كنيم
از سيگاريها بخواهيم در محيط كار يا زندگي ما سيگار نكشند
مطمئن شويم محيط مهد كودك و مدارس كودكان عاري از دود سيگار است
تابلوها و برچسبهاي سيگار كشيدن ممنوع را در محل كار و اتومبيل خود استفاده كنيم
در محيط هاي شلوغ و دربسته دود سيگار در فضا پراكنده است، حتي الامكان رفت و آمد نكنيم
به گزارش آسوشيتدپرس ، انستيتو تحقيقات پزشكي كوئينزلند در كشفي جديد نشان داد كه برخلاف عقيده عمومي مبني بر رابطه كهولت سن و ايجاد آب مرواريد ، آنها به اين نتيجه رسيده اند كه تابشهاي ماوراء بنفش عامل اصلي «آب آوردن چشم» است
براساس اين تحقيق درصد ابتلا به آب مرواريد در افرادي كه چشمشان را در معرض تابش مستقيم نور آفتاب قرار مي دهند ، بسيار بيشتر از سايرين است
اين تحقيق پس از بررسي ۱۲۰ هزار عمل آب مرواريد در استراليا در سال گذشته ميلادي صورت گرفتIranian Football Woman
عهد نابستن از آن به ....
باران قصيده واري
غمناك
آغاز كرده بود
مي خواند و باز مي خواند
بغض هزار ساله دردش را
انگار ميگشود
اندوه زاست زاري خاموش
ناگفتني است
اين همه غم ؟
ناشنيدني است
پرسيدم اين نواي حزين در عزاي كيست
گفتند اگر تو نيز
از اوج بنگري
خواهي هزار بار ازو تلخ تر گريست
پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.»
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
|
غزل غزل سرود رفتن در گوشم نجوا میشود.
شاید رفتن فصل تازه ای بر پیکر فرسوده احساسم نقش کند. تقدیر بر این است که دست نوازشی بر سرم نباشد که احساس ترحم کنم
همسفری نیست ! توشه ی راهی هم در کار نیست ! ! فقط من ماندم و من
برای من که هر چه بوده باختم
برای من که تمامی پلهای پشت سرم شکسته است،
چه فرق میکند طولانی بودن راه !؟
برای ماندنم کسی بغض نمیکند ! برای رفتنم کسی اشک نمیریزد
در این وانفسای ماندن و نماندن باید سفر کرد
باید رفت.....
دیگر بیزارم از شبی که منتهی به صبح میشود و صبحی که منتهی به شب میشود !
بیزارم از چهره ای که تلخ میخندد و صورتی که شیرین میگرید بیزارم از ساعتی که در یک جهت میچرخد بیزارم از انتظار همیشگی بیزارم از فردایی که از امروز میبینم بیزارم از مردمی که برای زنده بودن متولد میشوند زندگی میکنند و میمیرند بیزارم از سفری که نرفته باید برگشت بیزارم از دیروزم ! از هنوزم ! از فردایم آیا شما که صورتتان را در سایه غم انگیز زندگی مخفی نمو ده اید گاهی به این حقیقت یاس آور اندیشه می کنید که زنده های امروزچیزی به جز تفاله یک زنده نیستند گویی که کودکی در اولین تبسم خود پیر گشته است و قلب ، این کتیبه مخدوش که در خطوط اصلی آن دست برده اند به اعتبار سنگی خود، دیگر احساس اعتماد نخواهد کرد چه بهتر که هر چه زودتر مرگ فرا رسد زیرا که جز تفاله یک زنده نیستیم آخر به چه چیز این زندگی باید دل خوش کنیم کدام صفا و یکرنگی کدام پایداری مردانه کدام شرافت و پاکدامنی کدام اشک و مودت این جهان را آن ارزش میدهد که ترکش ملالی به دنبال داشته باشد همه جا ترس ، فرمانروایی و خدایی میکند و دورویی حکم فرماست در همه جا به جز مردمی پست و دورو نیستیم ![]() در ابری ترين انحنای روز
مردی می زيست و من خوب يادم هست که يک شب آن مرد پرهايش را گشود و از اين خستگی و ترديد کوچيد او رسيده بود به مردابی تاريک که سال ها بود تنهايی در رگهايش ريشه کرده بود و بوی کوزه ای بی آب بر لب حوض را ميداد که هر روز عابرانی تشنه او را سرزنش ميکردند يک شب آن مرد را ديدم که در تاريکی بی حزن ايوان به درون خود ميگريست آن مرد چشمانش را با خاطره هايش شست و او را ديدم رازها ميگفت از تنهايی مهتاب پشت سر پلها را پوچ ميديد و روبه رو سراب آن مرد پا به بروی تاريکی شب گذاشت و رفت. او در خلوت کودکانه ی خود هميشه اشکهايش جاری ميشد و نشد که يک بار برای ما حزن خاموشی اش را تفسير کند و رفت. |
|
غزل غزل سرود رفتن در گوشم نجوا میشود.
شاید رفتن فصل تازه ای بر پیکر فرسوده احساسم نقش کند. تقدیر بر این است که دست نوازشی بر سرم نباشد که احساس ترحم کنم
همسفری نیست ! توشه ی راهی هم در کار نیست ! ! فقط من ماندم و من
برای من که هر چه بوده باختم
برای من که تمامی پلهای پشت سرم شکسته است،
چه فرق میکند طولانی بودن راه !؟
برای ماندنم کسی بغض نمیکند ! برای رفتنم کسی اشک نمیریزد
در این وانفسای ماندن و نماندن باید سفر کرد
باید رفت.....
دیگر بیزارم از شبی که منتهی به صبح میشود و صبحی که منتهی به شب میشود !
بیزارم از چهره ای که تلخ میخندد و صورتی که شیرین میگرید بیزارم از ساعتی که در یک جهت میچرخد بیزارم از انتظار همیشگی بیزارم از فردایی که از امروز میبینم بیزارم از مردمی که برای زنده بودن متولد میشوند زندگی میکنند و میمیرند بیزارم از سفری که نرفته باید برگشت بیزارم از دیروزم ! از هنوزم ! از فردایم آیا شما که صورتتان را در سایه غم انگیز زندگی مخفی نمو ده اید گاهی به این حقیقت یاس آور اندیشه می کنید که زنده های امروزچیزی به جز تفاله یک زنده نیستند گویی که کودکی در اولین تبسم خود پیر گشته است و قلب ، این کتیبه مخدوش که در خطوط اصلی آن دست برده اند به اعتبار سنگی خود، دیگر احساس اعتماد نخواهد کرد چه بهتر که هر چه زودتر مرگ فرا رسد زیرا که جز تفاله یک زنده نیستیم آخر به چه چیز این زندگی باید دل خوش کنیم کدام صفا و یکرنگی کدام پایداری مردانه کدام شرافت و پاکدامنی کدام اشک و مودت این جهان را آن ارزش میدهد که ترکش ملالی به دنبال داشته باشد همه جا ترس ، فرمانروایی و خدایی میکند و دورویی حکم فرماست در همه جا به جز مردمی پست و دورو نیستیم ![]() در ابری ترين انحنای روز
مردی می زيست و من خوب يادم هست که يک شب آن مرد پرهايش را گشود و از اين خستگی و ترديد کوچيد او رسيده بود به مردابی تاريک که سال ها بود تنهايی در رگهايش ريشه کرده بود و بوی کوزه ای بی آب بر لب حوض را ميداد که هر روز عابرانی تشنه او را سرزنش ميکردند يک شب آن مرد را ديدم که در تاريکی بی حزن ايوان به درون خود ميگريست آن مرد چشمانش را با خاطره هايش شست و او را ديدم رازها ميگفت از تنهايی مهتاب پشت سر پلها را پوچ ميديد و روبه رو سراب آن مرد پا به بروی تاريکی شب گذاشت و رفت. او در خلوت کودکانه ی خود هميشه اشکهايش جاری ميشد و نشد که يک بار برای ما حزن خاموشی اش را تفسير کند و رفت. |
آهای تو که فکر میکنی سوزوندی داروندارمو با دوری از من
طاقت نداری ببینی می دونم این همه طاقت و صبوری از من
ستاره ها میگن پشیمون شدی می خوای بگی که غرق نوری از من
فکر نکنم بشه با صد تا دریا هین همه نفرتو بشوری از من
نمی دونم می خوای با قلب سنگی دل ببری بازم چه جوری از من
پشیمونی فایده نداره دیگه چشات باید بارون بباره دیگه
در این شب عکستو رو ساعتها در دستم نگاه داشتم و جایی نذاشتم و با هر نگاهی دلم لرزید و مثل دیوانه ها گریه کردم،، ، کو پس میگفتن امیدوار باش ، دوست داشته باش ، دیگه این شهر برایم تنگه ، یادته وقتی به افق می نگریستیم همه چیز رو از یاد می بردیم حتی گذشت زمان را ....
یعنی حتی دیگه اصلا مهرم در دلت نمانده و به طور کلی از بین رفته ؟
و من دیوانه ام و دیوانه تر میشوم وقتی هر موقعی که میبنمت و به یادت می افتم ، نمیشه ،،، زندگی بدونه تو زیستنی نیست ،
بدونه تو زندگی کردن رو امکان پذیر نمی بینم ، بدونه تو نفس کشیدن هم برام سخت است
پس کو که می گفتی از هیچی نترس و هیچ ترسی نداشته باش و عشقمان آخرین امیدمان بود هدفمان بود ، یعنی همه ساعتهاش لحظه هاش پوچ و دروغ بود و اصلا صحت نداشت ؟ ولی من و تو با هم داشتیم سفری خوبی را آغاز میکردیم و همه توشه هایمان را یادمه که تقسیم کرده بودیم و حریم دوستیمان را به همه ممنوع کرده بودیم و با سیم خاردار یکرنگی ، صداقت و عشق آن را محافظت می کردیم ، و خیلی خوب به این دوستیمان عادت کرده بودیم اما افسوس .....
خیلی سخته !!!
چون بار هر بار دیدنت دیوانه تر میشوم وادامه زندگی برام امکان پذیر نیست ، و نمی دانم که چه کنم که بدون تو زندگی زیستنی نیست ،
بدون تو زیستنی نیست !
به یاد گذشته های که دوست داشتن را دوست داشتم و یاد دارم که همه این روزها برایم هر لحظه اش در گذشته است !!!
شب سردي است، و من افسرده.
راه دوري است، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم، تنها، از جاده عبور
دور ماندند زمن آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمده تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر، سحر نزديك است.
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است
|
من کتاب نبوده ام ... که بخوانی ... که نخوانی ... که خسته شوی ... که خسته نشوی ... که ورق
انگیز نباشم ...که گم بشوم ... که گم نشوم ... که سیاه باشم ... که سیاه نباشم ... که آخرین برگم
تلخ باشد ... که آخرین برگم تلخ نباشد ... من کتاب نبوده ام هرگز ! من دفترم ! مرا بنویس
شنبه روز بدی بود، روز بیحوصلهگی، |
|---|
اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني
وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه
ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده
دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند
دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره
دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه
چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه
اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه
خوابي رو ببين که آرزوشو داري
اونجايي برو که دلت مي خواد بري
اوني باش که دلت مي خواد باشي
چون تو فقط يه بار زندگي مي کني
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري
بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه
اونقدر تجربه که قويت کنه
اونقدر غم که انسان نگهت داره
و اونقدر اميد که شادت کنه
شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن
اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن
روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه
تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره
وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي
و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد
يه جوري زندگي کن که آخرش
تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه کنه
لطفا اين پيغامو واسه همه کسايي بفرست که واست يه معنايي دارن (من که اين کارو انجام دادم)
واسه اونايي که يه جورايي تو زندگيت پا گذاشتند
واسه اونايي که تو رو ميخندونن وقتي که بهش نياز داري
واسه اونايي که باعث ميشن بخش روشنتر قضايا رو ببيني
وقتي که واقعا دلتنگي
اگه نفرستادي، نگران نباش
هيچ اتفاق بدي واست نميفته
تو فقط فرصت اينو از دست ميدي که
روز يه نفرو با اين پيغام روشن کني
سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر...
مقياس عمر تعداد نفسهايي نيست که فرو ميبريم
بلکه لحظه هاييست که نفسمونو بيرون ميديم
گوگوش پس از دو سال در لوس آنجلس کنسرت گذاشت
سالن بنظر پر می آمد و بيش از ۱۲ هزار نفر به تماشای کنسرت آمده بودن.
گوگوش با لباس نارنجی و با آهنگ چله نشين برنامه را شروع کرد.
گويا گوگوش به شدت سرماخورده بود ، ولی به گفته مردم با زيبايی هرچه تمام تری برنامه رو اجرا کرد.
لباس دوم گوگوش قرمز بود و در اون قسمت به اجرای آثار قديمی پرداخت.
چند آهنگ هم از آلبوم مانيفست اجرا شد.
گوگوش ضمن قدردانی از زحمات مهرداد که به گفته او در اين مدت "يار" او بوده و "بهترين ها" رو به او هديه کرده، از او دعوت کرد که به روی صحنه بياد و ترانه های دو صدايی را با هم اجرا کنند.
مهرداد وقتی به روی صحنه آمد دست گوگوش را بوسيد و گفت" نفس کشيدن با گوگوش روی صحنه خيلی سخته چه برسه به خواندن".
شهيار قنبری و همسرش، مهرداد آسمانی و گوگوش
گوگوش و مهرداد از شهيار قنبری که او را "نازنين" خطاب کردند به خاطر ترانه هايی که "ماندنی و زيبا" دانستند، قدردانی کردند.
هنگام عوض کردن لباس گوگوش و استراحت کوتاه او در پشت صحنه، کامبيز به روی صحنه آمد و ترانه شکلات رو اجرا کرد. در ضمن توپهای فوتبالی که بوسيله گوگوش و علی دايی کاپيتان تيم فوتبال ايران امضا شده بود رو بين مردم پرت کرد.
گوگوش در قسمت سوم برنامه با سومين لباس خود که آبی رنگ بود به روی صحنه آمده و به اجرای ترانه ها پرداخت.
طرح لباس های گوگوش از خانم شهلا درريز بود و کت شلواری که مهرداد به تن داشت از کارهای بيژن، طراح معروف ايرانی بود.
بين تماشاچی ها ضيا آتابای و همسرش، بيژن پاکزاد طراح معروف ، آقای هشيار نژاد (ترانه سرا)، مهدی ذکايی ( سردبير مجله جوانان) حضور داشتند.
گوگوش که در قسمت سوم برنامه لباسی آبی رنگ به تن داشت، در پايان کنسرت پرچم شيرو خورشيد نشان ايران را بالا برد و سرود "ای ايران " رو اجرا کرد. مهرداد آسمانی هم در اجرای اين سرود او را همراهی می کرد.







































































































