من از خودم شاکی ام

 

 

از خودم

من از خودم شاکی ام ، آقا !

 

بعد از لاشه چک

آن سوی توهین به درخت

آن سوی پروانه

با بالهای افیون و الکل

در آغوش شعله ها

کسی فریاد می زند :

از خودم

من از خودم شاکی ام

پنجه بر حنجره ام فشرده ام

و صدایم را

که سیب

-هدیه فرشتگان بود

خفه کرده ام

من خودم را کشته ام ، آقا !

اعدامم کنید...

بسیاری از مردم چنین اند :

 

بسیاری از مردم چنین اند :

عصا قورت داده

سرشار از فیس و افاده

و همیشه در عذاب

زیرا خودرا مرکز ثقل جهان می پندارند

و می پندارند باید همیشه یک سروگردن بالاتر از دیگران باشند

پس

با گرو گذاشتن روحشان

خانه ، اتومبیل و مبلمان لوکس و آخرین مدل می خرند

تا همیشه یک سروگردن بالاتر از دیگران باشند

اگر آنها بخواهند راه و روش درست زندگی کردن را بیاموزند

می باید که شبهای تعطیل در زندگی من تامل کنند

شغل من در مزرعه

شغل چندان مهمی نیست

اما همیشه از عهده پرداخت صورت حسابهایم بر می آیم

و شکر خدا به هیچکس بدهکار نیستم

ساحت گمشده

 

 

ماماها و مرده شوران خوب می دانند

 

زاده شده مشقتی است

 

مردن ، فراغتی

 

و زیستن آزمونی کوتاه در فاصله این دو

 

پس

 

از چیست که ما شکوه کنان

 

همچون شایعه پراکنان

 

سرگردان ، میان ستارگان می گردیم؟

 

کدام ساحت گمشده را می جوییم؟

 

ساحت گمشده عشق را ؟

یادگار

 باران یادگار توست ... خاطره نمناکی نگاه من است
باران اشک آسمان است ... همانروزی که بارید و مرا از
وداع خبر داد ... از آینده های بی تو بودن ... از حسرت
!
لیکن من آنقدر غرق در تو بودم
که آسمان رااز یاد
برده بودم ... نه تنها آسمان که تمامی دنیا
را!
باران
... دگر بار آمد و رفت ...
و افسوس که اینبار تنها من بودم ودل ... در حسرت تو
که بر چشمانم لبخندزنی و گویی:
ـــ باز هم چترت را فراموشش کرده ای؟
و من آرام گویم:
 ـــ دستان تورا که دارم! باکی نیست!
و امروز تنها در آستانه پنجره ها با آسمان نجوا کردم :
بارون رو دوست دارم هنوز ...... چون تورو یادم میاره *
 


                                 

عطر گلها

سحر گاهان به باغ رفتم

 تا برایت دامنی گل سرخ ارمغان آرم

آن قدر گل چیدم که دامنم تاب نیاورد

و بندش بگسست

و گل های سرخ همراه نسیم

 راه دریا در پیش گرفتند،

همه رفتند و هیچ کدام باز نگشتند

تو گویی لحظه ای آب و آتش به هم آمیختند

اکنون دیگر گلی ندارم که ارمغانت کنم

اما هنوز دامنم

       از بوی گل های سرخ عطر آگین است

اگر می خواهی عطر گل ها را ببویی

             امشب سر به دامانم گذار 

 



 

می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی 
                
                        می رسد روزی که احساس مرا باور کنی

   می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود
 
                         خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی

   می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار

                         نامه هایی را که با دریای اشکت تر کنی

   می رسد روزی که تنها در مسیر بی کسی

                         بوته های وحشی گل را ز غم پرپر کنی

  می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من

                          آن زمان احساس امروز مرا باور کنی


                 می رسد روزی ..
                            
        می رسد روزی ....

قول

 

چندی است که قول داده ام...
پاسهای زیادی است که از شب گذشته
و حتی سگها هم از پارس افتاده اند.
زنجیر آواز زنجره ها از هم گسیخته گوئی
و باد ولگرد در کوچه پس کوچه ها پرسه زنان
به هر درخت که میرسد سوت میزند!

درخت در رویای پیراهنی سبز خفته
وماه با پورخندی بر لب
و نگاهی کنجکاو و هجو آلود
از پنجره های روشن به داخل خانه ها سرک میکشد!
و حوض یخ زده چهره ماه را تیره نشانش میدهد.
...
کلاغها دیگر روی سیمهای برق
در گوشی نمیگویند.
سیمهای برق خطهای حاملند
که بدون نت در گذار باد آواز سر داده اند

و من با تنهایی خلوت کرده ایم
و او در گوشم مدام نجوا میکند
و من قول داده ام
دیگر نگریم.

راه

 

 

 

درکوچه می رقصند

 

کبوترانی که سالهاست به سوگشان نشسته ایم

 

تو از کوچه می گذری

 

با چهره ای پنهان

 

در خاکستری که می افشاند باد

 

-         آرام

 

من در انبوهی از مه

 

-         حیران

 

 

 

آسمان از رقص قاصدکها سپید است

 

-         می شود تو آمده باشی؟؟

 

دستم را دراز می کنم

 

- حقیقت هجوم می آورد -

 

تمام قاصدکها به زمین می ریزند.

 

-         میشود کلاغها تورا نشناخته باشند؟؟

 

 

 

اما راه

 

در نهایت ،

 

به آفتاب و سپیدی می رسد.

 

و تو که سالهاست می روی

 

هنوز هم غریبه ای ،

 

هیچوقت نخواستی که باور کنی

 

که تمام شکوفه ها

 

در برفی عظیم

 

خفته اند.

 

 

 

تو می چرخی و

 

راه

 

در مدار بیم و شک

 

محور می شود.

 

سرودی برای تنهایی

 

 

باور کن

 

که تنها شده ای

 

در اتاق نشسته ای

 

و کوچه ها

 

تورا به باغهای خاطره نمی رسانند

 

تبسمی

 

که بر ایوانش

 

بنشینی

 

و بگویی

 

گلهای من شکفته اند.

 

قلبت را در دسن داری

 

فریادی اگر

 

برآوری

 

دیوارهای خانه فرو می ریزند

 

آهسته از کنار همه می گذری

 

و دوباره همان اتاق است

 

که تورا در تنهایی خویش

 

فرو می برد.

 

شهر فرشتگان               City Of Angels

 

کارگردان :براد سیلبرینگ

 

بازیگران :مگ رایان ، نیکلاس کیج

 

داستان :درامی است رمانتیک درباره عشق ، شادی و مرگ .یک جراح زبده قلب ( مگ

 

رایان ) پس از عدم توفیق در نجات جان یک بیمار دچار افسردگی روحی شدید می شود.او با

 

فرشته نگهبانی که برای گردش به روی زمین آمده ( نیکلاس کیج ) برخورد می کند .فرشته که

 

در ابتدا قصد دلداری و تقویت روحیه او را دارد  ، به تدریج دلباخته اش می شود .او به جایی

 

می رسد که باید انتخاب کند  : یک غرشته فنا ناپذیر باشد یا یک موجودزبون و خاکی اما

 

عاشق ....

 

photo of Sphere,  Dustin Hoffman, Sharon Stone

 

 

گوی           Sphere

 

کارگردان : بری لوینسن

 

بازیگران : داستین هافمن ، شارون استون ، ساموئل ال جکسون ، پیتر کایوتی

 

داستان : یک تریلر علمی – تخیلی بر اساس یکی از آثار پر فروش مایکل کرایتون .

 

ماجرا در زمان آینده می گذرد .یک تیم علمی مامور تحقیق درمورد سفینه ای متعلق به کرات

 

دیگر میشوند که در اقیانوس اطلس سقوط کرده است .آنها در داخل سفینه ، با گوی اسرار

 

آمیزی مواجه میشوند که قدرت آنرا دارد که به مخوف تریت تجسمات افراد ، تجسم واقعی

 

ببخشد .

 

خط خطی

 

بچه که بودم

 

پیشانی ام سفید بود

 

بابا به دبستان که رفتم آب داد

 

ما گلهای خندان شدیم و فرزندان

 

ایران

 

و دفترهای ما خط خطی

 

 

 

بچه که بودی

 

آسفالت بود و یک تکه گچ

 

وخانه ها از یک تا هشت

 

بعد که باران می آمد و

 

خطها را می برد

 

تکلیف ما سپید بود

 

 

حالا بعد این همه سال

 

مشقهایم نمی دانم

 

پیشانی ام پر از خط !!!

سهم من     سهم تو

 

در دالان زمان

 

ودنیا قسمت شد

 

میان من و تو در غار :

 

فروردین برای تو

 

تگرگ سهم تو

 

یاس مال من

 

قفل سهم تو

 

و خدا ؟

 

خدا هم برای من

 

تو به آرواره گوش می کنی

من به نیمه خورده سیب

راه

 

 

 

درکوچه می رقصند

 

کبوترانی که سالهاست به سوگشان نشسته ایم

 

تو از کوچه می گذری

 

با چهره ای پنهان

 

در خاکستری که می افشاند باد

 

-         آرام

 

من در انبوهی از مه

 

-         حیران

 

 

 

آسمان از رقص قاصدکها سپید است

 

-         می شود تو آمده باشی؟؟

 

دستم را دراز می کنم

 

- حقیقت هجوم می آورد -

 

تمام قاصدکها به زمین می ریزند.

 

-         میشود کلاغها تورا نشناخته باشند؟؟

 

 

 

اما راه

 

در نهایت ،

 

به آفتاب و سپیدی می رسد.

 

و تو که سالهاست می روی

 

هنوز هم غریبه ای ،

 

هیچوقت نخواستی که باور کنی

 

که تمام شکوفه ها

 

در برفی عظیم

 

خفته اند.

 

 

تو می چرخی و

راه

در مدار بیم و شک

محور می شود.

 

 

 

 

مجستیک                    The Majestic

 

کارگردان : فرانک دارا بانت

 

بازیگران : جیم کری ( پیتر اپلتون ) ، مارتین لاندو ،جیمز وات مور

 

داستان : پیتر اپلتون نمایشنامه نویسی است که دردهه50 هالیوود کار می کند ( در این دوران ،

 

اختناق ضد کمونیسم در امریکا حاکم بود ) .پیتر یک روز برای دیدن دوستش به یک جلسه

 

عمومی حزب کمونیسم امریکا می رود .کمیته کنگره امریکا ، بهمین دلیل ( رفتن به جلسه

 

عمومی حزب ) ، اتهام کمونیست بودن به پیتر می زند و نام او را وارد لیست افراد کمونیست

 

می کند .پس از بازجویی ، پیتر کارش را در هالیوود از دست می دهد.نا امید و سرگشته ،سوار

 

بر اتوموبیل ، بی هدف ، به سوی ایلات شمال امریکا می راند .بر اثر سانحه ای ماشین واژگون

 

میشود و پیتر حافظه خود را از دست می دهد . فردی پیتر را پیدا میکند و با خود به شهر

 

میبرد.در آنجا پیتر با پیرمردی آشنا می شود که صاحب سینمای متروکه ای با نام مجستیک

 

است .پیتر در شهر با مشکلاتی برای تشخیص هویت و زندگی اش دست به گریبان است ، در

 

همین اثنا ، پیرمرد اعلام میکند که پیتر پسر اوست . پسری که 10 سال پیش در جریان جنگ

 

جهانی دوم ناپدید شده است .حالا پیتر ، با یک هویت تازه ، زندگی تازه ای را آغاز می کند.

چندی پیش از سوی انستیتوی فیلم امریکا فهرست 50 بازیگر مرد و زن اسطوره ای هالیوود منتشر

 

شد که نام همفری بوگارت در میان 25 مرد برتر و کاترین هپبورن که با 4 بار دریافت جایزه

 

اسکار برای فیلمهای شکوه بامداد ( 1932 ) ، حدس بزن چه کسی برای شام می آید (

 

1961 ) ، شیر درزمستان    ( 1968 ) و چشمه طلایی ( 1981) پرافتخارترین بازیگر هالیوود

 

است در میان 25 زن برتر است و این در حالیست که ،  همفری بوگارت این جایزه را تنها برای

 

فیلم ملکه افریقا در سال 1951 به دست آورده است .  فهرست کامل این رده بندی به شرح زیر

 

است:

                                                                  

 

مردان اسطوره ای                                                                      زنان اسطوره ای

 

1-همفری بوگارت/2-کری گرانت/3-جیمز                              1-کاترین هپبورن/2-بت دیویس/3- ادری

 استیوارت/4-مارلون براندو/5-فردآستر/                                  هپبورن/4-اینگریدبرگمن/5-گرتاگاربو/6-

6-هنری فوندا/7-کلارک گیبل/8-جیمزکاگنی                           مرلین مونرو/7-الیزابت تیلور/8-جودی

9-اسپنسرتریسی/10-چارلی پاپلین/11-گری                            گارلند/9-مارلن دیتریش/10-جوان

کوپر/12-گریگوری پک/13-جان وین/14-                              کرافورد/11-بابارااستنویک/12-کلودکلبرت

لارنس اولویه/15-جین کلی/16-اورسن ولز/                            13-گریس کلی/14-جینجرراجرز/15-می وست

17-کرک داگلاس/18-جیمزدین/19-برت                               16-ویوین لی/17-لیلیان گیش/18-شرلی تمپل

لنکستر/20-برادران مارکس/21-باسترکیتون                             19-ریتاهیورث/20-لورن باکال/21-سوفیالورن

22-سیدنی پواتیه/23-رابرت میچم/24-ادوارد                          22-جین هارلو/23-کاردل لومبارد/24-مری

جی رابینسون/25-ویلیام هولدن                                              پیکفورد/25-اواگاردنر                    

حضور سبز

 

 

می خواهم باشم و   را با باد قسمت کنم

 

می خواهم نگاههایم را به موجهای دریا بسپارم

 

می خواهم بالهای شکسته ام را به پرنده هدیه کنم

 

ای کاش نفسی بود و ای کاش

 

نگاهی و بال شکسته ای داشتم تا بی دریغ احساس کنم بودن را

کویر

 

 

و زندگی در پرده ای از ابهام می پیچد

 

لای تکه نان خشکیده کودک

 

اینجا کویر است ، از بیداد و جور زمانه

 

آه کودک !

 

سنگ بر شکم می بندد

 

زیر چرخهای باد عصیانگر،طوفان شن ،

 

چشمهارا کور کرده است

 

شب به غارت خانه آمده !

 

کورسویی ، تکه نانی

 

نیست در بلندای شب کودک

 

آه کودک!

 

که چگونه له میشوند

 

گونه ای خشکیده شور

 

کنار حرکت افقی دستی

 

و می خشکد گلویی

 

زیر تشعشع غرش چشمی

 

آری ! در شهر ما ، بهای تکه ای نان اینست

 

و آفتاب سوزان

 

اینجا کویر است

 

دستهایش را خیس می کند از اشک چشمی

 

سخت نخفته ،

 

کویر اینجاست ، دستان مادر ترک خورده

 

پدر دستان فرسوده اش را بر پوست شب می کشد

 

شب تحمل ندارد ، ضجه شب بیداد کرده

 

آری در شهر ما اینست بهای تکه ای نان

 

و آفتاب ، سوزان

 

اینجا کویر است ...

مادر

 

 

كودكی كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:

می گویند كه فردا مرا به زمین می فرستی
اما من به این كوچكی و ناتوانی
چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟؟

خداوند پاسخ داد:
از میان فرشتگان بیشمارم
یكی را برای تو در نظر گرفته ام.
او در انتظار توست و حامی و
مراقب تو خواهد بود.

كودك همچنان مردد و ادامه داد
اما اینجا در بهشت من جز خندیدن
و آواز و شادی كاری ندارم.

خداوند لبخند زد :
فرشته ی تو برایتآواز خواهد خواند و
هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او
را احساس خواهی كرد و شاد خواهی بود.

كودك ادامه داد :
من چطور می توانم بفهمم
كه مردم چه می گویند در حالی
كه زبان آنها را نمی دانم.

خداوند او را نوازش كرد و گفت:
فرشته ی تو زیباترین وشیرین ترین
واژه هایی را كه ممكن است بشنوی در
گوش تو زمزمه خواهد كرد و با
دقت و صبوری به تو یاد خواهد
داد كه چگونه صحبت كنی.


كودك با ناراحتی گفت:
اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم؟؟

و خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت؟
"فرشته ات دستهای تو را در كنار هم
قرار خواهد داد و به تو می آموزد كه چگونه دعا كنی."



كودك سرش را برگرداند و پرسید:
شنیده ام كه در زمین انسانهای بد
هم زندگی می كنند. چه كسی
از من محافظت خواهد كرد؟؟

خدا گفت :
فرشته ات از تو محافظت
خواهد كرد حتی اگر به
قیمت جانش تمام شود.


كودك با نگرانی ادامه داد :
اما من همیشه به این دلیل
كه نمی توانم تو را ببینم
غمگین خواهم بود.


خداوند لبخند زد و گفت :
فرشته ات همیشه درباره من
با تو صحبت خواهد كرد
اگرچه من همیشه در كنار تو هستم.


در آن هنگام بهشت آرام بود
- اما صداهایی از زمین به گوش می رسید.

كودك می دانست كه بزودی
باید سفر خود را آغاز كند
.پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید :

خدایا اگر باید هم اكنون به دنیا بروم
لا اقل نام فرشته ام را به من بگو.



خداوند او رانوازش كرد و پاسخ داد :
نام فرشته ات اهمیتی ندارد

ولی می توانی او را "مادر" صدا كنی.

 

 

 

 

سلام دوستان گلم

 

تصمیم گرفتم از این به بعد یه کمی هم در مورد فیلم و سینما براتون بنویسم

 

یا بهتر بگم ، یه کمی هم براتون فیلم تعریف کنم

 

شاید فیلمهایی و که مینویسم براتون دیده باشین و تجدید خاطره بشه براتون شاید هم ندیده باشین و

 

تشویق بشید ببینین.الخیر فی ما وقع.

 

منو از کمکهاتون بی نصیب نذارین.ممنونم

امافیلم :                           

 

بیخوابی                  Inosomania                      

 

امریکا 2002

 

کارگردان : کریستوفر نولان

 

بازیگران : ال پاچینو ( کاراگاه درومر ) ، مارتین دوناوان ( هپ آکهارت ) ، هیلاری سوانک

 

( ستوان الی بور )، رابین ویلیامز ( مزاحم تلفنی )

 

داستان : قتلی در آلاسکا اتفاق می افتد .مقتول دختر 17 ساله ایست که به طرز فجیعی به قتل می

 

 رسد. " کاراگاه درومر " و دستیارش " هپ آکهارت " به آلاسکا میروند تا راز قتل را کشف

 

کنند.کاراگاه با ورود به آلاسکا یی که آفتاب آن هیچگاه غروب نمیکند ، دچار بیماری

 

بیخوابی میشود .

 

تلاش و تحقیقات اولیه ، سرنخ کمی از قاتل به دست می دهد .عدم هکاری پلیس شهر ( البته به غیر

 

از ستوان الی بور ) هم ماجرا را بغرنج تر می کند.تا اینکه کاراگاه پس از چند بار بررسی پرونده ، سر

 

نخ جدیدی پیدا میکند و همزمان با مزاحمت تلفنی یک غریبه مواجه میشود.در انتها کاراگاه در می

 

یابد که مزاحم تلفنی ، کسی نیست جز قاتل.کسی که دوست دارد با کاراگاه بازی کند ...

 

قطره

 

سه قطره خون

 

سه قطره اشک

 

سه ناله بیصدا ، سکوت سه موج

 

و

 

سه عکس

 

تمثال نابودی

 

چکیده و شکسته

 

افتاده ...

سنگ

 

با خنده از استاد زمین شناسی پرسیدم : استاد فرق "  قلوه سنگ  " با  " دل سنگ  "چیه ؟!

 

استاد کمی مکث کرد و گفت : تو می تونی با یه چکش قلوه سنگ رو بشکنی ولی با هیچ وسیله ای نمی

 

تونی دل سنگ رو بشکنی .

 

قلوه سنگ رو میتونی از روی قیافه و ظاهرش تشخیص بدی ولی دل سنگ رو نه .

 

قلوه سنگ یه روزی بر اثر فرسایش از بین میره ولی دل سنگ روز به روز سنگ تر میشه.

 

دل سنگ خیلی سنگین تر از قلوه سنگه ، تو اگه تو باغچه خونت چندتا قلوه سنگ داشته باشی ، خیلی آسون

 

و راحت می تونی اونا رو دور بندازی ولی خیلی سخته که بتونی دل سنگ توی باغچه سینه ات رو دور

 

بندازی.

 

خب دیگه بهتره درسمون و ادامه بدیم ،

 

سنگهای آذرین .....

 

خنده از روی لبهام محو شده بود و فقط گوش میدادم .

گردباد

 

 

زمانی میرسد ، آری

 

که ساعتها نمی دانند

 

وطوفانی که می آید

 

و با خود میبرد مارا

 

من را

 

تورا

 

شاه و گدا را

 

چه می دانم

 

کاه و علف را

 

کسی اینجا نمی ماند ، کسی با هم نمی ماند

 

کسی درد مرا ، امشب نمی داند

 

کسی شعر مرا امشب نمی خواند

 

...

باید...

غروب خورشید بدجور دلتنگم میکنه.

 

حالا که نیستی ، نمی دونم با وجود این همه خاطره که برام یادگار گذاشتی خوشحال باشم ، یا از اینکه حالا

 

دیگه نیستی غصه بخورم؟!!!

 

 " تنهایی "  بدترین دردی بود که همیشه ازش ترسیدم و می ترسم ، اما جالبه ، همیشه یه جورایی هم ،

 

تنها بودم !

 

 

چقدر سخت است

 

وقتی به جای عاشقانه نگاه تو باید

 

عاشقانه نگاه دیگری را تنفس کرد

 

چه قدر سخت است

 

وقتی پر بغض ، آری بگویی و بخواهی

 

به حرمت وجدان

 

یاد چون تویی را

 

از تمام خاطرات نوشته و نانوشته پاک کنی

 

باور کن سخت است زیبا جان

 

سخت تر از انکه تو بفهمی

 

که تو هیچگاه مرا نفهمیدی

 

خوابم می آید

 

شاید از لابه لای رویاهای گمشده

 

نشانی از تو بیابم

 

شاید لابه ای این همه باد

 

قاصدک پریشان شده در باد

 

نشانی از تار موی تو باشد

 

شاید از بین اینهمه ستاره فرو افتاده

 

تو بدرخشی ...

 

 

باید بخوابم

 

دعا کن زیبا جان !

 

دعا کن تقدس دستهایت

 

لااقل در خواب نصیب من شوند ...

 

یاد

 

 

با یاد دوست عزیز و مهربانم " سنان طبری "

 

 

دوباره جمع میشوم

 

در جایی که نزدیکترم به خودم

 

شفیره تنم

 

شیوع تلخ اتهام تن

 

که جمع بسته میشود با هویت من

 

باهزار افتراق مکرر

 

که استحاله میکند

 

اندامهای متوالی بودن بدن را

 

جمع میشود در جایی

 

که جنین هزار تفریق

 

- گویی از پشت گوژ من تا انتهای ابتدای انگشت پای مرا

 

دوباره به در می آورد

 

بیرون منتظر را ،

 

و اتفاق هر تفریق

 

دوباره

 

انزوای جدا مانده ایست

 

که آوازهای تن مادریشان را

 

فراموش می کنند

 

این تکثیرهای گناه کار

 

در حاشیه های آبرفتی بدن