عشق در عصر حجرsilly
 
 
 

روزگاريست غريب
چلچله‌ها مي‌ميرند
بلبلانند خموش
جغدها مي‌خوانند
عندليبي خسته
نعلبكي بنشسته
در كمينگاه جفا
روبهي را خفته
همه شيران خسته
مرده است اين بيشه
روزگاريست غريب
خسته است اين نجوا
 

Living Rooms
 
 
Living Rooms
 
 
Living Rooms,Fireplace/Mantels
 
 
Living Rooms,Fireplace/Mantels
 
 
Living Rooms,Fireplace/Mantels
 
 
Living Rooms
 
 
Living Rooms
 
 
Living Rooms
 
 
Living Rooms
 
 
Living Rooms
 
 
Living Rooms
 
 
Living Rooms
 
 
Living Rooms
 
 
Living Rooms
 
 
Living Rooms
 
 
Living Rooms
 
 
Living Rooms
 
 
Living Rooms

Beautiful Villages

 
Jaraghe Group
 
Jaraghe Group
 
Jaraghe Group
 
Jaraghe Group
 
Jaraghe Group
 
Jaraghe Group
 
Jaraghe Group
 
Jaraghe Group
 
Jaraghe Group
 
Jaraghe Group
 
Jaraghe Group
 
Jaraghe Group
 
Jaraghe Group
 
Jaraghe Group
 
Jaraghe Group
 
Jaraghe Group
 
Jaraghe Group
 
Jaraghe Group
 
Jaraghe Group
 
Jaraghe Group

 

 
 
 
 
 

يكي از مطالبي كه كم و بيش مورد سوال واقع مي شود اين است كه چرا ما حضرت بقيه الله , امام زمان (ع) را در مقام دعا و ندبه با كنيه « اباصالح » مي خوانيم . آيا ايشان فرزندي به نام صالح دارند كه او را اباصالح مي خوانيم و يا علت و سبب ديگري دارد
كلمه « اب » در لغت عرب به معناي پدر آمده است . بدين جهت برخي از مردم تصور مي كنند كه عبارت « اباصالح » در حالت تركيبي بايد به معناي پدر صالح باشد تا معني و مفهوم جمله , صحيح گردد.
براي رفع اين شبهه برخي از مومنين هم در مقام جواب برآمده و چنين اظهار داشته اند كه : چون امام زمان (ع) با تشكيل زندگي خانوادگي , فرزندي به نام « صالح » دارند , بدين جهت او را با كنيه (1) اباصالح مي خوانيم . لكن به نظر مي رسد كه اينگونه جوابها از حقيقت حال و واقعيت آنچه هست پرده برنمي دارد , چون راهي براي درك چگونگي زندگاني امام زمان (ع ) و پي بردن به اين موضوع كه آيا آن حضرت به طور يقين فرزندي به نام صالح و غيره دارند يا نه , وجود ندارد; زيرا آنچه كه از منابع معتبر به دست آمده اين است كه كيفيت زندگاني و همچنين مسكن و ماواي آن حضرت , همانند خودشان , براي ما مستور و پنهان است و بر همين اساس مي گوييم كه جواب ياد شده توجيه مطلوب و دلپسندي به نظر نمي آيد.
بايد گفت القاب , صفات و كنيه هايي كه براي پيامبر اسلام و اهل بيت آن حضرت در روايات و دعاها به كار رفته است هر كدام معني و مورد خاصي دارند , مثلا كلمه « امين » كه يكي از القاب معروف پيامبر اسلام (ص) است به طور يقين به خاطر كمال امانتداري و امين اسرار و اموال مردم بودن به آن حضرت گفته شده است . هدف از به كار بردن كنيه « اب » و « ام » براي افراد , اثبات پدر يا مادر بودن آن اشخاص است نسبت به مضاف اليه شان , مانند ابوالحسن (پدر حسن) , ابو جعفر (پدر جعفر) , ام داوود (مادر داوود) , لكن از نظر لغت عرب اين طور نيست كه كلمات ياد شده (اب و ام) هميشه به معناي پدر و مادر باشد , بلكه گاهي به معناي صاحب و مالك و كنه و اساس شي مي باشد مانند : ابوالفضل , ابوتراب , ام القري , ام الفساد و امثال آن كه به طور يقين هيچ كدام آنها در معناي پدر و مادر به كار نرفته است . چون حضرت ابوالفضل (ع) پسري به نام « فضل» نداشته است كه ابوالفضل ـ در اين مورد ـ به معناي پدر فضل باشد. علي (ع) نيز فرزندي به نام « تراب» نداشته است كه آن حضرت پدر تراب باشد و همچنين است كلمه ام القري كه كنيه معروف شهر مكه است , چرا كه شهر مكه فرزندي نداشته است كه مادر آن باشد.
پس با توجه به مطالب گذشته معلوم مي گردد كه در برخي از موارد كلمات ياد شده (اب و ام ) معناي ديگري دارند كه غفلت بعضي از مردم از آنها سبب شده كه سوال و جوابهاي بي شماري را به دنبال داشته باشد. مثلا كلمه «ام » , علاوه بر معناي ظاهري مادر , در معناي كةنه و اساس شي هم استعمال شده است مانند : ام القري و ام الفساد كه به طور يقين جمله نخست (ام القري ) به معناي اساس و مركز شهرها و سرزمين ها و جمله دوم (ام الفساد) هم به معناي ريشه و اساس فساد و تباهي مي باشد. همچنين كلمه « اب » هم اينطور نيست كه همه جا به معناي پدر بوده و در آن معني به كار رفته باشد بلكه در برخي از موارد معناي ديگري هم دارد كه در پاره اي از آيات و روايات و دعاها در آن معاني به كار رفته است .
امام زمان (ع ) را چه وقت « اباصالح » بخوانيم
شكي نيست كه وقتي با خداوند متعال مناجات مي كنيم و نيازها و احتياجات خود را به محضر مقدسش عرضه مي داريم همسو و متناسب با نيازمان نامها و صفات مقدس او را بر زبان مي آوريم . مثلا در مقام طلب مغفرت از ساحت مقدس خداوند متعال او را « يا غفار » و در مقام طلب نمودن روزي حلال و فراوان با كلمه يا رزاق و در مقام درخواست ثبات قدم و استوار و پايدار ماندن در راه حق او را با جمله يا « مقلب القلوب و الابصار » و امثال آن مي خوانيم . بنابراين براي اجابت دعا و قبولي مناجات با خداوند متعال , راه و رمز و اوقات و ساعات خاصي وجود دارد كه پيامبر اكرم (ص ) و اهل بيت آن حضرت آنها را در ميان احاديث و روايات معتبر به ما تعليم فرموده اند به گونه اي كه حتي دعاي صبح و شام و دعاي اول و آخر هفته و ماه و سال و چند و چون آن را هم ياد داده اند. حال بايد ديد كه دعاي معروف گم شدگان در صحرا و بيابان را كه در روايات آمده است و همچنين كنيه معروف اباصالح (ع ) را در كجا و چه وقت بايد خواند
از امام باقر(ع ) و همچنين از امام صادق (ع ) روايت كرده اند كه فرموده اند :
« اذا ضللت في الطريق فناد « يا صالح » او « يا ابا صالح » ارشدنا الي الطريق رحمكم الله »
اگر در دشت و صحرا از جاده منحرف شده و راه گم كرديد پس « صالح » و يا « اباصالح » را صدا كن و بگو : « اي صالح » و يا بگو « اي اباصالح » ما را دريابيد و راه را بر ما نشان دهيد , خداوند شما را رحمت فرمايد.
و روي همين اساس است كه علماي رباني و مومنين پيرو اهل بيت (ع ) در جلسات و اجتماعات معنوي و پر شورشان , آن هم نه فقط در حال گم شدن در دشت و صحرا , بلكه در همه گمراهيهاي فكري و عملي و علمي و نابسامانيهاي مادي و معنوي در غيبت كبري , اباصالح (ع ) را به كمك و ياري مي طلبند.
ممكن است پرسيده شود : چرا در برخي از موارد مانند گم كردن راه و درمانده شدن در صحرا و بيابان امام معصوم (ع ) و يا علماي رباني , ما را به جاي گفتن « ياالله » و مانند آن , به گفتن « يا صاحب الزمان » و « يا اباصالح المهدي ادركني » و... سفارش كرده اند , حال آن كه خداوند متعال در فريادرسي مهربان تر و نيرومندتر از امام زمان (ع ) است
جواب اين پرسش را مي توان چنين بيان كرد كه چون امام زمان (ع ) خليفه الله و حجت خداوند متعال در ميان مردم و راهنماي ايشان است بدين جهت در مقام گم كردن راه و گم شدن در دشت و صحرا و يا متحير ماندن در امور ديگر به مدد خواستن از امام زمان (ع ) توصيه و سفارش كرده اند. چرا كه خداوند سبحان , ايشان را براي ارشاد و راهنمايي مردم برگزيده است و آن حضرت جهت ارشاد و راهنمايي و صعود به مدارج عالي ايمان و خوشبختي بهترين راه گشا و برترين هدايتگر است بنابراين كمك خواستن از امام زمان به منزله كمك گرفتن از خداوند متعال است .
بر اين اساس است كه در دوران غيبت كبري , علماي رباني , در موارد بي شماري براي عرض حاجت و رفع گرفتاري خويش به امام زمان (ع ) متوسل مي شوند , زيرا ايشان بر اين مطلب يقين دارند كه امام زمان (ع ) اگر چه بنا به علل و عوامل بيشماري از نظرها غايب است ولي حال و احوال مردم از نظر ايشان پنهان نيست , چنانكه در نامه معروف آن حضرت كه در سال 410 ق . به شيخ مفيد ارسال داشته اند آمده است :
« ما به همه اخبار شما آگاهيم و هرگز احوال و غم و شادي شما بر ما پوشيده و پنهان نيست . »
بنابراين چقدر زيباست كه انسان در مقام گرفتاري و گم كردن راه هدايت و يا مسير مادي و معنوي زندگي به ساحت مقدس حجت حق , امام زمان (ع ) متوسل شود و با گفتن جمله هاي دلنشين و آرام بخشي چون : « يا صاحب الزمان ادركني » , « يا فارس الحجاز و يا اباصالح المهدي اغثني » از آن حضرت كمك و ياري درخواست نمايد. چرا كه در حال حاضر امام زمان (ع ) , حبل الله و واسطه فيض ميان خدا و مردم است , پس متوسل شدن به پيامبر و ائمه اطهار و امام زمان (ع ) به معناي دق الباب كردن در رحمت و هدايتگر خداوند متعال است .
البته اين نكته را هم بايد دانست كه گم شدن و از خود بي خود شدن و يا به عبارت ديگر گم كردن راه لازم نيست كه فقط راه مادي و دشت و صحرا باشد بلكه اگر كسي از نظر فكر و عقيده و ايمان و اعتقاد هم , جاده و راه را گم كرده باشد , سزاوار است كه در اين گونه موارد هم به ساحت مقدس آن حضرت توسل جويد و آن حضرت را به كمك و ياري بخواند.
وقتي فرزندان و اهل خانه لياقت حضور آن پدر را بازيابند و پدر نيز قابليت حضورش را در آنان احساس كند به منزل خود باز مي گردد. بر همين اساس است كه گفته مي شود : « منتظران مصلح خود بايد صالح باشند. » يعني صلاحيت و قابليت حضور او را داشته باشند , چرا كه بي صلاحيت و بي آن كه قابليت حضور باشد , انتظار بازگشت و مراجعت كسي را داشتن معنا ندارد.

-----------------------------------------------------------------------------------

پي نوشت :
1 ـ « كنيه » در لغت عرب به كلمه اي گفته مي شود كه با لفظ اب (پدر) و يا كلمه ام (مادر) شروع شود مانند ابوالحسن كه از كنيه هاي معروف علي (ع ) است و مانند ام الائمه كه از كنيه هاي معروف حضرت فاطمه (س ) است .

 
 
 
 

 
بچه كه بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم نهايت هر چيزي همين 10 تا بود از بابا بستني كه ميخواستم 10 تا ميخواستم
مامانمو 10 تا دوست داشتم ...خلاصه ته دنيا همين 10 تابود و اين 10 تا خيلي قشنگ بود.و حالا نميدونم ته دنيا چقدره؟ نهايت دوست داشتن چنتاست؟ انگار خيلي هم حريص تر شدم.10 تا بستني هم كفافمو نميده!!!اما ميخوام بگم دوستت دارم.....ميدوني چقدر؟ به اندازه همون 10 تاي بچگي.
 
 
 

تازه امروزم شدم بر پار
فهم دیدن یا شنیدن یافتم
تازه امروزم شدم یک رهگذر
آدمی کز پوچیش شد آدمک
فهم امروزم به یادم مانده است
چون در آن ساعات خلوت
نکته ای تازه به جانم رانده است
من در امروزم
روز پیروزم
از خودم بیراز گشتم که چرا پوچم
پوچیم از بهر این بوده که در افکار پوچ بچگی یا شایدم ناپختگی
بر خودم هنجار بی هنجار کردم که کنم رفتار خوش با خلق این مردم که دیدم و شنیدم از همه رفتار و کردارش
در خیال واهی خود ، سرزمین خوبی و معراج پاکی را سراییدم
در سکوت بی سکوت خالی دیوار ، این پریشانی را به عنوان اساسی در نظر دیدم
و هم اکنون دست من در اوج این ناآسمان بر شکر برپا بوده است
معنای بودن ، خوب بودن را چه فهمیدم
تعدیل خوبی با بدی یا پوچ بودن را ، چه خوب و بس پسندیده ، چه فهمیدم
تغییر را در عمر خود بل نامجاز ، بلکه به نفع خویش و قلب و بستر خویشم ، چه می بینم
چه می میرم
 

عشق بدون قید و شرط

داستانی را که می خواهم برایتان نقل کنم درباره ی سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه ی خود بازگردد. سرباز قبل از اینکه به خانه برسد، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت: «پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.» پدر و مادر او در پاسخ گفتنند: « ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.» پسر ادامه داد: « ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند.» پدرش گفت: « پسر عزیزم، متاٌسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.» پسر گفت: « نه، من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند.» آنها در جواب گفتند: « نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.» در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند. چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ی سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند. پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند. با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آنها یک
دست و پا داشت!

تویی تویی به خدا،این که از دریچه ی ماه
نگاه میکند از مهر و با منش سخن است
تویی که روی تو مانند نوگلی شاداب
میان چشمه ی مهتاب بوسه گاه من است
 
تویی تویی به خدا،این تویی که در دل شب
مرا به بال محبت به ماه می خوانی،
تویی تویی که مرا سوی عالم ملکوت
گهی به نام و گهی با نگاه می خوانی
 
تویی تویی به خدا،این دگر خیال تو نیست
خیال نیست به این روشنی و زیبایی.
تویی که آمده ای تا کنار بستر من
برای اینکه نمیرم ز درد تنهایی،
 
تویی تویی به خدا این حرارت لب توست،
به روی گونه ی سوزان و دیده ی تر من،
گهی به سینه ی پراضطراب من سر تو
کهی به سینه ی پر التهاب تو سر من!
 
تویی تویی به خدا،دلنشین چو رویایی
تویی تویی به خدا،دلربا چو مهتابی،
تویی تویی که ز امواج چشمه ی مهتاب
به آتش دلم،از لطف می زنی آبی،
 
تویی تویی به خدا،عشق و ارزوی منی
به سینه تا نفسی هست بیقرار توام!
تویی نویی به خدا،جان و عمر و هستی من
بیا که جان به لب اینجا در انتظلر توام،
 
منم منم به خدا،این منم که در همه حال
چو طفل گم شده مادر به جستجوی توام
منم که سوخته بال و پرم در آتش عشق
"در آن نفس که بمیرم در آرزوی توام"
 
منم منم به خدا،این که در لباس نسیم
برای بردن تو باز می کند آغوش،
من آن ستاره ی صبحم که دیدگان تو را
به خواب نسپارم،نمی شوم خاموش
 
منم منم به خدا،این منم که شب همه شب
به بام قصر تو پا می نهم به بیم و امید
اگر ز شوق بمیرد دلم چه جای غم است
در این میانه فقط روی دوست باید دید
 
منم منم به خدا،سایه ی تو نیست منم
نگاه کن،منم ای گل،که با تو همراهم!
منم که گرد تو می پرم چو مرغ خیال
ز درد عشق تو تا ماه می رود آهم،
 
منم منم به خدا این منم که سینه ی کوه
به تنگ آمده از اشک و آه و زاری من
ز کوه،هر چه بپرسی جواب می گوید
گواه ناله ی شب های بیقراری من
 
من و توایم که در اشتیاق می سوزیم،
من و توایم که در انتظار فرداییم
اگر سپیده ی فردا دمد،دگر آن روز؛
من و تو نست میان من و تو این: ماییم!
 
فریدون مشیری
 
 
 
 

با سلام 
تا حالا شده که آه !! بکشی و آه بیاد جلوت و ازت بپرسه که چی میخواهی ؟
یه وقتهای هست که آدم احساس میکنه که دلش سنگینی میکنه یعنی ظرفیتش پر شده ، انگار که یه ظرف را بخواهی بیشتر از گنجایشش پر کنی که مطمئناً جواب نخواهد داد و اگه ظرف از جنس سخت باشه چیزیش نمیشه وگرنه  ...... می شکنه !!!
گاهی وقتها احساس میکنم دیگه آخره خطه ! همه چی برام خسته کننده میشه حتی خودم و کارهای خودم و نوشته هام ، یه وقتی بود که شاداب بودم ، زندگی کردن رو دوست داشتم ، دوست داشتن رو دوست داشتم و به عشق ورزیدن و عاشق شدنم آرزوها میکردم !!
ولی ای کاش این آرزویم هم مثل بقیه آمالم به قبرستان فراموش سپرده میشد .
 شاید من خودم هم نمیدونم که چی میخواهم ؟
وقیت میخواهی یه کاری رو شروع کنی یا به جایی بری اگر خودت از ته دل تصمیم بگیری و با اراده جلو بری به نظر من موفق میشی ولی اگه برای این کار نفر دومی باشه و نفر دوم مثل خودت با خلوص قلبی و از ته دل همراهیت نکنه همه چی خراب میشه !
من اگه در نوشته هام از شکست حرف میزنم چون شیرینی آنر چشیدم و حلاوت آن هنوز از یادم نرفته ، اگه از مرگ این کلمه جادوئی که آفت جان کسانی هست که انسان بودن را یاد نگرفتن ؛ حرف میزنم ، بی صبرانه در پذیرفتن آن و میزبانی اش لحظه شماری میکنم که این نعمت الهی را تنها راه نجات برای کسانی می بینم که در قلبشان چیزی جزء تکه سنگ نخواهی یافت ، کسانی که انسانیت را میکشند ، محبت و دوستیها را از یادها میبرند و کینه و دشنمی را پر رنگتر میکنن !!
وقتی داری یه وبلاگ میخونی یاد متنی از کسی 70 درصد نوشته ها محتویاتشون مربوط میشه به جدائیها و بیوفائیها و شهرها و متنهای غمگین که خود من هم کمتر از انها نیستم و علتش جز خودمون کس دیگری نیست : وقتی دختر و پسری از هم جدا میشن هر کدومشون از بیوفائی که در حقشون شده به فکر انتقام می افته ( بیچاره نفره دومیها )
و شروع به افسانه سرائی میکنه و از عشق آتشین خود و نامردیهای دوستشان سخن می گویند و اگر دوستی دیگری پیدا میکنن دل بنده خدای دیگری رو بازیچه قرار میدهند و آخر سر جوابشون اینه که میخواستم انتقام بگیرم و این چرخه ادامه پیدا میکنه و وقتی از هر دختر یا پسری نظرشون رو نسبت به هم میپرسی ؟ جوابشون جزء محکوم کردن همدیگه چیز دیگری نیست .
اگه آه بکشی و آه بیاد و بهت بگه چی میخواهی بهش بگی ؟
تنها چیزی که میتونم من بهش بگم اینه !!
اگه تو نبودی من و امثال من چیکار میکردیم ؟
پس به حیاتت ادامه بده چون اولاً همه آه ها بد واشک آور نیستند و در ثانی انسان هر چی رو که بخواهد بهش نمیدند و چی رو که به آسانی به دست بیاره به سادگی هم از دست خواهد رفت .
 

خدايا ! در هر تجربه
خواه خوشايند و نا خوشايند
به حضور پر مهر تو رو مي كنم.
هر تجربه ،
مائده توست
براي اين قلب تنها و مطرود
بگذار به پيشواز هر تجربه روم و به آن تهنيت بگويم:
((چه پيامي از معبود برايم آورده اي ؟))

دود مي خيزد ز خلوتگاه من.
كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟
با درون سوخته دارم سخن.
كي به پايان مي رسد افسانه ام؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر.
خويش را از ساحل افكندم در آب،
ليك از ژرفاي دريا بي خبر.
بر تن ديوارها طرح شكست.
كس دگر رنگي در اين سامان نديد.
از درون دل به تصوير اميد.
  تا بدين منزل نهادم پاي را
از در اي كاروان بگسسته ام.
گر چه مي سوزم از اين آتش به جان،
ليك بر اين سوختن دل بسته ام.
تيرگي پا مي كشد از بام ها:
صبح مي خندد به راه شهر من.
دود مي خيزد هنوز از خلوتم

 

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا  از آنها  به داخل گودال عميقي  افتادند .  بقيه ي  قورباغه ها  در كنار گودال  جمع شدند و وقتي ديدند كه  گودال چه قدر عميق است  به دو قورباغه ي ديگر گفتند  كه ديگر چاره اي نيست .  شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه اين حرفها  را ناديده  گرفتند و با تمام  توانشان  كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند  . اما قورباغه هاي  ديگر دائما به آنها مي گفتند  كه دست از تلاش برداريد ، چون  نمي توانيد  از گودال خارج شويد ،  به زودي خواهيد مرد
 بالاخره يكي از دو قورباغه  تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش  برداشت  او بي درنگ  به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ي ديگر با  حداكثر  توانش  براي بيرون آمدن  از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها  فرياد مي زدند  كه  دست از تلاش  بردار ،‌ اما  او با توان بيشتري  تلاش كرد و  بالاخره  از گودال خارج شد
وقتي از گودال  بيرون آمد ،‌ بقيه ي   قورباغه ها  از او پرسيدند :  مگر تو  حرفهاي  ما را نشنيدي ؟
معلوم شد كه  قورباغه ناشنواست ،  در  واقع  او در تمام  مدت  فكر مي كرده  كه  ديگران او  را  تشويق مي كنند .

زندگی نامه پائولو کوئلیو
 
پائولو کوئلیو در سال 1947،در ریودوژانیروی برزیل زاده شد. پیش از آنکه به عنوان یک نویسنده ی پرفروش مشهور شود،یک نمایشنامه نویس،کارگردان تئاتر،هیپی،و ترانه سرای موسیقی مردمی برزیل بود.کمی بعد،به عنوان نمایشنامه نویس تلویزیونی مشغول به کار شد.کوئلیو در سال 1986مسیر زیارتی باستانیِ اسپانیا،جاده ی سانتیاگو،را پیمود.این تجربه بعدها،در کتاب "خاطرات یک مغ" شرح داد که در سال 1987منتشر شد.سال بعد،با کتاب دومش"کیمیاگر"،به یکی از پر خواننده ترین نویسندگان معاصر تبدیل شد و کتاب های او در 29کشور جهان منتشر شد.بنا به گزارش مجله ی بین المللی "پابلیشینگ ترندز"،کتاب کیمیاگر یکی از 10کتاب پر فروش جهان در سال 1998بوده است.این کتاب تاکنون درکشورهای    آرژانتین،استرالیا،اتریش،بلژیک،برزیل،بلغارستان،کانادا،کلمبیا،کرواسی،فرانسه،آلمان
ایران،ایتالیا،لاتویا،مکزیک،نروژ،لهستان،پرتغال،پورتوریکو،اسلواکی،اسلوانی،اسپانیا،سوییس
تایوان،ترکیه،اوروگوئه،یوگوسلاوی و ونزوئلا در فهرست پر فروش ترین کتاب ها بوده است.کیمیاگر توسط دانشگاه شیکاگو به عنوان کتاب درسی توصیه میشود و آن را در دست یابی به بصیرت شخصی بسیار مفید دانسته اند. همچنین در مدارس آرژانتین،فرانسه،ایتالیا،پرتغال،برزیل،تایوان،ایالات متحده و اسپانیا،به عنوان کتاب درسی معرفی میشود. رمان "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" داستانٍ شیفتگی و جنون،در سال 1999منتشر شد و در بسیاری از کشورهای جهان از جمله فرانسه و ایران،در صدر فهرست کتاب های پرفروش قرار گرفت. آثار او در بیش از 120کشور منتشر،و به 46 زبان ترجمه شده اند. بیشتر از 27میلیون نسخه از کتاب های او به فروش رفته اند و بنا به گزارش نشریه ی فرانسوی "لیر" در ماه مارس 1999،او دومین نویسنده ی پرفروش جهانی در سال 1998بوده است. کوئلیو جایزه های ادبی متعددی را از کشورهای متعدد کسب کرده است.منتقدان سبک شاعرانه،واقع گرا و فلسفی او را می ستایند،و "زبان نمادینی را که نه با مغزهای ما،که با قلب هامان سخن می گوید" تحسین می کنند. پائولو کوئلیو مشاور ویژه ی برنامه ی یونسکو"همگراییهای روحی و گفت و گوی بین فرهنگ ها" است
فهرست کتاب های پائولو کوئلیو
خاطرات یک مغ 1987
کیمیاگر 1988
بریدا 1990
عطیه ی برتر 1991
والکیری ها 1992
کنار رود پیدرا نشستم و گریستم 1994
مکتوب 1994
کوه پنجم 1996
کتاب راهنمای رزم آور نور 1997
نامه های عاشقانه ی یک پیامبر 1997
دومین مکتوب 1997
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد 1998
شیطان و دوشیزه پریم 2000
پدران،فرزندان،نوه ها 2001
  البته این کتاب اجازه ی چاپ فارسی بهش داده نشد ولی چاپeleven minutes , 2003 انگلیسیش هست
زهیر 2004

ديرگاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است.
بانگي از دور مرا مي خواند،
ليك پاهايم در قير شب است. 
رخنه اي نيست در اين تاريكي:
در و ديوار بهم پيوسته.
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته.
  نفس آدم ها
سر بسر افسرده است.
روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است.
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد.
مي كنم هر چه تلاش،
او به من مي خندد.
نقش هايي كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هايي كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود.
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است.
جنبشي نيست در اين خاموشي:
دست ها، پاها در قير شب است

زير خاكستر ذهنم باقي است
آتشي سركش وسوزنده هنوز
يادگاري است زعشق سوزان
كه بود گرم وفروزنده هنوز
 
00000000000000000000000000000000000000000
 
عشقي آن گونه كه بنيان مرا
سوخت تاريشه وخاكستر كرد
غرق درحيرتم از اينكه چرا
مانده ام زنده هنوز
 
0000000000000000000000000000000000000000
 
گاه گاهي كه دلم مي گيرد
پيش خود مي گويم
آنكه جانم را سوخت
يادي آرد از اين بنده هنوز
 
00000000000000000000000000000000000000000
 
سخت جاني را ببين
كه نمردم ازهجر
مرگ صدرباربه از
بي تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من
خواهم مرد
چون نمردم/هستم
پيش چشما ن تو شرمنده هنوز
 
00000000000000000000000000000000000000000
 
گرچه از فرط غرور
اشكم از ديده نريخت
بعد تو ليك پس از آنهمه سال
كس نديده به لبم خنده هنوز
 
000000000000000000000000000000000000000000
 
گفته بودند كه از دل برود يار
چو از ديده برفت
سالهاست كه از ديده من رفتي
ليك
دلم از مهر تو آكنده هنوز
 
000000000000000000000000000000000000000
 
دفتر عمر مرا
دست ايام ورقها زده است
زير بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشكست
در خيالم اما
همچنان روز نخست
توييآن قامت بالنده هنوز
 
000000000000000000000000000000000000000
 
در قمار غم عشق
دل من بردي و با دست تهي
منم آن عاشق بازنده هنوز
 
0000000000000000000000000000000000000000
 
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر كه گورم بشكافند
عيان مي بينند
زير خاكستر جسمم باقي است
آتشي سركش و سوزنده هنوز
 
                                                     حميد مصدق

من ، تو ، شوق رسيدن!
مي گويند: بتاب!
از بدو دلدادگي تا انتهاي سرگشتگي!
و من؛ مات! تنها در افکار خود سايه روشن مي زنم!
مي گويند: بخوان!
از ابتداي خلقت تا روزهاي نيامده!
و من؛ مبهوت! در آشفتگي خود فرياد مي زنم!
مي گويند: برقص!
از بلنداي ناز تا خواهش نياز!
و من؛ بي تاب! دوش به دوش پروانه ها ديوانه مي شوم!
مي گويند: بمان!
از ديروز روز تا فرداي شب!
و من...
و من مي روم!
که شامگاهان بي روزن به استجابت صبح ننشسته اند!
مي روم که آغاز کنم!
از امروز روز تا فرداي روزتر؛
اما؛
آخر بي همسفر که نمي شود پريد!
بايد تو باشي تا شوق رسيدن معنا بگيرد!

دو دوست از شهري به شهر ديگر سفر مي كردند كه يكي از آنان در رودخانه افتاد. ديگري در آب پريد و او را از غرق شدن نجات داد. دوستي كه چيزي نمانده بود غرق شود, خدمتكارش را واداشت تا روي سنگي حك كند:
مسافر ! در اين مكان «نجيب» زندگي اش را به خطر انداخت تا جان دوستش «موسي» را نجات دهد.
دو دوست به راه خود ادامه دادند. در راه بازگشت در كنار همان رودخانه نشستند و به گفت و گو مشغول شدند.
در حين صحبت ميان آن دو اختلاف نظر منجر به بحث شد. حرفهايي رد و بدل شد دوستي كه در حال غرق شدن بود از منجي خود سيلي خورد. او بساط خود را برچيد چوبي برداشت و با آن روي ماسه ها نوشت:
مسافر! در اين مكان «نجيب» در خلال مشاجره اي پيش پا افتاده قلب دوستش «موسي» را شكست.
يكي از خدمتكاران موسي از او پرسيد: چرا داستان دليري دوستش را بر سنگ حك كرد اما داستان بي رحمي او را روي ماسه ها نوشت.
موسي جواب داد : من هميشه خاطره لحظه اي را كه دوستم نجيب مرا از خطر مرگ نجات داد گرامي مي دارم اما در مورد لطمه اي كه به روح من وارد كرد اميدوارم حتي قبل از اين كه اين كلمات از روي ماسه ها محو شوند او را ببخشم.

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

مي توان گفت كه ديدار تو تقدير نبود

ورنه در كوشش عشاق تو تقصير نبود!

 

 

            ترديدي ندارم كه ترا بيش از جانم و باز بيش از روانم دوست مي دارم نميدانم چرا به من الهام شده كه ممكن است دست من هرگز به تو نرسد با اينكه اين را مي دانم سعي مي كنم خودم را به ناداني بزنم و ساعاتي چند به اين عشق بزرگ و آسماني خود دل خوش دارم ولي باز اكثر اوقات وجدانم به كمكم مي آيد و مرا از اينكه دو برابر سن ترا دارم از اين عشق منع مي كند او مي گويد: (( ... تو همانند بيمار محتضري هستي كه به هنگام جان دادن نيز مرگش را باور نكند؟)) بگذار پـريـوش نـامهربان تو، همانند پرنده اي در فضاي زندگي رقص كنان پرواز كند ... افسوس كه او نمي داند چگونه انسان مي تواند با دست خويشتن روحش را از قفس سينه پرواز دهد؟!

 

            مي دانم اگر تو از كنارم بروي سالهاي شادي به غم و نوميدي تبديل مي شود و افسردگي غم، چون شراب فاسد مرا رنجور و آشفته مي سازد. افسوس كه با ديدار تو هوسهاي من، عشقهاي من همه مردند و مرا با اين دل بي ايمان كه جز رنج بردن و غمگساري كار ديگري ندارد تنها گذاشتند طوفانهاي سرنوشت يكي بعد از ديگري گلهاي زنده و خوش بوي مرا پژمرده كردند و مرا همچون بوته گلي بي برگ و خشك بر جاي گذاشتند.

 

            اكنون روح خود را مي بينم كه از گردابهاي هولناكي كه تو برايش فراهم كردي غوطه زنان به سوي نيستي مي رود چه ميشد اگر با آهنگهاي دلنشين خود كه از حيات جاوداني سـرچشمه مي گيرد او را به سوي خود مي خـوانـدي و سخت در آغـوشـش مي فشردي و در قالب روح لطيف خويشتن جايش مي دادي؟!

 

عزيز من ...

            با اينكه دوري تو به مثل دوري جسم از روح است دوري تو زجر و شكنجه است دوري تو به حكم خاتمه يافتن زندگي من است ولي مي انديشم وجدانم پر بيراه نمي رود من بايد به خاطر تو و سعادت آيندة تو اين مصايب را تحمل كنم از تو خواهش دارم سعي كني از محيط مغناطيسي اين عشق لعنتي خود را خارج سازي و اطرافت را به خوبي بنگري؛ باشد نشاط و شادماني و سعادت آينده خود را به مردي كه خاكستر غم تمام وجودش را فرا گرفته است نفروشي. بعد از دوري تو عمر من آنقدرها نيست كه اين عذابها بتواند جسم و روحم را به رنج اندر كند ولي تو بخاطر پرستش من نبايد خود را به آتش افكني ... مگر خداي مهربان و بزرگ بخاطر دوست داشتن مخلوقش خود را به آتش مي افكند؟ ... نه ...!

 

            چه بسا مردان او كه در زير عذاب و رنج سوختند و او فقط تماشاگر بود! چه بسا كه مؤمنان جهان در زير شكنجه ظالمان از درد و رنج جان سپردند و خداوند با اينكه مي دانست آنان بيگناهند جهان را كن فيكون نكرد و حتي بعد از مرگ فجيع عيسي مسيح و حسين ابن علي ... باز آفتاب درخشيد و مهتاب جهان تاريك را روشن ساخت بلبلها بنوا سرايي پرداختند و گلها روئيدند و فكر و دل آن شاعر شوريده حال را كه گفته بود بعد از مرگ جوانان گل مروياند سوزاندند وخاكسترش را به نسيم بهاري سپردند!

 

            محبوبم ... ! وقتي خدا بخاطر هيچ موجودي رنج نكشد و خود را به آتش نيفكند تو چرا بايد بخاطر من بسوزي؟

 

            ايمان راسخ دارم كه اين نامه در اتخاذ تصميم به تو كمك خواهد كرد تا اگر واقعا" مرا به حد من دوست نداري موافقت كني از راه تو به كنار روم تا ((هستي)) و زيبايي زندگي برويت لبخند بزند و بتواني در مسير آرام زندگي از نو قدم برداري ولي بدان شروع زندگي شيرين تو حيات واقعي مرا پايان مي بخشد در واقع من به جسمي تبديل مي شوم كه روح نداشته باشد اما در راه تو وسعادت آينده تو اين فداكاري چندان ارزشي ندارد.!

 

            از اين پس من ديگر كاري ندارم زيرا همگان در اين خزان خانه اي براي خود ساخته اند و براي من ديگر فرصت ساختن خانه وجود ندارد آنـانكه همچون من تنها مانده اند كماكان تنها خواهند ماند و جز اينكه با خيال روي تو در راههاي تاريك بي پايان قدم گذارند چاره ديگري ندارد.

 

            بي سبب نيست كه گفته اند:

 

خيال روي تو در هر طريق همره ما است

نسيم بـوي تـو پيـوند جـان آگـه مـاست

بـه حـاجـب در خلوت سـراي خـاص بـگو

فـلان، ز گـوشه نشينان خاك درگه ماست

 

كسيكه ترا براي هميشه مي پرستد ... اگر زنده بود با جسم و روانش، اگر بيمار شد و درگذشت با روان جاودانش ... !

 
مــی خواهم امشب تمام خاطرات کودکيم را قابی کهنه
بگيرم و بر سر در ديده گانم بياويزم تافراموش نکـنم،که
روزی بقچه وجودم پر از نان و پنير احساس بود و جيبهايم
پر از کشمش رسيده محبت،می خواهم امشب کفشهای
کودکی ام را بپوشم تا شايد باغچه دوباره جايی برای بازی
من داشته باشد،می خواهم امشب تمام کودکيم را مرور کنم
و ثانيه هايش را به ياد بياورم،می خواهم همه را بی دليل
دوست بدارم،می خواهم دوباره روزهای کودکی را طی کنم
تا اگر دستم لرزيد و چيزی شکست آن را به پای کودکيم
بگذارند،اگر اشکی ريختم به پای گرسنگی،و اگر فريادی
کشيدم به پای لجاجتم،امشب می خواهم همان کودک دوساله
و بی دست و پای عشق باشم که روی پله اول بازمانده است

پاریس

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

         
 
خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است.
خدايا يا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتي نيست از دلم بيرون کن يا به من صبري ده که کساني را که دوستم ندارم دوست داشته باشم.
خدايا سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در آن جاي دهم. حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را.
خدايا به من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم.
خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال . يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتي خالي کن.
خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن.
بارالها زبانم در ستايش تو قاصر است به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گويم.
خداوندا راه گم کرده ام ، هدايتم کن.
خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي را بر اين کار قادر نيست.
خدايا شکم را به باور ، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين مبدل فرما.
خداوندا به من صبري ده که بر سيلي دشمنان بخندم و با خنجرهاي دوستان به رقص آيم.
خدايا شرکم را به يکتاييت ، ضعفم را به قدرتت، جهلم را به علمت، حماقتم را به حکمتت، گناهانم را به رحمتت، عصيانم را به عزتت، تيرگي دلم را به نورت، بي حرمتي هايم را به قداستت، تنگ دستي و بخلم را به کرمت و ناسپاسي ام را به لطفت ببخش.
خدايا به خير و شر خود آگاه نيستم به علمت و به رحمتت هر آنچه خير من در آن است بر من فرو فرست و هر آنچه شري براي من در آن است از من دور گردان.
خدايا به من بياموز چگونه هنگامي که دستانم را بسته اند و زبانم را بريده اند بر ظلمي که با چشمانم مي بينم صبر کنم.
خدايا به من يقيني ده که جز تو در هستي هيچ چيز نبينم.
خدايا به من دلي ده که  جز مهر تو در آن هيچ مهري را راه نباشد.
خدايا به من قلبي ده که دوست داشته باشم هر آنچه آفريده توست.
خدايا به من زباني ده که جز بر حمد تو گويا نگردد.
خدايا هر آنچه دارم از آن توست پس آنچه خير من است بر زبانم جاري کن تا از تو تمنايش کنم که خود بسيار نادانم.
خدايا خواسته هايم بسيارند ولي هيچ چيز در قبال آنها ندارم. پس تو از مخزن بي انتهاي کرمت آنها را به من عطا کن.
خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردي مي خوانمت پس دعايم را اجابت 
 
   
 

مرگ

چه لغت بیمناک و شورانگیزی است !
از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می دهد ، خنده را از لب می زداید ، شادمانی را از دل می برد ، تیرگی و افسردگی آورده و هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند .
زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت . از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود می میرند : سنگها گیاها  جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار می شده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می گردند . زمین لاابالیانه گردش خود را از سر می گیرد : خورشید پرتو افشانی می کند نسیم می وزد گلها هوا را خوشبو می گردانند پرندگان نغمه سرایی می کنند همه جنبندگان به جوش و خروش می آیند .
آسمان لبخند می زند ، زمین می پروراند ، مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو می کنند ...
مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می کند : نه توانگر می شناسد ؛ نه گدا ؛ نه پستی نه بلندی
تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیدادگری خود دست می کشند ، بی گناهان شکنجه نمی شوند ، نه ستمگر است نه ستمدیده ، بزرگ و کوچک ، غنی و فقیر ، قوی و ضعیف در خواب شیرینی غنوده اند .
چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمی بینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی شنوند . بهترین پناهی است برای دردها ، غمها ، رنجها و بیدادگریهای زندگانی ،، آتش شرربار هوی و هوس خاموش میشود همه این جنگ و جدال کشتارها و زندگانیها کشمکشها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگای گور فروکش کرده و آرام می گیرد .
اگر مرگ نبود همه آرزویش را می کردند ، فریادهای ناامیدی به آسمان بلند میشد ؛ به طبیعت نفرین می فرستادند . اگر زندگانی سپری نمیشد چقدر تلخ و ترسناک بود .
هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغهای فریبنده جوانی را خاموش کرده و سرچشمه مهربانی خشک شده و سردی ، تاریکی و زشتی گریبانگیر می گردد ؛؛؛ اوست که چاره می بخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش می نهد !!!
ای مرگ !!!
تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر میداری . سیه روز ؛ تیره بخت و سرگردان را سر و سامان میدهی . تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می باشی ، دیده سرشک بار را خشک می گردانی ، تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می کند و می خواباند تو هستی که به فرومایگی ، خودپسندی ، چشم تنگی ، و طمع آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او می گسترانی .
کیست که شراب شهدآگین تو را نچشد ؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است ، فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته !!
چرا از تو بیم و هراس دارد ؟ چرا به تو نارو و بهتان می زند ؟
تو پرتو درخشانی اما تاریکت می پندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما تو شیون می کشند ، تو فرستاده سوگواری نیستی ، تو درمان دلهای پژمرده می باشی ، تو دریچه امید به روی نا امیدان باز میکنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده و آنها را از رنچ راه و خستگی می رهانی و بالاخره تو تنها درمان   هستی که دیگر تواب و توانش برای مهمان نوازی تو را هم از دست داده است . ولی با همه اینها هنوز هم دوستت دارد .
تو سزاوار ستایش هستی ، تو زندگانی !! 
بچه ها همه این نعمتهای مرگ را زندگانی پررنگتر می کند ، آرزومندم که در زندگی خود با شرافت و با صداقت زندگی کنید ، همیشه سربلند باشید ، که این 3 خصلت نه به مال ومنال هست نه به مقام و قدرت !
چون زندگي كردن در دلهايي كه پس از ما مي مانند,مرگ نيست !

هميشه روشنترين آينده ها بر روي گذشته هاي فراموش شده شکل مي گيرند
پس تا غم و غصه هاي گذشته رو فراموش نکني
نمي تواني به آينده هاي روشن دست پيدا کني

زندگي خوب زياد داشتن نيست ، بلكه لذت بردن از چيزيست كه داريم

فرانسوي‌ها ميگن : عشق فراموش كردن خود در وجود كسي است كه هميشه و در همه حال

ما را به ياد دارد.
اسپانيايي‌ها ميگن : عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است.

ايتاليايي‌ها ميگن : عشق يعني ترس از دست دادن تو.

سه چيز موجب جلب دوستي و محبت ديگران است 1- دينداري 2- تواضع و فروتني 3- بذل و بخشش
درست است كه ترك عادت موجب مرض است، ولي بايد عادت كنيم كه عادت نكنيم.
مثل درخت باشيد كه در تهاجم پائيز، هر چه بدهد، روح‌ زندگي را براي خويش نگاه مي‌دارد
نگاه خسته پدر درس زندگي است و لبخند پر مهرمادر راه زندگي است.
جواني روز بسيار كوتاهي است كه شبي دراز به نام پيري دارد.
نمي‌دانم چه حكمتي است كه انسان در كار ديگران عاقلتر است تا در كار خويش!
زندگي گل سرخي است كه گلبرگهايش خيالي و خارهايش حقيقي است.
زندگي گورستان بعضي از آرزوهاست.
اي كاش اهميت در نگاه تو باشد، نه در آن چيزي كه به آن مي‌نگري.
قلب پهناورترين فرودگاه هستي است، در اينجا عشق فرود مي‌آيد و شايد هم كينه.
از گل وفا مطلب چون زاده خاراست

یادی از فرهاد

گنجشکک اشی مشی

به یاد «فرهاد مهراد» در سالروز رفتن او – 

 هشتم شهریور سومین سالروز خاموشی آوازه خوان شهیر ایرا ن زمین ، «فرهاد مهراد» است.

توی قاب خيس اين پنجره ها عکسی از جمعه غمگين می بينم
چه سياهه به تنش رخت عزا تو چشاش ابرای سنگين می بينم
داره از ابر سياه خون می چکه جمعه ها خون جای بارون می چکه

نفسم در نمياد، جمعه ها سر نمياد کاش می بستم چشامو اين ازم برنمياد
داره از ابر سياه خون می چکه جمعه ها خون جای بارون می چکه

عمر جمعه به هزار سال می رسه جمعه ها غم ديگه بيداد می کنه
آدم از دست خودش خسته می شه با لبای بسته فرياد می کنه
داره از ابر سياه خون می چکه جمعه ها خون جای بارون می چکه

جمعه وقت رفتنه موسم دل کندنه خنجراز پشت می زنه اونکه همراه منه
داره از ابر سياه خون می چکه جمعه ها خون جای بارون می چکه


این ترانه تنها یکی از جاودانه هایی است که شعر آن را شهیار قنبری ، آهنگ آن را اسفندیار منفردزاده و فرهاد خواند .

فرهاد درگذشت

سه سال پیش «فرهاد مهراد» ، خواننده و آهنگساز ايرانی که در ايران و در ميان هوادارانش با اسم کوچکش يعنی فرهاد شهرت داشت پس از مدتی بيماری در سن 59 سالگی در پاريس درگذشت.

فرهاد از جمله معدود هنرمندان موسيقی پاپ بود که پس از انقلاب اسلامی ايران، در سال 1357، کشور را ترک نکردند.
ترانه وحدت ساخته اسفنديار منفردزاده با شعر سياوش کسرايی، از آثار اين خواننده ايرانی است که در اوايل انقلاب به اجرا در آمد.
در چند سال اخير نيز او در ايران چند برنامه هنری اجرا کرد و در آنها تعدادی از ترانه های گذشته اش را نيز به اجرا در آورد.
ترانه های فرهاد در دهه 50 شمسی با مضامين سياسی و اجتماعی در ميان جوانان کشور محبوبيت زيادی کسب کرد، از جمله ترانه های جمعه خونين، هفته خاکستری و کوچه ها (شبانه).
فرهاد که برخی منابع نام او را محمد صفار منتشری نوشته اند در سال 1321 در لنگرود به دنيا آمده بود.
او شيوه خاصی در خواندن بنا گذاشت که در سالهای دهه پنجاه نام او را بر سر زبانها انداخت.
معروف ترين ترانه او جمعه نام داشت که شعر آن را شهيار قنبری سروده بود و آهنگ آن کار اسفنديار منفرد زاده بود و اولين بار در فيلمی به نام خداحافظ رفيق خوانده شد. اين ترانه مدتها نزد جوانان آن دوره يک ترانه سياسی تلقی می شد و شيوه خواندن فرهاد هم به اين تصور دامن می زد.
بيماری فرهاد نوع پيشرفته "هپاتيت سی" بود که به کبد او صدمه زده بود. دکتر زالی از پزشکان معالج وی در تهران پيشتر گفته بود که حتی با پيوند کبد شانس زنده ماندن او حداقل 70 درصد است.

يه شب مهتاب

یه شب مهتاب ، ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره ، کوچه به کوچه
باغ انگوری ، باغ آلوچه،
دره به دره ، صحرا به صحرا،
اون جا که شبا، پشت بيشه‌ها
يه پری می‌آد ، ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره، تو آب چشمه
شونه‌می‌کنه، موی پريشون...

يه شب مهتاب، ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره، ته اون دره
اون‌جا که شبا، يکه و تنها
تک‌درخت بيد، شاد و پراميد
می‌کنه به ناز، دس‌شو دراز
که يه ستاره، بچکه مث
يه چيکه بارون، به جای ميوه‌ش
سر يه شاخه‌ش، بشه آويزون...

يه شب مهتاب، ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره، از توی زندون
مث شب‌پره، با خودش بيرون،
می‌بره اون‌جا، که شب سيا
تا دم سحر، شهيدای شهر
با فانوس خون، جار می‌کشن
تو خيابونا، سر ميدونا:
عمو يادگار! ، مرد کينه‌دار!
مستی يا هش‌يار، خوابی يا بيدار؟

* *
مست ايم و هش‌يار، شهيدای شهر!
خواب ايم و بيدار، شهيدای شهر!
آخرش يه شب ، ماه می‌آد بيرون،
از سر اون کوه ، بالای دره
روی اين ميدون، رد می‌شه خندون...
يه شب ماه می‌آد، يه شب ماه می‌آد ...

«یه شب مهتاب» (شهیدان شهر) دیگر ترانه ماندگار خوانده شده توسط فرهاد بود که احمد شاملو شاعر فقید کشورمان آن را سروده و اسفندیار منفرد زاده مانند اکثر آهنگ های فرهاد آن را تنظیم کرد.

زندگینامه فرهاد / از كوچيني تا پاريس

نهمين فرزند مرحوم رضا مهراد ،كاردار وزارت امورخارجه دولت ايران در كشورهاي عربي ،روز بيست و نهم دي ماه 1322 در تهران متولد شد.
اخلاق و رفتار آخرين فرزند خانواده مهراد آنقدر متفاوت بود كه هميشه از سوي اطرافيان به «تقليد از بزرگترها» مي شد.
سه سال بيشتر نداشت كه علاقه به موسيقي او را وادار ميكرد تا پشت در اتاق برادرش بنشيند و تمرين ويلون او و دوستانش را گوش كند.

در همان دوران يكي از دوستان برادرش متوجه علاقه فرهاد به موسيقي ميشود و از خانواده او ميخواهد كه سازي براي او تهيه كنند.
با اصرار برادر بزرگتر يك ويلون سل براي او تهيه ميكنند و تمرينات فرهاد آغاز ميشود.
عمر تمرينات ويلون سل از 3 جلسه فراتر نرفت، چرخ روزگار ساز او را شكست و به قول فرهاد:«ساز صد تكه و روح من هزار تكه شد.»و از آن پس بازهم دل سپردن به تمرينات برادر بزرگتر تنها سرگرمي و ساز تبديل به روياي فرهاد شد.

با ورود به مدرسه استعداد او در زمينه ادبيات آشكار و ادبيات تبديل به دلمشغولي او ميشود و در آستانه ورود به دبيرستان تمايل به تحصيل در رشته ادبيات پيدا ميكند.
اما عليرغم نمرات ضعيفش در دروسي غير از ادبيات و زبان انگليسي ،مخالفت عموي بزرگش در غياب پدر، او را مجبور به ادامه تحصيل در رشته طبيعي ميكند .و عاقبت دلسپردگي به ادبيات و بي علاقگي به دروس مورد علاقه عمويش سبب ميشود تا در كلاس يازدهم ترك تحصيل كند.

پس از ترك تحصيل با يك گروه نوازنده ارمني آشنا ميشود و با استفاده از سازهاي آنان به صورت تجربي نواختن را مي آموزد و مدتي بعد به عنوان نوازنده گيتار در همان گروه شروع به فعاليت ميكند.

گروه راهي جنوب ميشود تا در باشگاه شركت نفت برنامه اجرا كنند و اولين شب اجراي برنامه رهبر گروه به بهانه غيبت خواننده گروه از فرهاد ميخواهد تا او جاي خواننده را پر كند

جشنواره بالونها

 

Hosted by Tinypic.com

 

 

 

Mr_Bab3p@yahoo.com

 

 

 

Mr_Bab3p@yahoo.com

 

 

 

Mr_Bab3p@yahoo.com

 

 

Hosted by Tinypic.com

 

 

 

Hosted by Tinypic.com

 

 

 

Mr_Bab3p@yahoo.com

 

 

Mr_Bab3p@yahoo.com

 

 

 

Mr_Bab3p@yahoo.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دل رفت و آرزوي تو از دل نمي شود
دل پاره گشت و درد تو زائل نمي شود

رويم زر است و بر در تو خاک مي کنم
وصل تو کيمياست که حاصل نمي شود

شد اشک من حمايل گردون ز دست تو
دستم به گردن تو حمايل نمي شود
 
 

شاگرد از استاد پرسيد:

استاد ممکنست عشق را برايم تعريف کنید!!

استاد به او گفت :

به گندمزار برو l پرخوشه ترين شاخه گندم را برايم بياور

تنها بخاطر داشته باش حق برگشت به پشت سر را نداری

شاگرد به گندمزار رفت و پس از ساعتی طولانی دست خالی بازگشت!!

استاد گفت : چرا دست خالی بازگشتی؟!!

گفت : به گندمزار رفتم l هر خوشه ای را که انتخاب کردم

پرخوشه تر از آن را جلوتر ديدم . به اميد يافتن پرخوشه ترين

گندم تا انتهای گندمزار رفتم ولی هيچ نيافتم ...

استاد گفت : اين عشق است !!!

شاگرد پرسيد : پس ازدواج چيست؟!!

استاد گفت : به جنگل برو و بلندترين درخت جنگل را برايم

بياور!!!

شاگرد به جنگل رفت و بلافاصله با درختی در دست بازگشت !

استاد پرسيد : چه بر تو گذشت؟!!چرا اينقدر زود بازگشتی؟!

شاگرد گفت : به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که يافتم

انتخاب کردم l مبادا که اينبار نيز دست خالی بازگردم ....

 

كودكي كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسيد :
« مي گويند كه شما مرا به زمين مي فرستيد ؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟!»
خداوند پاسخ داد :
« از ميان تعداد بسياري از فرشتگان ، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد »
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه !!
« اما اينجا در بهشت ، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند . »
خداوند لبخند زد :
« فرشته تو برايت آواز خواهد خواند ، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»
كودك ادامه داد :
« من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم ؟»
خداوند او را نوازش كرد و گفت :
« فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني »
كودك با ناراحتي گفت :
« وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم ؟»
اما خدا براي اين سوال او هم پاسخ داشت :
« فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني »
كودك سرش را برگرداند و پرسيد :
« شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند . چه كسي از من محافظت خواهد كرد ؟»
فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود
كودك با نگراني ادامه داد :
« اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ، ناراحت خواهم بود»
خداوند لبخند زد و گفت :
« فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد كن را خواهد آموخت ؛ گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود »
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي شد . كوكودكي كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسيد :
« مي گويند كه شما مرا به زمين مي فرستيد ؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟!»
خداوند پاسخ داد :
« از ميان تعداد بسياري از فرشتگان ، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد »
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه !!
« اما اينجا در بهشت ، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند . »
خداوند لبخند زد :
« فرشته تو برايت آواز خواهد خواند ، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»
كودك ادامه داد :
« من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم ؟»
خداوند او را نوازش كرد و گفت :
« فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني »
كودك با ناراحتي گفت :
« وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم ؟»
اما خدا براي اين سوال او هم پاسخ داشت :
« فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني »
كودك سرش را برگرداند و پرسيد :
« شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند . چه كسي از من محافظت خواهد كرد ؟»
فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود
كودك با نگراني ادامه داد :
« اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ، ناراحت خواهم بود»
خداوند لبخند زد و گفت :
« فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد كن را خواهد آموخت ؛ گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود »
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي شد . كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند .
او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد :
« خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد »
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد :
« نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني .»
دك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند .
او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد :
« خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد »
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد :
« نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني .»

 

www.jaraghe.info
 

www.jaraghe.info
 

 

www.jaraghe.info
 

 
www.jaraghe.info
 

www.jaraghe.info
 


 
 
 
 
 
 
 

 
 
Jaraghe Group
 
 
Jaraghe Group
 
 
Jaraghe Group
 
 www.jaraghe.info
 
Jaraghe Group
 
 
Jaraghe Group
 
 
Jaraghe Group
 
 
Jaraghe Group
 
 
Jaraghe Group
 
 

اشتباه ديروزم
درماندگي امروزم است
فرداهايم را به باد داده‌ام
ولي هنوز به خود نيامده‌ام
و در جنگ با ديروزم
.

 

خدایا می دونی که چقدر دوستت دارم  هروقت که دلم می گیره فقط با تو صحبت می کنم  دوستت دارم به اندازه تمام دنیا به اندازه همه ستار ه ها به اندازه تمام دریاها  آخه خدایا می دونی که من چقدر تنهام مثل تو ولی تنهایی تو قشنگه اما تنهایی من اصلا قشنگ نیست . این همه آدمهایی که اطراف من هستند .....
خدای من خدای مهربون من خیلی شرمنده ام از این همه گناه  از این همه دورویی  از این همه دروغ  از این همه سرکشی بعضی وقتها از این که بخوام بگم خدایا من بنده تو هستم تردید دارم مگه می شه یه نفر خودشو بنده بدونه ولی به حرفهای پروردگارش توجهی نکنه
خدایا دوستتت دارم به اندازه دلهای بیکران  

 خدایا دوستت دارم به اندازه آسمان بیکران
تو خدای خوب منی تو مهربون ترینی  تو یکتایی  تو بی انتهایی     

       ولی من پر از گناه  پر از گناه    پراز گناه
 
خدایا به لطفت گناهم ببخش      در آغوش مهرت پناهم ببخش 
 
خدایا من روزهای خاکستری و شبهای سرد و فقط به یاری تو پشت سر گذاشتم  
خدای من دوست دارم فقط به  تو التماس کنم  فقط به تو خواهش کنم
خدایا تنهام نزار خدایا خیلی دوستت دارم تنهام نزار
 
الهی تویی یاور بی پناهان تویی امید ناامیدان  خدایا تنهام نزار بدون کمک تو هیچم هیچم هیچ 

عينك اوليه را چه كسي ساخت؟
 
امروزه بسياري از زمامداران و سياستمداران برجسته و مردان مشهور، عينك به چشم مي گذارند. جالب توجه است اگر بدانيد كه سياستمداران ادوار گذشته نيز از عينك استفاده مي كردند و مشاهداتي ديگر گونه از جهان داشتند و شايد اين تغيير ديد ، موجب رفتاري متغاير و نيز باعث تغيير جريان تاريخ مي شد

درسال 1266 ميلادي مردي به نام روچربيكن با گذاشتن يك گوي كوچك شيشه اي روي كتاب ، خطوط و كلمات را درشت تر و واضح ترمي ديد. اما او اولين كسي نبود كه به فكر گذاشتن شيشه عينك روي چشم خود افتاد

گويند تصويري به دست آمده كه مربوط به سال 1352 ميلادی است و توسط نقاشي كشيده شده است و طرح صورت كشيشي را نشان مي دهد كه دو عدسي قابدار با دسته هاي به هم بسته شده به طور ثابت روي چشم او قرار گرفته است. به اين ترتيب بايد كسي بين سالهاي 1266 تا 1352 م عينك را اختراع نموده باشد

در قرن شانزدهم ، اغلب عينك هاي ساخته شده در دسترس مردم بود و اولين بار در سال 1629 م چارلز اول پادشاه انگلستان فرماني به انجمن صنف عينك سازان صادر كرد. امروزه گذشته از اين كه عينك براي بهتر ديدن و خواندن به همه مردم كمك مي كند، عينك هاي متنوع بسياري نيز ساخته مي شود كه موارد استفاده خيلي خوبي نيز به همراه دارد

 
سوسمار چگونه ميتواند به مدت طولاني داخل آب بماند؟
 
همانطور که ميدانيد سوسمارها آبشش ندارند ولي ميتوانند به مدت طولاني داخل آب باشند و به راحتي به صيد طعمه خود بپردازند . علت آن سيستم بسيار پيچيده قلب آنها ميباشد بدين صورت که سوسمارها ميتوانند چندين بار خون خود را بدون اينکه دوباره وارد شش شود استفاده کنند يعني به اين صورت که آنها ميتوانند خوني که اکسيژن کمتری دارد را تا آنجا که اکسيژن خون بکلي تمام شود را چندين بار استفاده کنند

 
آيا مترسک تاثيری به پرندگان دارد؟
 
راستي به اين فکر کرديد که آيا مترسک تاثيری به پرندگان دارد يا نه طبق تحقيقي که اخيرا" انجام شده است، پژوهشگران به اين نتيجه رسيدند که مترسک هيچ تاثيری برای فراری کردن پرندگان ندارد البته ناگفته نماند که روزهای اول چرا ، ولي بعد از يک مدت پرندگان متوجه ميشوند که مترسک کاره ای نيست

از اين روی بعضي از کشاورزان دست به ابتکارهای بخصوصي ميزنند و مترسکهای مخصوصي را طراحي ميکنند. برای مثال در آمريکا مترسکهايي وجود دارند که موتورهای الکترونيکي به آنها وصل شده است و هر از گاهي تکانهايي به دست و پايشان ميدهد. البته پرندگان اوايل از اين نوع مترسکها ميترسند ولي باز بعد از يک مدت کارساز نيست

امـــــا اخيرا" يک شرکت آمريکايي فکر خوبي برای فراری کردن پرندگان کرده است آنها صداهای اعلام خطر پرندگان را ضبط کرده اند و با پخش آن پرندگان همگي دست به فرار ميزنند. اين آخرين و بهترين و کارسازترين مترسک بوده است

 
چرا وقت بو دادن ذرت ، ذرت میترکد؟
 
همه ذرت بو داده خورديم ، ولي کمتر کسي علت ترکيدن ذرت را در هنکام بو دادن را ميداند دليل اين امر اين هست که دانه های ذرت در درون خود مقداری آب دارند که به هنگام گرم شدن اين آب بخار ميشود و همانطور که ميدانيد بخار احتياج به فضای بيشتری دارد از اين روی دانه ذرت ميترکد جوابش ساده بود نه

 
آيا جويدن آدامس مفيد است؟
 
مزاياي جويدن آدامس

باز کردن شيپور اوستاش در اختلالاتي مانند بدکاري شيپور يا در شرايطي چون فرود هواپيما و صعود به کوهستانها که گوش دچار هوا گرفتگي مي شود ، يعني فشار منفي در صندوق صماخ حاکم مي گردد ، ماهيچه هاي بازکننده شيپور اوستاش با خميازه يا هوا دادن به گوشها با بيني بسته يا با بلع فعال مي گردد. در اينگونه موارد جويدن آدامس کمک زيادي به فعال شدن اين ماهيچه ها مي کند

تراوش بزاق در موارد يا بيماري هاي خشکي دهان در اثر کمبود ترشحات بزاق به نام گزروستومي ، در بيماري هايي مانند بيماري شوگرن که غدد بزاقي بزرگ مي شوند و گزروستومي حاصل مي شود ، آدامس و سقز ، سبب تحريک بزاق در چنين حالاتي مي شوند

آدامس جويدن در موارد فلج عضلات صورت مانند فلج عصب زوج هفتم يا فلج بل توصيه شده است ، که کمک به باز تواني ماهيچه هاي صورت مي کند . هر چند عمل جويدن توسط ماهيچه هاي جونده يا پتريگوئيد انجام مي گيرد که مربوط به عصب زوج پنجم است

آدامس جويدن در خوشبو کردن دهان موثر است . 85 درصد بوي بد دهان مربوط به فضاي دهان مي شود و ميکروب هاي هوازي در توليد اين بوي آزار دهنده دخالت دارند . از اين گذشته ، تحريک تراوش بزاق در اثر آدامس در هضم غذا نيز موثر است

جويدن آدامس براي تمرکز فکر و حواس و کاهش استرس موثر می باشد

متن زير نامه چارلي چاپلين به دخترش هست، يه کم طولانيه ولي قشنگه:

ژرالدين دخترم:
اينجا شب است، يک شب نوئل در قلعه کوچک من همه سپاهيان بي سلاح  خفته اند .
نه برادر نه خواهر تو و حتي مادرت ، بزحمت توانستم به اينکه پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم رو به ايت اتاق کوچک نيمه روشن ، به اين اتاق پيش از مرگ برسانم ، من از تو خيلي دورم ف خيلي دور ..... اما چشمانم کور باد ، اگذ يک لحظه تصوير تو را چشمان من دور کنند .
تصوير تو آنجا روي ميز هست ، تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست . اما تو کجايي ؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روي ان صحنه پر شکوه " شانزليزه " ميرقصي . اين را مي دانم و چنان است که گويي در اين سکوت شبانگاهي ، آهنگ قدمهايت را مي شنوم و در اين ظلمات زمستاني ، برق ستارگان چشمانت را مي بينم .
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاه دخت ايراني است که اسيره خان تاتار شده است .شاهزاده خانوم پاشو برقص . ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي گلهايي که برايت فرستاده اند تو را  فرصت هشياري داد ، در گوشه اي بنشين ، نامه ام را بخوان و بصداي پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم ، ژرالدين من چارلي چاپلين هستم . وقتي بچه بودي ، شبهاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصۀ زيباي خفته در جنگل ، قصه اژدهاي بيدار در صحرا ، خواب که به چشمان پيرم مي آمد ، طعنه اش مي زدم و مي گفتمش برو ! من در رويايي دختر خفته ام . رويا مي ديدم ژرالدين ، رويا ..... روياي فرداي تو ، روياي امروز تو ، دختري مي ديدم به روي صحنه ، فرشته اي مي ديدم به روي آسمان ، که مي رقصيد و مي شنديدم تماشاگران را که مي گفتند : دختره را مي بيني ؟ اين دختر همان دلقک پير است . اسمش يادته ؟ چارلي . آره من چارلي هستم .
من دلقک پيري بيش نيستم . امروز نوبت تواست . برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم ، و تو در جامه حرير شاهزادگان مي رقصي . اين رقصها ، و بيشتر از آن صداي کف زدنهاي تماشاگران ، گاه تو را به آسمانها خواهد برد . برو . آنجا برو اما گاهي نيز به روي زمين بيا ، و زندگي مردمان را تماشا کن .
زندگي آن رقاصه گان دوره گرد کوچه هاي تاريک را ، که با شکم گرسنه مي رقصند و با پاهايي که از بي نوايي مي لرزد ، من يکي از اينها بودم ژرالدين ! و در آن شبها ، در آن شبهاي افسانه اي کودکي تو کودکي هاي تو که تو با لالايي قصه هاي من ، به خواب مي رفتي ، و من باز بيدار مي ماندم در چهره تو مي نگريستم ، ضربان قلبت را مي شمردم ، و از خود مي پرسيدم : چارلي آيا اين بچه گربه ، هرگز تو را خواهد شناخت ؟ .....
تو مرا نمي شناسي ! ژرالدين ، در آن شبهاي دور ، بس قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را هرگز نگفتم .
اين داستاني شنيدني است :
داستان آن دلقک گرسنه اي که در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي کرد . اين داستان من است . من طمع گرسنگي را چشيدم ، من درد بي خانماني را چشيده ام ، و از اينها بيشتر ، من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند ، اما سکه صدقۀ رهگذر خودخواهي آنرا مي خشکاند احساس کردم ، با اين همه من زنده ام و از زندگان ، پيش از آنکه بميرند نبايد حرفي زد .
داستان من به کاره تو نمي آيد ، از تو حرف بزنيم ، به دنباله تو نام من است : چاپلين .
با همين نان چهل سال ، بيشتر مردم روي زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدن ، خود گريستم . ژرالدين در دنيايي که تو زندگي مي کني تنها رقص و موسيقي نيست . نيمه شب هنگامي که از سالن
پر شکوه تئاتر بيرون ميايي ، ان تحسين کنندگان  ثروتمند را يکسره فراموش کن ، اما حال آن راننده تاکسي را که تورا به منزل مي رساند ، بپرس ! حال زنش را هم بپرس .....  و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه اش نداشت ، چک بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار ، به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ، فقط اين نوع خرجهاي تو را بي چون و چرا قبول کند ، اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورتحساب بفرستي .
گاه به گاه ، با اتوبوس ، با مترو شهر را بگرد ، مردم را نگاه کن و دست کم روزي يکبار با خود بگو : من هم يکي از آنان هستم ؛ تو يکي از آنها هستي – دخترم ، نه بيشتر
هنر پيش از آنکه دو بال براي پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پاي او را نيز مي شکند .
و وقتي به آنجا رسيدي که يک لحظه ، خود را برتر از تمشاگران رقص خويش بداني ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولين تاکسي خود را به حومه پاريس برسان ، من آنجا را خوب مي شناسم ، از قرنها پيش آنجا ، گهواره بهاري کوليان بوده است ، در آنجا رقاصه هايي مثل خودت را خواهي ديد ، زيبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو ، آنجا از نور کور کننده ي نورافکن هاي تئاتر شانزليزه خبري نيست .
نورافکن رقاصگان کولي ، تنها نور ماه است ،، نگاه کن ، خوب نگاه کن ، ايا بهتر از تو نمي رقصند ؟
اعتراف کن دخترم ، هميشه کسي هست که بهتر از تو مي رقصد .
هميشه کسي هست که بهتر از تو مي زند ، و اين را بدان که در خانواده چارلي ، هرگز کسي آنقدر گستاخ نبوده است که به يک کالسکه ران يا يک گداي کنار رود سن ، ناسزايي بدهد .
من خواهم مرد ! و تو خواهي زيست . اميد من آن است که هرگز در فقر زندگي نکني ، همراه اين نامه يک چک سفيد برايت مي فرستم ، هر مبلغي که مي خواهي بنويس و بگير ، اما هميشه وقتي دو فرانک خرج مي کني خرج مي کني ، با خودت بگو : دومين سکه مال من نيست ، اين مال يک فرد گمنام باشد که امشب يک فرانک نياز دارد .
جستجويي لازم نيست ، اين نيازمندان گمنام را ، اگر بخواهي ، همه جا خواهي يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف مي زنم ، براي آن است که از نيروي فريب و افسون اين بچه هاي شيطان خوب آگاهم ، من  زماني دراز در سيرک زيسته ام ، و هميشه و هر لحظه ، بخاطر بند بازاني که از روي ريسمان بس نازک راه مي روند ، نگران بوده ام ، اما اين حقيقت را با تو مي گويم دخترم : مردمان بر روي زمين استوار ، بيشتر از بند بازان بر روي ريسمان نا استوار ، سقوط مي کنند ، شايد که شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد .
آن شب اين الماس ، ريسمان نا استوار تو خواهد بود ، و سقوط تو حتمي است .
شايد روزي ، چهرۀ زيباي شاهزاده اي تو را گول زند ، آن روز تو بند بازي ناشي خواهد بود و بند بازان ناشي ، هميشه سقوط مي کنند ، دل به رز و زيور نبند ، زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است وخوشبختانه ، اين الماس بر گردن همه مي درخشد .....
اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي ، با او يکدل باش ، به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد ، او عشق را بهتر از من مي شناسد ، و او براي تعريف يکدلي ، شايسته تر از من است .
کار تو بس دشوار است ، اين را مي دانم .
به روي صحنه ، جز تکه اي حرير نازک بدن ترا نمي پوشاند ، به خاطر هنر مي توان لخت و عريان به روي صحنه رفت و پوشيده تر و باکره تر بازگشت ، اما هيچ چيز و هيچکس ديگر در اين جهان نيست که شايسته آن باشد که دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان کند ، برهنگي بيماري عصر ماست ، و من پيرمردم و شايد که حرفهاي خنده دار مي زنم ، اما به گمان من ، تن عريان تو بايد مال کسي باشد که روح عريانش را دوست ميداري ، بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد ، مال دوران پوشيدگي ، نترس ، اين ده سال ترا پيرتر نخواهد کرد ...

روبروي پنجره مي نشينم و آهسته با دستان نسيم رها مي شوم تا آنسوي ثانيه ها ، و از وراي سرخي خورشيد قدم به سرزمين روياهاي خويش مي گذارم و بي ترديد چشم هايم را به سوي آينده پرواز مي دهم . نمي دانم اما حسي عجيب سرتاسر وجودم را فرا گرفته . خالي از تشويق و نگراني ام و ستاره ي اميد درخشانتر از هميشه روبه رويم مي درخشد ، خود نمايي مي كند و با زبان بي زباني خبر از روشنايي خورشيد آرزوهايم مي دهد ؛ اي كاش تمام لحظه هايم چونان ثانيه ها بود و كبوتر خيال مرا از آسمان بي كران پرواز مي داد .
احساس نابي دارم كه دوست ندارم هرگز مرا ترك كند اما نم باران مرا از فرا سوي خيال بيرون مي آورد ؛ بغضي سنگين راه بر نفسم را مي بندد و سيلاب اشك از چشمه ي چشمانم جاري مي شود ترسي غريب سراسر وجودم را فرا مي گيرد : ترس از دست دادن چنين لحظه هاي نابي و من سر گردان پنجره را مي بندم و جاده هاي خيالي آرزوهايم را در پس ابرها سياه گم مي كنم و تنها تر از تنهائي هميشگي ام روبروي آئينه و پشت به پنجره چشمهايم را مي بندم تا اشكهايم را چشمهاي آينه نبيند و هق هق تلخ صدايم را حتي گوش هاي تيز باد نشنود . من تنهائي را به ميهماني قلب دعوت مي كنم.»
 
 

خسارت‌بارترين حادثه آمريكا
بعد از ۱۱سپتامبر
 

 

 
 
 
1) پسرك عاشق دختر شده بود ، عاشق مهربوني هاش ، عاشق دوستت دارم هاش ، عاشق نامه هاش ، عاشق .... يه عشق پاك و خالصانه از طرف پسر...اما يه روز دخترك بهش ميگه كه برو ، ديگه نمي خوام باهام باشي...ميدوني ....تمام اينا يه فيلم بود. من عاشق پسري بودم اما اون به من خيانت كرد و رفت ، منم براي اينكه تلافي كار اونو كنم با تو اين كارو كردم. مي دونم پسر خوبي هستي اما دوست داري كه من با تو باشم وهمش فكرم پيش يكي ديگه باشه؟؟؟....پسرك مبهوت و دلشكسته براي هميشه از پيش دختر ميره!
 
2) دخترك لحظه شماري مي كرد تا به عشقش برسه....احساس مي كرد كه اگه تو دنيا يك نيمه گمشده داشته باشه ، اون همين پسره....اما يه روز خبر بدي ميشنوه....پسرك ميگه كه بيماري كشنده اي داره و اونا نمي تونند با هم ازدواج كنند....از اون به بعد كار دختر، فقط ميشه گريه كردن.....چند ماه بعد خبري مي شنوه كه اونو ديونه مي كنه....اون پسر دروغ گفته بود و با دختر ديگه اي ازدواج كرده!
 
3) پسرك به خاطر دختر رودرروي خانواده اش ايستاده و با پدرش مشاجره كرده اما وقتي موضوع ازدواج رو با دختر در ميون ميذاره ، دختر خيلي بي تفاوت ميگه كه ما فقط دوست بوديم و نمي خوام بيش از اين رابطه اي داشته باشيم. حالا پسرك خيلي افسرده است.
 
4) دخترك دلبسته پسر شده اما پسر اصلا متوجه اين عشق نشده....دخترك روش نميشه بهش بگه دوستت دارم اما دلش مي خواست مي تونست اين جمله رو فرياد كنه. اون رو اين عشق خيلي حساب باز كرده اما پسر فقط براي سرگرمي رفاقت مي كنه و خيلي زود دخترك با عشق درون دلش تنها مي مونه.
 
چطور بعضي از آدم ها اينقدر راحت مي تونند چهره عشق رو مخدوش كنند.چطور به خودشون اجازه ميدند كه براي دو روز لذت خودشون كسي رو براي يه عمر تو عذاب بذارند و از همه مهمتر چطور مي تونند دلي رو بشكنند.دل شكسته اي كه اگه آه بكشه خدا اون آه رو بدون جواب نمي ذاره.....تمام داستان هاي كوتاهي كه خونديد واقعي بود.چند تا داستان ديگه هم بود كه ديگه نخواستم اونا رو بنويسم تا بيشتر از اين كلمه عشق به سخره گرفته نشه. همه ما آدم ها به خاطر نيازهاي جنسي و عاطفي اي كه خدا تو وجودمون قرار داده به جنس مخالفمون نياز داريم اما آيا اين نياز درهر شرايطي اسمش عشقـه؟....
 
من هميشه از خودم مي پرسم كه عشق چيه ، هوس چيه و مرز اين دو تا كجاست؟....مگه ميشه عاشق بود و سه ماه بعد از ازدواج رفت براي طلاق . اتفاقي كه همين چند وقت پيش به وقوع پيوست .هر دو ديوانه وار اومده بودند محضر براي عقد .پسرك به عاقد مي گفت حاج آقا زود ما رو عقد كن تا اين دختر مثل ماهي از دستم نپريده .....اما امروز در راهرو هاي دادگاه به دنبال طلاق هستند و ازهم متنفر شده اند....به نظر شما اينا عاشق بودند؟ همه ادعاي عاشقي مي كنند اما اكثرا عاشق خودشون هستند تا معشوقشون. تا روزي كه معشوقشون حالش خوبه و بهشون لذت ميده عاشقند! اما اگه يه روز بر خلاف ميلشون صحبتي بشه خودخواهي بهشون اجازه نميده كه به خاطر دل معشوق از خواسته شون بگذرند.عاشقي واقعا كار بزرگيه.....عاشق واقعي بودن يعني عمرت و جونت رو بذاري به پاي معشوق ..... عشق ورزيدن هنره ....بايد كه استعداد عشق ورزيدن داشت....بايد كه در يك خانواده عاشق بزرگ شد.

حالمان بد نيست غم کم می‌خوريم

کم که نه هرروز کم کم می‌خوريم

آب  می‌خواهم  سرابم   می‌دهند

عشق   می‌ورزم   عذابم   می‌دهند

خود نمی‌دانم کجا رفتم  به خواب

از   چه   بيدارم   نکردی    آفتاب؟

خنجری   بر  قلب   بيمارم   زدند

بيگناهی    بودم   و    دارم    زدند

سنگ  را  بستند و  سگ  آزاد  شد

يک   شب   داد   آمد  و  بيداد   شد

عشق  آخر  تيشه  زد  بر ريشه‌ام

تيشه   زد   بر    ريشه    انديشه‌ام

عشق  اگر اين است مرتد می شوم

خوب  اگر اين است من  بد می شوم

بس  کن ای دل نابسامانی  بس است

کافرم   ديگر  مسلمانی   بس  است

در  عيان  خلق  سرد ر گم   شدم

عاقبت      آلوده      مردم      شدم

بعد از اين  با  بی کسی خو می‌کنم

هر  چه  در  دل  داشتم  رو  می‌کنم

من  نمی‌گويم  دگر  گفتن  بس است

گفتن  اما  هيچ   نشنفتن   بس  است

روزگارت   باد   شيرين   شاد   باش

دست کم يک شب تو هم  فرهاد باش

نيستم  از  مردم   خنجر   به   دست

بت برستم   بت برستم    بت برست

بت برستم   بت برستی  کار  ماست

چشم  مستی   تحفه   بازار   ماست

درد  می‌بارد چون  لب تر  می‌کنم

طالعم   شوم  است   باور  می‌کنم

من   که  با   دريا   تلاطم   کرده‌ام

راه   دريا   را  چرا  گم   کرده‌ام

قفل   غم   بر  درب   سلولم  مزن

من  خودم  خوش  باورم گولم مزن

من  نمی‌گويم  که  خاموشم   مکن

من    نمی‌گويم    فراموشم    مکن

من  نمی‌گويم  که  با من  يار  باش

من  نمی‌گويم   مرا  غمخوار  باش

آه !    در  شهر  شما   ياری   نبود

قصه  هايم   را   خريداری    نبود

وای !    رسم  شهرتان  بيداد   بود

شهرتان   از  خون  ما  آ باد   بود

از در و  ديوارتان  خون   می‌چکد

خون  من  فرهاد  مجنون می‌چکد

خسته‌ام  از   قصه های    شومتان

خسته   از   همدردی    مسمومتان

اين  همه  خنجر دل کس خون  نشد

اين  همه  ليلی  کسی  مجنون  نشد

آسمان   خالی   شد    از   فريادتان

بيستون    در  حسرت   فرهادتان

کوه   کندن   گر   نباشد   پيشه ام

گويی  از   فرهاد   دارد  ريشه ام

عشق  از من دورو پايم  لنگ  بود

قيمتش   بسيار و  دستم  تنگ   بود

گر  نرفتم  هر دو پايم  خسته  بود

تيشه  گر افتاد   دستم   بسته  بود

هيچ  کس  فکر ما  را  کرد؟    نه

فکر  دست تنگ  ما را کرد؟   نه

هيچ کس از حال  ما  پرسيد ؟   نه

هيچ   کس  اندوه  ما را   ديد؟   نه

هيچ کس  اشکی  برای  ما  نريخت

هر که  با  ما بود از ما می‌گريخت

چند روزی است که حالم ديدنی است

حال من از اين  و  آن پرسيدنی است

گاه  بر  روی  زمين  زل   می‌زنم

گاه    بر   حافظ      تفأل   می‌زنم

حافظ    ديوانه   فالم    را   گرفت

يک  غزل  آمد که  حالم  را  گرفت:

 *ما ز ياران چشم ياری داشتيم*
*خود غلط بود آنچه می
پنداشتيم*

سلام دوستای خوبم

امیدوارم که حالتون خوب باشه و زندگی بر وفق مراد

این بار مطلب رو از کتاب " هفده داشتان کوتاه کوتاه "گزیده و ترجمه " سارا طهرانیان" انتخاب کردم

شاد و موفق و سلامت باشید

 

نجار

نجار پیری بود می خواست بازنشسته شود. او به کارفرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.

کارفرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار، تنها یک خانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد،  اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه، از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی، به ساختن خانه ادامه داد.

وقتی کار به پایان رسید، کارفرما برای وارسی خانه آمد. او کلید خانه را به نجار داد و گفت :" این خانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو."

نجار یکه خورد. مایه تاسف بود! اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد، حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد...

 

 

 

 

Art in the Moscow subway

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
 
www.jaraghe.info
 
 
www.jaraghe.info
 
 
 
 
 

خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه كني؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد.
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟
من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي‌كند؟
خدا جواب داد....
اينكه از دوران كودكي خود خسته مي‌شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند.
اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي‌دهند و سپس پول خود را خرج مي‌كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند.
اينكه با نگراني به آينده فكر مي‌كنند و حال خود را فراموش مي‌كنند به گونه‌اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي‌كنند.
اينكه به گونه‌اي زندگي مي‌كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه‌اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته‌اند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟
خدا پاسخ داد:
اينكه ياد بگيرند نمي‌توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي‌توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند.
اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي‌برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.
ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين‌ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است.
اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي‌دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.
اينكه ياد بگيرند دو نفر مي‌توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.
اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم
و افزودم: چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
خدا لبخندي زد و گفت...
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم
هميشه
تكرارت را دوست خواهم داشت

با يه شکلات شروع شد.
من يه شکلات گذاشتم تو دستش.اونم يه شکلات گذاشت تو دستم
من بچه بودم اونم بچه بود سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد.
ديد که منو ميشناسه
خنديدم
گفت دوستيم؟
گفتم دوست دوست
گفت تا کجا؟
گفتم دوستی که <<تا>> نداره
گفت: تا مرگ
خنديدم و گفتم: من که گفتم تا نداره
گفت: باشه, تا پس از مرگ
گفتم :نه نه تا نداره
گفت: خب باشه تا وقتی که همه دوباره زنده بشن بازم با هم با هم دوست هستيم تا بهشت, تا جهنم
ـ خنديدم و گفتم :قبوله تو براش تا هر جا که دلت ميخواد يه تا بذار
- اصلا يه تا بکش از اين سر دنيا تا اون سر دنيا.امــا من اصلا تا نمی زارم
نگام کرد
نگاش کردم
می دونستم اون ميخواد که دوستی ما حتما يه تا داشته باشه. اون دوستي بدون تا رو نمی فهميد.
گفت : بيا واسه دوستيمون يه نشونه بذاريم
گفتم : باشه.تو بذار
گفت: شکلات
هر بار که همديگه رو ميبينيم يه شکلات مال تو يکی هم مال من. باشه؟
گفتم: باشه قبوله
هر بار که همديگه رو ميديديم يه شکلات ميذاشتم تو دستش اونم يکی می ذاشت تو دست من
باز همديگه رو نگاه ميکرديم يعنی اينکه دوستيم. دوست دوست
من تندی شکلاتمو باز می کردم و می ذاشتم تو دهنم
می گفت:شکمو.تو دوست خيلی شکمويی هستی واسه من
بعدش هم شکلاتشو نميخورد. می ذاشتشون تو يه صندوق کوچولوی خيلی قشنگ.
مي گفتم: بخورش
می گفت:تموم ميشه دلم نمی خواد تموم شه.
صندوقش پر از شکلات شده بود.هيچ کدومشو نمی خورد ولی من همشو خورده بودم
گفتم:اگه يه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن چی؟
گفت:مواظبشون هستم
ميگفت می خوام نگرشون دارم تا وقتی که دوستيم
من بهش مي گفتم:نه نه تا نداره ,دوستی که تا نداره.
يه سال,دو سال,پنج سال,ده سال و بيست سال گذشت اون بزرگ شده بود منم همينطور
من همه شکلاتامو خورده بودم.اون همشو نگه داشته بود
امشب اومده که خداحافظی کنه
می خواد بره .بره اون دور دورا ــ ميگه:می رم امــا زود برمی گردم.
ميدونم که ميره و بر نمی گرده.
يادش رفت شکلاتو به من بده ــ من يادم نرفت ــ يه شکلات گذاشتم کف دستش
گفتم:اين برای خودته.
يکی هم گذاشتم کف اون دستش و گفتم:اين هم آخرين شکلات برای صندوق کوچکت
يادش رفته بود که صندوقی هم داره
هر دو تا شو خورد
خنديدم;ميدونستم که دوستی من تا نداره و دوستی اون تا داره. مثل هميشه
خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هيچ کدومشو نخورد
حالا با يه صندوق پر از شکلات نخورده چی می کنه؟

انسان به عبث می کوشد زندگی را در
بيرون از وجود خويش بيابد؛
غافل از اينکه انچه می جويد در درون اوست...

 

 
 
تو عزیز دلم به نسیم سحر بنویس
عاشقانه کلامی که پیام تو بود
تو به دفتر عشق منو بار دگر بنویس
این پرنده عاشق که ز بام تو بود
همه پرواز من بودی ، تو بگو با پرستوها
منو دادی به من از نو ، تو بگو با همه دنیا
من اگر عاشقی کردم ، تو سراپا وفا بودی
تو به عشق آشنا بودی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
همه جا همسفر با من ، همه لحظه ها بودی
اگر از من جدا بودی ، خاطره های تو بود
**********
من آن موج گریزان و تو برایم دریا بودی
در آن لحظه ها گل من همه جا بودی
منم آن خشم طوفانها ، تو برایم صحرا بودی
همسفر من دیوانه تو تنها بودی
بیا که دوباره سکوت شب به سر آید ، سحر شود شب بی فردا
بیا بیا که سپیده دوباره با تو برآید ، تو باشی و من عاشق در دنیا

 

 


هر روز که از زندگيم ميگذرد بيشتر متقاعد ميشوم که هدر دادن زندگي به چند عامل

بستگي دارد: نيرويي که به کار نميبريم، عشقي که ابراز نميکنيم، احتياطي ناشي از

خودپسندي که نيروي خطر کردن در کارها را از ما ميگيرد و نيز طفره رفتن از پذيرش درد که

خوشبختي را نيز از دسترس خارج ميکند.

دنيا آنقدر بزرگ است که براي همه جايي براي زيستن دارد . پس سعي کنيم بجاي اينکه جاي ديگران را بگيريم و يا خود را جاي ديگران جا بزنيم جايگاه واقعي خود را بدست بياوريم.

وصيت نامه داريوش كبير

اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جز امپراتوري ايران است و در تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند، جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .
اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور دريك زر در خزانه داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد، زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين حزانه بيفزايي نه اين كه از آن بكاهي، من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولين فرصت آن چه برداشتي به خزانه بر گردان .
مادرت آتوسا ( دختر كورش كبير ) بر گردن من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن .
ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد و غله در اين انبارها چندين سال مي ماند بدون اين كه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اين كه همواره آذوغه دو ياسه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از اين كه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسري خوار و بار استفاده كن و غله جديد را بعد از اين كه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشك سالي شود .
هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافيست، چون اگر دوستان و نديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمايند نخواهي توانست آنها را مجازات كني چون با تو دوست اند و تو ناچاري رعايت دوستي نمايي.
كانالي كه من مي حواستم بين رود نيل و درياي سرخ به وجود آورم ( كانال سوئز ) به اتمام نرسيد و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد، تو بايد آن كانال را به اتمام رساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آن قدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند .
اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اين كه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني، با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند .
توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوي آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اين كه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند، قانون ماليات را وضع كردم كه تماس عمال ديوان با مردم را خيلي كم كرده است و اگر اين قانون را حفظ نمايي عمال حكومت زياد با مردم تماس نخواهند داشت .
افسران و سربازان ارتش را راضي نگاه دار و با آنها بدرفتاري نكن، اگر با آنها بد رفتاري نمايي آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آن ها اين طور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين كه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند .
امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اين كه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود تو با اطمينان بيشتري حكومت خواهي كرد .
همواره حامي كيش يزدان پرستي باش، اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسي بايد آزاد باشد تا از هر كيشي كه ميل دارد پيروي كند .
بعد از اين كه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كردم بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زماني كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي من را آنجا ببيني و بفهمي كه من پدرت پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم مردم و تو نيز خواهيد مرد زيرا كه سرنوشت آدمي اين است كه بميرد، خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد ، خواه يك خاركن و هيچ كس در اين جهان باقي نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت مرا ببيني، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اين كه بتواند تابوت حاوي جسدت را ببيند.
زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعي و هم قاضي نشو، اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد و راي صادر كند، زيرا كسي كه مدعيست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد.
هرگز از آباد كردن دست برندار زيرا كه اگر از آبادكردن دست برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت، زيرا قائده اينست كه وقتي كشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود، در آباد كردن ، حفر قنات، احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول قرار بده .
عفو و دوستي را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولي عفو بايد فقط موقعي باشد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو عفو كني ظلم كرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .
بيش از اين چيزي نمي گويم، اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو اينجا حاضراند كردم تا اين كه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم مرگم نزديك شده است
 

 
 
 
 
 
پزشك قانوني به تيمارستان دولتي سركشي مي‌كرد. مردي را ميان ديوانگان ديد كه به نظر خيلي باهوش مي‌آمد. او را پيش خواند و با كمال مهرباني پرسيد كه: شما را به چه علت به تيمارستان آورده‌اند؟
مرد در جواب گفت: آقاي دكتر! بنده زني گرفته‌ام كه دختر هجده‌ساله‌اي داشت. يك روز پدرم از اين دختر خوشش آمد و او را گرفت و از آن روز، زن من مادرزن پدر شوهرش شد. چندي بعد دختر زن بنده كه زن پدرم بود پسري زاييد. اين پسر، برادر من شد زيرا پسر پدرم بود
اما در همان حال نوه زنم و از اينقرار نوه بنده هم مي‌شد و من پدر بزرگ برادر ناتني خود شده بودم. چندي بعد زن بنده هم زاييد و از آن روز زن پدرم خواهر ناتني پسرم و ضمنا مادر بزرگ او شد. در صورتي كه پسرم برادر مادربزرگ خود و ضمنا نوه او بود
از طرفي چون مادر فعلي من، يعني دختر زنم، خواهر پسرم مي‌شود، بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شده‌ام. ضمنا من پدر و مادر و پدربزرگ خود هستم، پسر پدرم نيز هم برادر و هم نوه من است
آقاي دكتر!‌ اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار مي‌شديد،‌ قطعا كارتان به تيمارستان مي‌كشيد